تبليغاتX
Only Coffee In Snow

Only Coffee In Snow

همه چی از همه جا

بازی میکنیمممم

نرجس گلم منو به بازی دعوت کرده با قوانین زیر :

1- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)

2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید

3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.

4- به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

این عبارت من است ... ( برای اقا عسلی)

درخشش

                چشمانت

                                زیباتر
                                             از

                                                  ستارگان

                                                                 اسمانست.

من هم پافیلی عزیزم بارباپاپا جونم شهرزاد جونم سارا جونم شیلا جونم را به این بازی دعوت می کنم.

و البته همزمان شری شری لیدی جونم هم منو به همین بازی دعوت کرده.

عبارت دوم برای گل دخترم

ترنم

          صدایت

                        دلنشینتر
                                           از

                                                    آوای

                                                             چکاوکانست.

برای این جمله هم قهوه ی بی حوصله جونم سپیده گلم پسرخوانده عزیزم و رز نازنین ومجیک عزیز رو به این بازی دعوت میکنم.





قهوه عزیزم ممنون که کامنت گذاشتی...توروخدا ییهو اینجوری نرو ::(
 

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 7:20  توسط برفی  | 

 

خوب من افکندم. Flower

سه هفته پیش ماری عزیز منو دوتا بازی دعوت کرد که من یکیشو انجام دادم اون یکی رو به فردا افکندم . این فرداهه انقدر طول کشید که حالا بازم بازی دعوت شدم. تا من باشم که کار امروز رو به فردا نیفکنم که فردا خود حکایتی دارد.


پس اول بازی که ماری عزیز دعوت کرد و فردا بازی که شری شری لیدی جونم و نرجس گلم دعوت کردن . ای خدا بازم فردا گفتم !نه ولش کن فردا نه یا همین امروز یا شنبه . اینجوری بهتره دیگه کلمه فردا یه جوری وجدان درد میده به آدم.
و اما بازی دوم که ماری عزیز منو دعوت  کرد این بود که تو یکسال گذشته چه افرادی توی زندگی من تاثیر گذار بودن.
خوب من خیلی فکر کردم. اگر بخوام از خانواده و افرادش بگم یا از مهربان همسر و بچه ها.. خوب تاثیر گذاریشون همیشه بوده و هست. ولی بخصوص ترین فردی که به ذهنم رسید میدونین کی بود؟
اها؟
اره؟
یه کم بیشتر فسفر بسوزونین!
دقیقاااااا خودشه. جناب اقای دکتر م ح م و د -ا ح م د ی ن ژا د.   یعنی ازین ادم تاثیر گذارتر تو زندگیم در یکسال گذشته نتونستم پیدا کنم.یه حالی به اوضاع احوال مملکت داده  که ای جونممممممم.
206 تیپ 5 رو فروختم ده میلیون بعد سه ماه چقدر شد؟ نه تعارف نکنین؟ چقدر؟ اره  سیزده و نیم میلیون. مسخره است نه؟ بله همون که مال خودم بود نه صفرش!!!!
بقیش رو نگم بهتره.
 
خوب این پست اصلا  تاثیرگذاریش زیاد بود . و اما مدعوین عزیز:

شری شری لیدی جونم   پافیلی عزیزم   بارباپاپا جونم  شهرزاد جونم    سارا جونم  شیلا جونم شیرین عزیزم و سپیده گلم .نرجس عزیز     پسرخوانده عزیزم و رز نازنین  و یه نفر که قول داده ...مجیک عزیز

 دعوتیا بدویین . عین من به فردا نندازینش که  شنبه میخوام بیام باز دعوت کنم اونوقت جا میمونین ::::::::::)

هر کی هم دوست داره بازی کنه و از قلم افتاده دعوته هااااا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 14:30  توسط برفی  | 

((((Flowerممنون از لطف همه ولی من پریدم پایتخت و سی دی رو عوض کردم.
راه تنبلی و راحتی ))))


