![]()
![]()
![]()
اسپندارمذگان بر همه خجسته باد![]()
![]()
![]()
![]()
من: کیف پولتو؟![]()
دختر گلی: نه کیف مدرسه ام رو.![]()
من: یعنی کیف به اون بزرگی تو مدرسه جا موند؟![]()
دختر گلی: اره برفی یادم رفت.
(منو مامان صدا نمیکنه )
من: مگه چکار میکردی؟ حواست کجا بود؟![]()
دختر گلی: نمیدونم جا مونده میری بیاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
فقط قیافه منو مجسممممممممممممم کنینننننننننن. برم بیام بعد بقیه شو می نویسم..فعلا تو فضا بیدم.
برگشتم.بابا این دختر من والا اخرشه. میگه من میمونم خونه پیش اقا عسلی که خوابه تو برو بیار کیفمو. دیدم نمیشه اینجوری . یکشنبه هم کفش ورزشی شو جا گذاشته بود. زنگ زدم این اژانس پایین سریع یه ماشین براش گرفتم رفت که بیاره. حالا هی تو کف اینم که خدایا چطوری میشه ادم کیف به اون گندگی رو یادش بره؟صبح اینجوری داشت میرفتا
حالاظهر این ریختی
اومده. . از همه جالبتر اومدنشه. رسید خونه گفت: میدونی برفی من فکر میکنم که منو چشم زدن.
-چی؟؟؟؟؟
-هیچی منو چشم زدن چون نمره هام خیلی خوبه و خیلی با هوشم.... ![]()
- بله حتما چشمت زدن خوب حالا اسمت چیه؟
-نمکدون
-اسم من چیه؟
-گوگور
دیدم نخیر تو باغ نیست .غذاشو کشیدم براش داشتم فکر میکردم چقدر راننده اژانسه بش خندیده.بگذریم.
دیروز با دوست جون و خواهر خانومی رفتیم یه سر تا محسنی. وای که دیگه همه چیو سبز میدیدم از بس که همه جا قرمز بود این ولنتاین چه رنگ بیخودی داره ها همه چی سرتاسر قرمز.دوست حونمون گیر کرد تو یکی از موبایل فروشیهای این مرکز تجاری شهر من و خواهر خانومی هم رفتیم این باقلوا ترکیه فروشی که قبلا ایراتل بود. خلاصه خواهر خانومی که طبق معمول رژیم. من هم که جونم بره شیرینی شکلاتم نمیره.رفتیم تو به خانومه میگم یکی ازین باقلوا شکلاتی ها بدین. (اهان باقلوا استانبولی خیلی متنوعه یکیش شکلاتیه)
خانومه: همینجا میل میفرمایین؟ -نه در حال راه رفتن تو راهرو پاساژ میل میفرمایم.
خانومه: نه منظورم اینه که بپیچم یا... - نه عزیزم بده دیگه یه دونه که این حرفا رو نداره...
حالاخودش و خواهرم غش غش دارن میخندن من نمیدونم به چی. ولی خدایییییی خوشمزه بود. حالا اگه کسی پایه بود میریم باز میخریم.
امروزم که دوست جون با یه جعبه شیرینی اومد اینجا با کادو و این داستانا. من نمیدونم چرا این همه شیرینی از در و دیوار میرسه چون همه میدونن دوست دارم؟ فقط بدیش اینه که این دوست جون قهوه خور نیست. :( این شری شری لیدی هم که بی خبر میره قهوه خوری. منم خودم میرم قهوه درست کنم.
ازونجایی که من وقتی شش ماهم بود خیلی مشکل بود برام بیرون رفتن بخصوص جاهای شلوغ ..قرار شد مهربان همسر با خواهر و خواهرزاده ی گرامیشون برن واسه اقا عسلی خرید کنن. خلاصه این مهربان همسر ما هم که ناوارد اون دو تا خانوم هم که نمیدونم چکار میکردن همراهش
نتیجه اش اینکه یارو مغازه ای هرچی بنجل و اشغال داشت انداخته بود به مهربان همسر و یه موقع من دیدم کلی خرت و پرت مزخرف خریدن و اومدن خونه.....خلاصه من مجبور بودم هی مادر خانومی رو بفرستم دنبال خرید دوباره و جایگزین کردن چیزایی که لازم داشتم ولی خوب بازم یه سریش موند.
