تبليغاتX
Only Coffee In Snow

Only Coffee In Snow

همه چی از همه جا

 

این روزا رو تو فصل خیلی دوست دارم. روزای توت فرنگی. کارم شده یه روز درمیون  با اقا عسلی برم میوه فروشی یک کیلو توت فرنگی بگیرم و بیام. برای دوروزم بسه.جالب گفتگوی من و میوه فروشه هستش.

برفی: یک کیلو ازین توت فرنگی بده

میوه فروش:خوب جعبه شو ببر برات قیمت خرید حساب کنم

برفی: نه اقا جان یه جعبه میخوام چه کنم پس  فردا میام تازه شو میخرم

میوه فروش: اینا رو ببر مربا کن.

برفی: من توت فرنگی رو تازه دوست دارم نه پخته شده

میوه فروش: تموم میشه بی مربا میمونی هااااااااا

برفی: اشکال نداره اگه خیلی لازم شد مربا اماده میخرم.

 

دوباره تا من میرم تو مغازه همه ی این مکالمه از اول.

پ.ن. حیف نیست اخه توت فرنگی که یه رگه طعم ترش هم داره با یه عالم شکر بپزیش.

مگر اینکه به این صورت باشه که با کله خوردمش

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 12:10  توسط برفی  | 


ناسا از مردم سراسر جهان خواست تا نام خود را برای ارسال به فضا در اختیار این آژانس فضایی قرار دهند.

به گزارش خبرگزاری مهر، قرار است این اسامی به وسیله مدارگرد ماه به فضا پرتاب شوند.


مقامات ناسا اعلام کردند : این مدارگرد که با نام اختصاری
LRO  معرفی شده است در اواخر سال ۲۰۰۸ میلادی به فضا پرتاب می شود.


ناسا نیز در قالب پروژه ای جالب توجه از مردم سراسر جهان در گروههای سنی مختلف خواسته است تا برای شریک شدن در این مأموریت نام خود را ارسال کنند تا به همراه این فضاپیما راهی فضا شوند
.

ناسا در بخشی از سایت خود تحت عنوان  ناسا پذیرای این اسامی خواهد بود. این نامها در ادامه به پایگاه اطلاعاتی منتقل شده که بر روی میکروتراشه ای کوچک نصب شده است. این میکروتراشه همراه باLRO راهی مدار ماه خواهد شد.

 بر اساس گزارش سایت هندو، ناسا ۲۷ ژوئن (هفتم تیرماه) را آخرین مهلت برای ارسال اسامی افراد علاقمند تعیین کرده است. 

کتی پدی معاون مدیر پروژه پرتابLRO گفت : هرکسی نام خود را به این سایت ارسال کند بخشی از کاشفان آتی ماه محسوب می شود. این مأموریت نخستین گام از برنامه بازگشت انسان به ماه تا سال ۲۰۲۰ است.

این مدارگرد که به شش ابزار مدرن شناسایی مجهز است جامع ترین اطلاعات مربوط به ماه را به زمین ارسال خواهد کرد.
 تمرکز اصلی این مأموریت بر انتخاب مکانی مناسب برای فرود ماه نوردهای آتی و شناسایی منابع مختلف این قمر خواهد بود.


رفتم یه سر به کلبه ی کوچک نازنین بزنم لینکی گذاشته بود که خیلی تکان دهنده بود راجع به

شهردار محترم تهران که مبلغ 3 میلیارد تومان را برای بازسازی لبنان اختصاص دادند فارغ از فرزندان کوچک این مرز و بوم که معصومانه در اتش سوختند. این لینک رو ببینید لطفا.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 7:11  توسط برفی  | 

صحنه یکم

{16 اردیبهشت 87.عصر. برفی و همسر در نشیمن خصوصی نشسته اند. برفی ماگ شیر نسکافه داغ در دست داره به طرح و رنگ مخلوط شدن شیر و نسکافه نگاه میکنه. رگه های قهوه ای سوخته در زمینه ی سفید. همسر مشغول دیدن تی وی و زدن روی کانالهای مختلفه که ییهو رو یه کانال ثابت میشه .کانال یک رسانه ملی و اخبار ساعت 19. موضوع ملاقات اح مد ی نژ اد و رییس کمیته ی بین المللی پارالمپیک}