یکی از دوستان داشت مادر میشد بش گفتم سر جدت اسم بچتو فارسی بذار خندید گفت میخوام بذارم عبدالعلی. گفتم جدی داری میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت نه بابا میذارم یحیی. گفتم این که فارسی نیست . گفت فرهنگ برتر غلبه میکنه. بهش چیزی نگفتم چون با هرکسی در حد خودش باید بحث کرد ولی
من موندم و یه دنیا سوال. فرهنگ برتر؟ فرهنگ برتری که زنان رو زنده بگور میکرد؟ یا فرهنگ برتری که زنان غنیمت جنگی بودند؟ یا همون فرهنگ برتری که هرکس ریختن خونش به جرم نامسلمون بودن مباح بود و تاراج اموالش حلال. چه برتری به ایران من داره اون فرهنگ؟ اصلا چیزی داره که بشه اسمش رو فرهنگ گذاشت؟
اون بچه تو بیمارستان قرار شد اسمش بشه عبدالکریم . ولی وقتی اتاق زایمان منفجر میشن از خنده دوباره میشه یحیی. به ثبت احوال که میرسه میشه محمد یحیی.

رفتم دکتر اطفال با منشی حرف میزدم میگه نود درصد اسم پسرایی که میان اینجا یا علیرضاست با امیر حسین. چی اومده بسر سرزمین کوروش و ارش؟

چه انتظاری هست وقتی تو رسانه ی ملی هرچی اسم کامران و خشایار و ارش و خسرو جهانگیر هست همه مربوط به قاچاقچیا و خلافکاراس و هرچی اسم علیرضا و احمد رضا و محمد علی و احسان و حسن و حسین هست میشن ادمهای نیک و نیکوکار و بقولی احسن الخالقین

پسر دوستمون از مدرسه با گریه اومده خونه که چرا اسم منو گذاشتین اریا! تو مدرسه کسانی که اسمشون محمد و علی هست بشون جایزه دادن و گفتن اردو میبرنشون. اخه تو دنیای پاک و کوچیک بچه ها چرا؟
چرا نداره باید از همون کودکی به جرم ایرانی بودن و فارسی رو زنده نگه داشتن بزنیم تو سرشون که وقتی بزرگ شدن اسم بچشون خدای نکرده نشه پویا یا سیاوش. یه چیزی بشه تو مایه ی عبدالوهاب
چی بسر ما اومده؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن. لطفا عرب پرستا خنجر از رو نبندن. منظورم توهین به هیچ اسمی نیست. درد دلیست از بی کسی و تنهایی زبان و واژه ها و نام های فارسی که روزبروز دارن دورتر میشن.



+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 9:15  توسط برفی  | 


پنجشنبه رفتم پایتخت سی دی ویندوز گرفتم . کلی هم به یارو سفارش که اقا جون مادرت این سی دی درست حسابی باشه.
جمعه اومدم نصب کنم میبینم که اصلا این سریال نامبر مال این سی دی نیست . باز خوبه همون اول کاری ایراد داشت . اولش که اینه معلومه خودش چه معجونیه.
حالا باز باید برم پایتخت.
تو پایتخت این لب تابای vaio منو کشته مخصوصا صورتیاش .
برفی صورتی + لب تاب صورتی ::::::::) جه شود!!!!





قهوه جان کجایی ؟؟؟؟؟؟ چرا جواب ایمیلاتو نمیدی؟ اتفاقی افتاده ؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 9:30  توسط برفی  | 

میگم من پلنگ صورتیم هی بگید نه. میخوام اسممو از برفی به صورتی تغییر بدم!!!
قبل از عید یکشنبه روزی قرار بود شیشه ها رو پاک کنیم( شیشه های ما بغلت ارتفاع و مدل خاصی که داره فقط دست اقای سرایدار رو میبوسه) ییهو هوا سرد شد. فن هم که خاموش بود در نتیجه شیشه پاک کردن کنسل شد. دیدم من که نیستم به اقای سرایدار گفتم اوکی بذارش برای بعد از 14.
اولین بعد از 14 روز شنبه نوزدهم بود که قرار بود بیاد که اون باد و طوفان خاک شد و بازم کنسل شد.
انداختیم برای امروز گفتم تا سه شنبه دیگه این باد و طوفان تموم میشه.
امروزم که از صبح چشممون رو با رحمت الهی باز کردیم و بازم کنسل شد.
دیگه میترسم قرار بذارم. میترسم دفعه بعد تهران کن فیکون شه. شانس که نیست بی پدر.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 10:14  توسط برفی  | 