دیروز گفتم بهتره خودم برم خرید گور بابای پول. مهربان همسرم که نیست کارت اعتباریشو ورداشتم و با اقای پدر رفتیم شانزه لیزه.وای که چقدر چیزای خوشگل و نازی داشتن ولی قیمتها wooooow سرسام اور..خلاصهیه روروک و یه صندلی غذاخوری با کلی داستان گرفتیم و اومدیم سوار ماشین شدیم برگردیم.
من نمیدونم چرا یه رورک چینی باید 65000 تومن باشه مگه چند ماه استفاده میشه؟ حالا اونی که من پسندیده بودم یارو میگفت این سرویس کامله با کالسکه و کریر و کوفت و درد.تنها نمیشه ببرید ولی خالیش اگر باشه 120000 تومن هست. صندلی هم که شد 100000 تومن از نوع کره ای مارک good baby.حالا روروک هم همین مارک میخواستم نمیداد. یه ست لحاف و بالش و تشک هم که 40000 تومن و یه ست جغجغه هم 13000 تومن و ....خلاصه کارت مهربان همسر رو خالی کردیم. نمیدونم این بنده خداهایی که سیسمونی بخوان بدن الا باید بالای سه میلیون خرج کنن. چون این فقط ستکالسکه و کریر و پارک و ساک و ...یک میلیون و خورده بود. کلی هم لوازم جانبی میخواد میره رو همون سه میلیون. مگر اینکه بخوان ایرونی بگیرن که خیلی قیمت میاد پایین.
برگشتنی از خیابون ویلا که میومدیم بالا دم کافه لرد ییهووو غش کردم از ذوق. مدتها بود که اینوری نیومده بودم. به اقای راننده گفتم بایسته و رفتم تو. وای که این عطر قهوه شون داشت میکشت منو. خیلی از خودگذشتگی کردم که سفارش ندادم. اینا هم که همه ارمنی هم شیرینی ها معرکه هم قهوه هاشون
. خلاصه سه تا گاتا گرفتم واسه تو ماشین خودم و اقای پدر و اقای راننده و نیم کیلو هم ناپلئونی مخصوص جای همه خالی.ولی خیلی هوایی شدم. عصر زنگ زدم به دو تا دوست جونام که خواهرن گفتم بمیرن بمونین باید دوهفته یه بار بریم کافه لرد به یاد قدیماااااا. اونا هم از خدا خواسته گفتن :
.
حالا باید منتظر باشم تا دوهفته دیگه
. غزال جون جای تورم خالی کردم نگی نکردیا :)
عجب گیری کردیما. از یه هفته پیش مثلا برنامه ریخته بودم یکشنبه با خواهر خانومی بریم خرید . صبح یکشنبه چشممون به بارش این زیبای سپید اسمانی روشن شد
و خلاصه بعد از کلی عشق و کیف و ای وای عجب برف قشنگییییییییی و حالا یه قهوه فرانسه بزنیمممم یادم افتاد که نمیتونم تو این برف برای خرید برم. حالا هی تلفنی واسه مادر خانومی دارم توضیح میدم که مامی جان جون خودم سختمه میگه نه مگه تو خرید نداشتی؟-- بابا جان خرید داشتم که اصلا مهم نیست روز برفی دلم میخواد بشینم تو خونه بیرون رو نگاه کنم کیف کنم . روز افتابی دلم خرید میخواد...
خلاصه به منزل مادر خانومی رفتیم اما خرید نرفنیم. قرار موکول شد به امروز که سه شنبه باشه. حالا دیروز افتاب افتاب بودااااا . این پلنگ صورتی یه قسمتی داشت که هر جا میرفت ابره رو سرش میومد میبارید! شده حکایت من. صبحم افتاب بود تا خواهر خانومی اومد اینجا و کارا مو کردم و اقا عسلی رو سپردیم به مامی جان دیدیم هوا همچین ابره و گرفته که بیا و ببین .
ما هم پررو پرروراه افتادیم. به خواهر خانومی میگم بیا بریم شیرینی هم بگیریم..![]()
- نه! من به مهربان همسرت قول دادم مواظبت باشم ![]()
با لپ اویزون رفتیم book city آی چه مزه ای مبده این وسط کتابا راه رفتن و قل خوردن و هی کتاب دیدن و اینا. دو تا کتاب بخریدیم و یه سر رسید ۸۷. ۸۶ هم به همین زودی داره به پایان میرسه.