همسر : برفی اینجا رو ببین
برفی : کجا رو؟
همسر : نگاه کن توروخدا رییس کمیته ی بین المللی پارالمپیک رو یه معلول گذاشتن. اون وقت ما چکار میکنیم؟ نماینده پارالمپیکمون یه بچه اخ ون ده ری شو که اصلا نمیدونه معلولیت چیه تا برسه ورزش یه معلول
برفی : اره دارم میبینم.!
همسر : نماینده ی فیفا تو جهان یه فوتبالیسته ولی تو ایران باورت میشه یه سیاستمداره؟ این یارو کش فی ان که ... بوده و ... بوده.
برفی : ای بابا من نمیدونستم.
همسر : همه چی همین جوره من اصلا نمیفهمم چرا اینجا همه چی بر اساسه..... هستش
آخه کجای دنیا اینجوریه؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟.
برفی : هیچ جا عزیزم فقط این خراب شده.


صحنه ی دوم

{ 17 اردیبهشت 87 . صبح.برفی روی مبل راحتی هال نشسته و به همسر و پسرش نگاه میکنه همسر هم پسر رو در بغل گرفته و مشغول بازی با فسقلی شیطون هست. گل دختری رفته مدرسه و حدود هفت و بیست دقیقه ی صبح هست.}
برفی : میدونی دیشب داشتم میخوندم این نمایشگاه کتاب دم درش گشت ارشاد وایستاده به خارجیا هم گیر میده و ارشادشون میکنه.
همسر : خوب؟
برفی : خوب نداره من اصلا نمیفهمم که این یعنی چی؟ حجاب اجباری ارشاد اجباری نماز اجباری روزه اجباری
همسر : کجا نماز اجباری بوده؟
برفی: ما که تو مدرسه بودیم اجباری بود به الان نگاه نکن که خاتمی اومد و یه کمی اوضاع عوض شد اونم که همین محمود داره عین اولش میکنه با این وزیر ار شا دش .خوندم از تو نمایشگاه حدود سیصد عنوان کتاب رو جمع کرده و گفته ده درصد کتابها مشکل حاد دارن. اصلا من نمیفهمم این دین چرا همه چیش اجباریه مگه خود قران نگفته لا اکراه فی الدین؟اخه کجای دنیا اینجوریه؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟.
همسر: همه جا همینجوریه !. تو فکر میکنی که مثلا تو امریکا یه ادم مذهبی دو اتیشه ریشو پشمو رو میذارن مدیر جایی بشه؟
برفی: چه ربطی داره. باز مثل م لا ها کم اوردی گیر دادی به دشمن بزرگ و استکبار جهانی؟



پ.ن 1-البته ربطشو بعد از نوشتن این پست فهمیدم. همسر احتمالا هنوز تو باغ دیشبی بوده
پ.ن 2-
ابتداي بيست و يکمين نمايشگاه بين المللي کتاب تهران بيش از 300 عنوان کتاب داراي‎ ‎مجوز از ‏سوي وزارت ارشاد جمع آوري و توقيف شده است.وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي نيز در گفت و گو با تلويزيون ‏جمهوري اسلامي اعلام کرد 10 درصد کتاب هاي منتشر شده نيز "مشکل حاد" دارند‏‎.‎

پ.ن 3-

صفارهرندي:ما نشسته‌ايم كه كسي‎ ‎به خدا و پيغمبر نسبت ناروا ندهد و اصلاً يكي از وظايف ماهمين است".

وی درحالي 10 درصد کتاب‏‎ ‎ها را داراي مشکلات حاد دانست و براي چندمين بار درپاسخ به علت ‏تاخير صدور مجوز نشر‎ ‎و افزايش سانسور، نويسندگان و ناشران را متهم کرد که هفته گذشته در نشست خبري ‏نمايشگاه بين المللي کتاب تهران نيز ازنويسندگان و‎ ‎ناشران ايراني خواسته بود خودسانسوري کنند.

پ.ن 4-
این شماره ی 2 و 3 رو از بی حجاب گرفتم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 10:0  توسط برفی  | 

یه کم لبخند مونا لیزا قدیمی شده....چه حالی کرده این خانم پراتیا پاتیل رییس جمهور هند خدایی !!!