حالا برگشتنی گفتم بیا همین جوری بریم تو قنادی ببینیم چی داره ؟رفتیم تو به یارو میگم اقا لطفا نیم کیلو اکلز خامه ای بدید.گفت تموم کردیم .گفتم خوب اشکال نداره یک کیلورولت و فرانسوی و لطیفه. پسره گفت یک کیلو؟ منم گفتم نه یک کیلوو نیم. این وسط قیافه ی خواهر خانومی دیدنی بود بنده خدا فکر میکرد گوشاش داره اشتباه میشنوه. خلاصه یک کیلو نیم شیرینی بدست اومدیم بیرون و دیدم داره یه چیزایی تو اسمون مپپره نگو دونه برفه ولی انقدر ریز و پراکنده که معلوم نیست برفه!
تا ناهارو خوردیم و بعدم دوساعت بعدش چای و شیرینی دوتا از دوست جونا زنگ زدن با مامانشون که میان اینجا. اونا هم یه جعبه پر شیرینی خشک اوردن ![]()
حالا من موندم با این همه شیرینی تر و خشک چکار کنم؟
دیشب خوابشو دیدم. دوتا بازوهامو گرفته بود تو دستاش و با اون چشمای سبز و شادش نگاهم میکرد. ولی صورتش... خورد شده بود. شوک شده بودم. گفتم الهی بمیرم تو چرا اینجوری شدی؟ فقط نگاهم میکرد. من حرف میزدم و اون خاموش نگاه میکرد. اشفته از خواب بیدار شدم. رفتم تو سالهای دور. سالهای بچگی.همه با هم بزرگ میشدیم و تو سر و کله هم میزدیم. بزرگتر که میشدیم شر تر و شیطونتر. یاد اون سال افتادم که تو باغ رفته بودم بالای درخت شاتوت. اومد گفت بیا پایین بابا حالا میفتی! در جوابش سه تا شاتوت و پشت سر هم پرت کردم رو تی شرت سفیدش با دهن باز نگاهه منو تی شرتش کردو رفت همه هم غش غش میخندیدند...عاشورا تاسوعا ها همه مونو سوار ماشین میکرد میبرد میگردوند...تو هیات ها سه ضرب میزد. ..شاد و سرحال و همیشه خندون... تا همه بزرگ شدیم و یکی یکی ازدواج کردیم.. همه با غریبه ها.. من با اقای همسر که هنوزم خوش تیپترین داماد خونواده است و اون با خانومش که شیرین ترین عروس خانواده... غصه ام میگیره ...حتی مهربان همسر هم میگفت این زوج خوش تیپ ترین و شیرین ترین زوج فامیلتون هستن... خانومش انقدر زیبا و شیرین بود که هیچ کس نمیتونست چشمش رو بهش ندوزه از زن و مرد ..زیبایی یه طرف متانت و شخصیتش یه طرف....رفت تو کار باغداری و صادرات و واردات میوه...حسابی کارو بارش گرفته بود... هر کی رو میرسید از خواهر و برادرو ...دست بکار کرد....دوساله ندیدمش. میگن همه ثزوتشو از دست داده... میگن اجاره نشین شده.. میگن شیرینش الکلی شده.. میگن خودش کراک میکشه...میگن برای ما مرده!!!!!!!
اخه نامردا مرده رو هم میرن سر قبرش این پسر که دردونه ی شماها بود چطوری زنده بگورش میکنید؟؟؟ اون۲ تا دخترش چی؟ اون طفل معصوم ها تقاص چیو باید بدن؟
تا داشت و بود همه سر خونه زندگیش بودند و دور و برش حالا اگه واقعا این اتفاق افتاده براش یکیتون نباید دستشو بگیرید؟ به همین راحتی خاکش می کنید؟
تو خوابم هم تمیدیدم این همه نامردی رو. هیچ شماره و ادرسی ازش ندارم. ![]()
در حیرتم از مرام این مردم پست این طایفه زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش به جفا تا مرد بحسرت ببرندش سر دست
تو راه که با اژانس میرفتیم تو ترافیک و افتاب دلچسب ساعت ۱۱ تو فکر گیلاس بودم اخه دوست جون منو از پشت pc دزدید برد گردش.یاد اون دو سالی که به شغل شریف و بیخود استاد دانشگاهی نائل شده بودم افتادم. یه ترم به سه نفر که روز ژوژمان نیومده بودند نمره ندادم. یعنی صفر تو لیست. اون ترم با سه گروه درس داشتم سر امتحان گروم دوم مدیر گروه اومد گفت نمره ی اینا رو بده کاراشونو اوردن این واحد پیش نیازه مشکل براشون ایجاد میشه. خوب دوتاشونو دادم ولی سومی در کل ترم همش ۴ جلسه سر کلاس اومده بود اونم هر جلسه بدون کار. چهره اش هنوز جلوی چشامه اسمش هم یادمه کاملا. ولی خوب در کل ترم ۴ جلسه اومده بود اخر ترم هم یه کار اشغال اورده بود منم مونده بودم به چیه این بابا نمره بدم. اخر به مدیر گروه گفتم ببین من نمیتونم به این نمره بدم. تو هم وجدانتو بذار وسط اگه این دانشجو که ۴ جلسه اومده بدون کار با اونایی که همیشه حاضر بودن با کارهای عالی فرقی نداره خودت براش نمره بده پاس کنه ولی این بابا ترمای بعدو میخواد چکار کنه؟. خلاصه مدیر گروه هم نمره بش نداد. ولی خوب اوضاع گیلاس فرق میکنه . منم فکر میکنم استاده ببینه که کار حاضر و اماده است و مشکل قضا و قدر بوده کوتاه بیاد.
به هرحال رسید جلوی مرکز خرید اسمان و با پالتوی کوتاه ولی بدون تبرج از جلوی خواهران ارشادی رد شدیم و رفتیم تو. مثلا حراج کرده بودن ولی خوب خیلی هم حراج نبود. حراج یعنی حراجای اروپا و امریکا نه اینجا که روسری ۵ هزار تومنی رو بالاش مینویسن ده هزار تومن روش هم ضربدر قرمز میزنن که یعنی حراجه!!!!! اینا هم گیر اوردن مردمو والا.خلاصه بماند که با اقا عسلی و دوست جون چه بر ما گذشت اونجا.
امروزم تا اومدم ببینم گیلاس چطوره و دوتا کامنت براش بذارم دوست جون اومد اینجا برام hot lemon اورده بود که مثلا سرما خوردگیم زودتر خوب بشه من که گوش دردم به گلو دردم اضافه شده
خلاصه کلی اینجا موند و بعدم که رفت تا اومدم دو خط بنویسم اقا عسلی بیدار شد و بعدم دختر گلی از مدرسه اومد و بعدم مراسم غذاخورون دوتا دلبند جگرگوشه. خلاصه تا نیم ساعت دیگه هم مهمون دارم و .....
گیلاس جونم توکلت بخدا باشه نگران هم نباش ان شاء ا...... که قبول میکنه.من خیلی برات دعا میکنم بقیه هم مطمئنم همینطور.![]()
خوب انقدر کار داشتم از یکشنبه نشد بنویسم ولی کماکان اومدم وبلاگا و خبرا رو خوندم و در رفتم
یکشنبه که خیلی باحال بود اخرش لازانیا رو درست کردم و یه کیک نسکافه که همونجوری موند. چون مهربان همسر با یه دسته گل و یه کیک شکلاتی اومد خونه و منم ترجیح دادم کیک شکلاتی رو افتتاح کنمم تا مهربان همسرم خوشحالتر بشه.خلاصه کلی خوش گذشت ولی هنوز عکسای دوربینو نریختم رو pc. بعد که ریختم عکس کیک رو همینجا میذارم. اهان رو دسته گل هم یه کارت خوشگللللللللل جوجوI love u بید که اونم میذارم دیروز هم که داداشی با خانومش و دخمل جیگرش اومده بود اینجا. این memol که میاد اینجا تا بره من دلم ضعف میره بسکه شیرینه. خلاصه کلی مشغول بیدم. بعد یه خبر جالب اینکه وقتی word press مسدود شد منم سریع اعتراضمو زدم به سرور نمیدونم فقط شاتل مسدود کرده بود یا بقیه هم مسدود میدیدن به هرحال دیروز که داداشی پای pc بود با تعجب دیدم رفته وبلاگ من تو word press رو میخونه. اول فکر کردم چون تو history بوده اینجوریه ولی امروز که بالاخره تونستم بعد از خوابوندنه اقا عسلی بیام اینجا دیدم نه خدا رو شکر مثل اینکه مقام محترم قضایی کوتاه اومده. هر بار با این صفحه ی معروف : مشترک گرامی... صفحه مورد نظر شما... ![]()
روبرو میشم میخوام خودمو تیکه پاره کنم همش این حس که حقوقم اینجا داره حسابی پایمال میشه بخاطر نقطه نظرهای یه عده خاص اونم نظرهای شخصیشون عذابم میده. فرق نمیکنه اون صفحه چی باشه موضوع اینه که چرا یکی دیگه باید تشخیص بده من و امثال من چی باید ببینیم و بخونیم!