 

احمدی و رییس جمهور هند

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 10:25  توسط برفی  | 



چند وقتیه تو وبلاگای مامانا بحث اشتغال خانم ها مطرح شده. تو یکیشون من یه کامنت گذاشتم همه ی خانمهای شاغل مستقیم و غیر مستقیم محترمانه به من رای دادن (یعنی مشت محکمی کوبوندند تو دهن بنده )
خوب منم سکوت کردم و تو هیچ وبلاگی راجع به این موضوع کامنتی نذاشتم و فقط رفتم و خوندم و اومدم بیرون.
تا دیروز که تو کامنتای یکی از وبلاگا دو سه تا مطلب خوندم که خیلی یه جورایی حس بدی بم داد. ازینکه خانم های شاغل چرا اینجوری خانمهایی رو که شاغل نیستند و به هر دلیل تو منزل هستند کوچیک میشمرند.
اول فکر میکنم لازمه که بگم خود من هر دو این مراحل رو تجربه کردم. شاغل بودم...هم در تئاتر شهر هم تالار وحدت..بعدشم دانشگاه تدریس میکردم..تدریس خصوصی داشتم...بعد هم با یکی از دوستان دفتر طراحی زدیم و ......خلاصه اینکه نمیخوام بگم چه بودم و چه کردم فقط میخوام بگم هر دو موضع رو تجربه کردم این تا اینجاش.
تو اون کامنت یکی از بانوان شاغل مرقوم فرموده بودند که :...

فردا بچه به مادر شاغلش که به خاطر بودنش در اجتماع شاید روشن تر از مادری باشه که تو خونه از صبح تا شب تمام جسمش رو تو بشور بساب خونه خسته کرده . به همچین مادری افتخار خواهد .

خوب ایا خانمهایی که شاغل هستند لباسها و ظرفهاشون شستشو لازم نداره؟ بشور بشور ندارن؟ یا حتی اقایون؟؟؟ ایا ظرفهای ناهار یک هفته رو جمع میکنند اخر هفته کارگر بشوره؟ این از بشور بشوری که فرمودند.
ایا خانمهایی که شاغل هستند اگر کتری یا قوری رو گازشون یا خود گازشون چربی روش بگیره نمیسابند که چربی ها بره ؟؟ اینا شامل اقایون هم میشه. چون من میدونم خیلی از اقایون از جمله همسر خودم تو منزل هم کار میکنند و بقول ایشون گاهی بشور و بساب.

من میخوام بدونم چرا کار نکردن مادر به منزله دور شدن از اجتماع هست؟ ایا این که یه خانم صبح پاشه بره دفتر یا اداره یا شرکت یا بانک یا هرجا و تا عصرشو اونجا بگذرونه اجتماعیه؟ ولی خانمی که پیاده روی کنه..ورزش بره کتاب بخونه کلاسهای مختلف علمی و اموزشی بره و اخبار اول روز رو انلاین ببینه و با بچه هاش همه جا بره و واقعا کیف کنه غیراجتماعیه؟
من خودم الان به چی مادرم که شاغل بوده افتخار میکنم؟ ببه همیشه تنها بودنم؟ به اینکه در حسرت این بودم که کنارم باشه؟ به این که روزایی که نیازش داشتم کنارم نبود؟ به اینکه همه ی زندگی با عجله میگذشت که ای دیر شد من برم سرکار؟ اخه من الان به کدومش باید افتخار کنم؟
در جای دیگه نوشتن که:
یک مادر با روحیه و بشاش برای بچه بهتره یا مادری که از صبح تا شب تو خونه نشسته ( به هیچ کس توهین نشه ) مداوم کار تکراری خونه انجام داده و خیلی وقت ها همون طور که هممون می بینیم از بی حوصله گی حوصله رسیدن به بچه رو و وقت گذاشتن براش رو نداره ؟

مادرای غیر شاغل اخه کدومشون صبح تا شب تو خونه نشستن؟ تو خونه بشینن که چی بشه مثلا افتاب مهتاب نبیندشون؟
من که با این فسقل نه ماهه صبح به صبح ساعت هفت و چهل دقیقه میرم پیاده روی تا هشت و نیم نه. بعدم هردومون تاپ و توپ و فرش( همون
fresh ) میایم خونه. این از اول صبحمون. همه جا هم میریم کلی هم از بودن کنار این فسقلی حال میکنم. تو این دو سال که خونه هستم هیچ وقت احساس بی حوصلگی و نرسیدن به بچه تو من نبوده که هیچ از زمان شاغلیم هم بیشتر و بهتر به بچه ام و الان بچه هام میرسم.
من نمیدونم این کار تکراری خونه چیه؟ ایا غذا درست کردنه؟ یعنی در منزل خانمهای شاغل بقول معروف از مطبخشون دودی بلند نمیشه؟ هرچند که امروزه روز به برکت فست فود ها و رستوران ها تو همه منزل ها بدون در نظر گرفتن موقعیت خانم خونه هر از گاهی ازین غذاها استفاده میشه. ولی درکل ایا در منزل هیچ غذایی نباید پخته بشه؟
یک عده که مثل من براشون هرهفته کارگر میاد برای رفت و روب و تمیزی کار ندارم ولی ایا بقیه باید با گردو خاک زندگی کنند چون گردگیری کار مداوم و تکراریه؟ شایدم منزل خانمهای شاغل گرد و خاک نداره.
(یاد این رفیقمون افتادم که میگه محل ما گرون نیست بیاین نارمک همه چی قیمت سه سال پیشه!!!)
به هرحال من خودم هم زمانی که دخترم بدنیا اومد دانشجو بودم. اونم چی تازه میخواستم برم ترم 3 اینو میگم که گفته باشم با وجود کم سن و سالیم هم درس میخوندم هم بچه رو داشتم هم همسرم (که بخاطر شغلش معمولا چندین ماه متوالی ایران نبود) رو در کنارم نداشتم که کمکم کنه. همه کارام رو میکردم. تایم کلاسامو تنظیم کرده بودم که هر روز نخوام برم دانشگاه. هر روز هم صبر میکردم ساعت هشت و نیم تا نه شب که دخترم میخوابید تازه کارای دانشگاه رو شروع میکردم. چون رشته هنری میخوندم همه ی کارهام عملی بودن.بعدم که شاغل شدم و از همون اواخر دانشجویی کار میکردم.
از اولش همسرم گفت کار رو ولش کنن مگه حقوفش چقدره؟ خودم ماه به ماه میریزم بحسابت تو هم واسه خودت با بچه حال کن تفریح کن سفر برو کلاسی میخوای برو گردش برو..گفتم نهههههههههههه!!!!!!!!! من میخوام تو اجتماع باشم.
خوب تو اجتماع بودم.. حالا چی شد؟مثلا دختر من اون موقع به من افتخار میکرد و الان نمیکنه؟
دقیقا برعکس الان قشنگ تغییر روحیه اش رو حس میکنم. سر اخرین کارم که خودم و یکی از دوستان سرمایه گذاری کرده بودیم صبح ها باید دختری رو میبردم مدرسه میرفتم دفتر ازونجا مدام کار ظهرم میاوردمش همونجا چون بزرگ بود به درس و کارش برسه تا عصر که بریم خونه ولی بهترین زمان ها و طلایی ترین ساعات روز رو تو اون دفتر میگذروندم خونه که میرسیدم از خستگی نمیتونستم حتی تا سر خیابون برم. دلم فقط قهوه و شیرینی و لم دادن جلوی تی وی میخواست. حتی با همه علاقه ام به کامپیوتر شاید بیش از نیم ساعت هم نمیتونستم پاش بشینم. ولی بعد از بیرون اومدن از اون کار ( بعلت اینکه میخواستم یه جوجوی دیگه داشته باشم) اول یه سفر سه ماهه رفتم بدون دغدغه فکری بعدم که مهر بود و مدرسه و بارداری و الانم بچه داری ولی هیچ وقت هیچ وقت نه تنها احساس خستگی و بی حوصلگی نکردم بلکه انقدر پر انرژیم که با 4-5 ساعت خواب به همه چی میرسم از ورزش و کتاب و فیلم بگیر تا بچه داری و همسر داری و ...
.نه تنها جسمم خسته نیست بلکه روح و جسمم همزمان شادابه و واقعا حال میکنم با زندگیم.
دیگه هم تو کامنت دونیه این جور بحثا که اینجوری به خانومهای غیر شاغل میتوپند نمیرم که ببینم با این همه ادعای اجتماعی بودن و روشن تر بودن از مادرای خونه دار چه چیزای بی پایه ای مینویسن.