یعنی این همه ادم تو این مملکت که هستن نظرشون به تف نمیرزه و اقایون باید تشخیص بدن که ما چی باید بخونیم چی نه! مثل مجوز موزیک و کتاب دادنشونه بگذریم.
و اما خبر بد واسه من امروز که اول پریدم اون چندتا وبلاگی که اول میخونم باز کنم دیدم گیلاس خانومی به بد مشکلی برخورده خیلی حالم گرفته شد همش دارم دعا میکنم که کارش درست شه. ای خدا من نمیدونم بعضی ازین ادما چقدر مزخرفن اسم خودشونم میذارن استاد دانشگاه!!!!! خوب بابا مشکل براش پیش اومده حکم خدا که غلط نشده که اینجوری این بنده ی خدا رو سر میدوونین کاش همه بهم و مشکلات هم مثل اینکه اون شخص عضو خانواده هست نگاه میگردن اون استاد اگه گیلاس خانومی رو مثل دختر خودش میدید عمرا یه همچین برخوردی میکرد. امیدوارم تا دوشنبه که بیاد نظرش عوض شه .
اما سرگذشت کیک نسکافه که بنده درست کردم. دیروز تقدیم مهمانان گرامی شد. عصر هم که اومدم کنار مهربان همسر نشستم تا یک تیکه کوچیکشو چنگال زدم فرمودن برفی جون فکر هیکلت هستی؟؟
منم که
....... از خوردن کیک چشم پوشی میکنیمممممممم.
خوب ۱۷ کیلو اضافه وزن بعد از زایمان شوخی نیست خدایا کمکم کن که دوباره برگردم به وزن اصلیم . این مهم نیست خدایا کمک کن گیلاس بتونه استادشو متقاعد کنه.
اینم کیک شکلاتی جشنمون.... بالاخره عکسارو ریختم
چقدر امروز قشنگه.قشنگیش به اینه که ادم صبح روز سالگرد ازدواجش که بیدار میشه ببینه وایییییییی دیشب تا صبح برف اومده و همه جا سپید پوشه.فکر کن عاشق برف باشی بعد تو همچین روزی همه جا برفیه. بعد قشنگتر میشه که میبینیم تلویزیون میزنه مدارس تعطیل. کلی رقص برره ای با دختر گل گلی کردیم از خوشحالی 

هههههههه چهره مهربان همسر دیدنی بود با چشمای گرد شده نگاه میکنه میگه بابا نکنین این کارا رو زشته!!!
ایشون معتقده که این رقصیدن ما موقع تعطیلی مدارس ممکنه بچه رو از درس زده کنه ولی خوب تو این ۷ سالی که گل خانوم میره مدرسه ما همین برنامه رو داریم. خلاصه ازون ورم گل خانوم بلا میگه مامانی ببین بخاطر سالگرد ازدواجتون تا صبح اسمون برف شادی بارونده
.
مردم از صبح انقدر کار داشتم تازه هنوز نرسیدم کیک درست کنم فکر کنم باید بذارم ساعت ۳:۳۰-۴ که آقا عسلی هم بیدار بشه چون فعلا نمیشه صدای همزن و کاسه بشقاب دراورد
.
حالا نمیدونم شام لازانیا درست کنم یا از بیرون بگیرم این خیلی سخته تصمیم گیریش البته همچینم سخت نیستا ولی خوب من یه کم تنبل شدم اینقدر این اقا عسلی وقتمو میگیره که وقتی خوابه از کت و کول افتادم احساس میکنم که حس هیچ کاری ندارم. جدیدا فقط میخواد عمودی باشه و از حالت افقی بدش میاد => همش در بغل بنده تشیف دارن . حالا باز حوبه امروز آقای پدر اومدن یه سر به من زدن و یه مقدار کمک کردن در عمودی بودنش ولی خوب بازم خسته ام. بیدار شد الفرار....