پ.ن -1. همیشه شغل عمه ام رو دوست داشتم. اموزش پرورشی ها با بچه هاشون که میرن مدرسه میرن سر کار و با اونا برمیگردند خونه.تابستونم با بچه هاشون تعطیلند. دختر عمه ی من هیچ وقت تنها نبود.

پ.ن-2. بعد از وبلاگ یادداشت های یک دختر ترشیده امروز چشمم

 

به وبلاگ یادداشت های یک پسر ترشیده روشن شد.

باحاله اون انی دالتونه این دانی دالتون . ::::)

پ.ن-3. این پست رو صبح شروع کردم منتها چون وسطش ازین کارای مدام و یکنواخت خونه و بشور و بساب از جمله عیادت بیمار و رفتن به ارمغان کودک و بانک و خرید از بیرون پیش اومد الان که نزدیک دو بعد از ظهره داره تموم میشه با یک دنیا خستگی جسمی و روحی!!!!! .




+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 9:50  توسط برفی  | 


هفته پیش رو یه جورایی درگیر مراسم ختم سوم و هفتم یکی از اقوام بودیم.
خوب یه چیزی که تو همه ی این مراسم هست این اعلامیه هاست....
من هیچ وقت گل دختری رو تو مراسم ختم نبرده بودم. چون معتقدم این همه لباس سیاه و روضه و مصیبت همچین برای روحیه لطیف بچه ها جالب نیست.
این سری مجبور بودم ببرمش هم گل دختری هم اقا عسلی رو . هردوش رو تا رفتیم با بچه ها انقدر مشغول بازی و خنده و حرف بودیم که اصلا نفهمیدیم اون سه ربع اجباری که اونجا بودیم چجور گذشت.
سری اول که رفتیم مراسم تو م س ج د ا ل ر ض ا میدون نیلوفر بود.. مهربان همسر تا رسیدیم گفت برفی جون حواست باشه هاااا تا دیدی اقا میخواد بیاد بالا منبر دست بچه ها رو بگیر بپر بیا پایین . منم یه اوکی دادم و رفتم.
اونجا هم که رفتیم ته سالن و گل دختری هم از تو تلویزین بزرگ سالن مردونه رو میدید و با خاندان پدریش هم خوش و بش میکرد که ییهو گفت برفی بدو فکر کنم وقتشه.
دیگه با دورو وریا خداحافظی کردیمو از م س ج د پریدیم بیرون و یه سرم رفتیم تا این مغازه فریدون که معروفه به فری ک ث ا ف ت . من نمیدونم چرا از همه ی غذافروشیهای اون خیابون اون شلوغتره. تا اینجاش پیش درآمد بود. اصل ماجرا فردا صبحش شروع شد که من داشتم میز صبحانه رو برای گل دخترم اماده میکردم.
دختری اومد و یه عکس پرسنلی هم تو دستش. گفتم این چیه؟؟؟؟
گفت برفی این عکسم خیلی قشنگه اینو اوردم بذاری یه کناری اگه من فوت کردم اینو بزنین رو اعلامیه فوتم. اخه عکس این اقاهه که دیشب ختمش بودیم تو اعلامیه خیلی بد بود .
اولش کلی خندیدم و بوسیدمش. عکسو گرفتم گفتم باشه نگران نباش . فرستادمش مدرسه.
ولی بعدش همش تو فکر حرفش بودم. چقدر این بچه ها نکته سنج و ریز بین هستند. عکسی که اصلا من ندیدم و به چشمم نیومده ببین چجوری فکر بچه رو مشغول کرده.
دیدم راست میگه چرا وقتی افراد مسن فوت میکنن بدترین عکسشون رو میزنن تو اعلامیه؟ خوب بابا نزنید!
چی میشه مثلا؟
یا یه عکس مال چند سال پیشش رو بزنید چه اشکال داره؟
من که با کل ماجرا مخالفم. یعنی چه معنی داره اخه این مراسم ختم که من بمیرم بذارنم تو خاک بعد سر خاک یه بابایی میاد با ادای صدای گریه مصیبت عاشورا میخونه همه هم به سوز صدای اون زار میزنن! اصلا یادشون میره این بابایی که مرده کی بود چی بود .همش واسه حسن و حسیین و زینب میشینن روضه میخونن.
بارها هم به مهربان همسر گفتم بارها یعنی هربار که از مراسمی برگشتیم که من اگه مردم فقط بذارینم تو تابوت و خاکم کنید این داستانا رو هم اجرا نکنین . اگرم خیلی دلتون خواست یکی وایسته حرف بزنه بگید این خانم این بود و اینچنین مرد. تموم شد رفت دیگه صغری کبری نچینید.
خلاصه اینم از داستان ختم رفتن ما در هفته ای که گذشت.


آقا من دلم یه خوشگذرونی خوب میخواد .
کیا پایه ی یه کافی شاپ رفتن در هفته ی آینده هستند؟؟؟؟؟؟؟
همش که نمیشه بازی دعوت کرد خوب یه بارم دعوت اینجوری


پ.ن هردم ازین باغ بری میرسد...وبلاگ م س ی ح هم فیلتر شد
                                                                             به دستور م ق ا م محترم ق ض ا ی ی!!!!!!!!



+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 16:40  توسط برفی  | 

بازی میکنیمممم

نرجس گلم منو به بازی دعوت کرده با قوانین زیر :

1- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)

2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید

3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.

4- به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

این عبارت من است ... ( برای اقا عسلی)

درخشش

                چشمانت

                                زیباتر
                                             از

                                                  ستارگان

                                                                 اسمانست.

من هم پافیلی عزیزم بارباپاپا جونم شهرزاد جونم سارا جونم شیلا جونم را به این بازی دعوت می کنم.

و البته همزمان شری شری لیدی جونم هم منو به همین بازی دعوت کرده.

عبارت دوم برای گل دخترم

ترنم

          صدایت

                        دلنشینتر
                                           از

                                                    آوای

                                                             چکاوکانست.

برای این جمله هم قهوه ی بی حوصله جونم سپیده گلم پسرخوانده عزیزم و رز نازنین ومجیک عزیز رو به این بازی دعوت میکنم.





قهوه عزیزم ممنون که کامنت گذاشتی...توروخدا ییهو اینجوری نرو ::(
 

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 7:20  توسط برفی  | 

 

خوب من افکندم. Flower

سه هفته پیش ماری عزیز منو دوتا بازی دعوت کرد که من یکیشو انجام دادم اون یکی رو به فردا افکندم . این فرداهه انقدر طول کشید که حالا بازم بازی دعوت شدم. تا من باشم که کار امروز رو به فردا نیفکنم که فردا خود حکایتی دارد.


پس اول بازی که ماری عزیز دعوت کرد و فردا بازی که شری شری لیدی جونم و نرجس گلم دعوت کردن . ای خدا بازم فردا گفتم !نه ولش کن فردا نه یا همین امروز یا شنبه . اینجوری بهتره دیگه کلمه فردا یه جوری وجدان درد میده به آدم.
و اما بازی دوم که ماری عزیز منو دعوت  کرد این بود که تو یکسال گذشته چه افرادی توی زندگی من تاثیر گذار بودن.
خوب من خیلی فکر کردم. اگر بخوام از خانواده و افرادش بگم یا از مهربان همسر و بچه ها.. خوب تاثیر گذاریشون همیشه بوده و هست. ولی بخصوص ترین فردی که به ذهنم رسید میدونین کی بود؟
اها؟
اره؟
یه کم بیشتر فسفر بسوزونین!
دقیقاااااا خودشه. جناب اقای دکتر م ح م و د -ا ح م د ی ن ژا د.   یعنی ازین ادم تاثیر گذارتر تو زندگیم در یکسال گذشته نتونستم پیدا کنم.یه حالی به اوضاع احوال مملکت داده  که ای جونممممممم.
206 تیپ 5 رو فروختم ده میلیون بعد سه ماه چقدر شد؟ نه تعارف نکنین؟ چقدر؟ اره  سیزده و نیم میلیون. مسخره است نه؟ بله همون که مال خودم بود نه صفرش!!!!
بقیش رو نگم بهتره.
 
خوب این پست اصلا  تاثیرگذاریش زیاد بود . و اما مدعوین عزیز:

شری شری لیدی جونم   پافیلی عزیزم   بارباپاپا جونم  شهرزاد جونم    سارا جونم  شیلا جونم شیرین عزیزم و سپیده گلم .نرجس عزیز     پسرخوانده عزیزم و رز نازنین  و یه نفر که قول داده ...مجیک عزیز

 دعوتیا بدویین . عین من به فردا نندازینش که  شنبه میخوام بیام باز دعوت کنم اونوقت جا میمونین ::::::::::)

هر کی هم دوست داره بازی کنه و از قلم افتاده دعوته هااااا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 14:30  توسط برفی  | 

((((Flowerممنون از لطف همه ولی من پریدم پایتخت و سی دی رو عوض کردم.
راه تنبلی و راحتی ))))


یکی از دوستان داشت مادر میشد بش گفتم سر جدت اسم بچتو فارسی بذار خندید گفت میخوام بذارم عبدالعلی. گفتم جدی داری میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت نه بابا میذارم یحیی. گفتم این که فارسی نیست . گفت فرهنگ برتر غلبه میکنه. بهش چیزی نگفتم چون با هرکسی در حد خودش باید بحث کرد ولی
من موندم و یه دنیا سوال. فرهنگ برتر؟ فرهنگ برتری که زنان رو زنده بگور میکرد؟ یا فرهنگ برتری که زنان غنیمت جنگی بودند؟ یا همون فرهنگ برتری که هرکس ریختن خونش به جرم نامسلمون بودن مباح بود و تاراج اموالش حلال. چه برتری به ایران من داره اون فرهنگ؟ اصلا چیزی داره که بشه اسمش رو فرهنگ گذاشت؟
اون بچه تو بیمارستان قرار شد اسمش بشه عبدالکریم . ولی وقتی اتاق زایمان منفجر میشن از خنده دوباره میشه یحیی. به ثبت احوال که میرسه میشه محمد یحیی.

رفتم دکتر اطفال با منشی حرف میزدم میگه نود درصد اسم پسرایی که میان اینجا یا علیرضاست با امیر حسین. چی اومده بسر سرزمین کوروش و ارش؟

چه انتظاری هست وقتی تو رسانه ی ملی هرچی اسم کامران و خشایار و ارش و خسرو جهانگیر هست همه مربوط به قاچاقچیا و خلافکاراس و هرچی اسم علیرضا و احمد رضا و محمد علی و احسان و حسن و حسین هست میشن ادمهای نیک و نیکوکار و بقولی احسن الخالقین

پسر دوستمون از مدرسه با گریه اومده خونه که چرا اسم منو گذاشتین اریا! تو مدرسه کسانی که اسمشون محمد و علی هست بشون جایزه دادن و گفتن اردو میبرنشون. اخه تو دنیای پاک و کوچیک بچه ها چرا؟
چرا نداره باید از همون کودکی به جرم ایرانی بودن و فارسی رو زنده نگه داشتن بزنیم تو سرشون که وقتی بزرگ شدن اسم بچشون خدای نکرده نشه پویا یا سیاوش. یه چیزی بشه تو مایه ی عبدالوهاب
چی بسر ما اومده؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن. لطفا عرب پرستا خنجر از رو نبندن. منظورم توهین به هیچ اسمی نیست. درد دلیست از بی کسی و تنهایی زبان و واژه ها و نام های فارسی که روزبروز دارن دورتر میشن.



+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 9:15  توسط برفی  | 


پنجشنبه رفتم پایتخت سی دی ویندوز گرفتم . کلی هم به یارو سفارش که اقا جون مادرت این سی دی درست حسابی باشه.
جمعه اومدم نصب کنم میبینم که اصلا این سریال نامبر مال این سی دی نیست . باز خوبه همون اول کاری ایراد داشت . اولش که اینه معلومه خودش چه معجونیه.
حالا باز باید برم پایتخت.
تو پایتخت این لب تابای vaio منو کشته مخصوصا صورتیاش .
برفی صورتی + لب تاب صورتی ::::::::) جه شود!!!!





قهوه جان کجایی ؟؟؟؟؟؟ چرا جواب ایمیلاتو نمیدی؟ اتفاقی افتاده ؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 9:30  توسط برفی  |