اومدم و باز اومدم با دمب باریک اومدم Flower
اومدم این تیزچنگال و بگیرم و قصابی کنم....
نمیدونم هم سن و سالهای منم بچه بودن این نوار موش و گربه یا همون تیز چنگال ماهیچه دوست رو گوش کردن یا نه وقتی از کتاب خوندن غش میکردم دیگه میرفتم سراغ این محصولات سوپر اسکوپ که نوار و کتاب بود. موش و گربه.. گربه های اشرافی.. غنچه گل سرخ.. گرگ بد گنده .. و از همه دوست داشتنی تر چهارقسمت شهر قصه . دو کاستی که مونس تنهایی هام بود.. هنوزم که هنوزه شعرای اکثرشو حفظم. اون موقع برای این که وقتو بکشم که نفهمم ساعت چنده و چند ساعته از مادرم دورم و کی مادر برمیگرده کتاب پشت کتاب و کاست پشت کاست.
( اگر از شغلای مورد علاقه ام بپرسن هنوز یکیش کتابفروشی داشتنه. اشتباه نشه ها کتابفروش نه! یه کتابفروشی داشته باشم که بقیه بفروشن من بخونمReading a Book .)
 انقدر به این تنهایی و کتاب خو گرفته بودم که حتی اگر جایی میرفتیم که بچه داشتن و همه مشغول بازی بودن من اروم کتابی ورمیداشتم و میخوندم. این خوندن ها و خوندن ها و گوش دادن ها و گوش دادن ها نتیجش این شد که...

ماری عزیزم منو به بازی دعوت کرده که یه جورایی معرفی خود ادمه. خیلی بازی سختیه بنظر من. چون من فردی با من لجتماعی با من احساسی با من منطقی و هزاران من دیگه خودش مثنوی هفتاد من کاغذ میشه. مجبورم چندتایی رو بنویسم این چند تا که مینویسم مهمترین ها نیستند چیزایی هستن که الان تو ذهنمه.
پدر این دل نازکی بسوزه. انقدر ساده دلم که هیچ وقت نتونستم دل کسی رو بشکنم( همش هم برمیگرده به اون کتاب خوندنا و شاعران محترم که دل شکستن هنر نمیباشد و ازین داستانا... ) بجاش تا تونستم ازین دل نشکوندنا ضرر دیدم.
تا صدای موزیک میشنوم انگار تو کمرم یه دستگاه ویبره کار گذاشتن لامصب هی تکون میخوره هی چپ راست بالا پایین
یه جا بند نمیشم همش این ور و اون ورم به قول مهربان همسر هنوز مبل یا صندلی بدون میخ پیدا نکردم
وقتی تو یه جمع جدید میرم انقدر اروم و کم حرف و بیصدام که همه اول فکر میکنن چقدر مغرورم یا خودمو دارم میگیرم یا اونا رو ادم حساب نمیکنم. که اول مزدوجی کلی دردسر بابت همین مورد داشتم ولی هنوزم تا چند باری یکیو نبینم و نشناسمش یخم وا نمیره. (ولی امان از بعدش)

عاشق کادو خریدن واسه دوستام هستم. انقدر به این کار عادت دارم که اگر یه بار دست خالی بخوام برم جایی صدبار میرم زیر زمین و میام بیرون . حتی شده یه جعبه شکلات ساده باشه.باید بگیرم ببرم. حالا تولد ها و مناسبت ها که جای خود داره انقدر وسواس دارم که گاهی دو سه تا کادو واسه تولد یه نفر میبرم .
از دود سیگار متنفرممم و نفس تنگی بم میده واسه همین ادمای سیگاری رو اون لحظه که سیگار میکشند دوست نمیدارم چون مجبورم اون جای رو که هستم ترک کنم. میخواد وسط مهمونی باشه میخواد هر جای دیگه.( 12هم اتفاقا یه جا دعوت بودیم که یه اقاهه بی توجه به حضور اقا عسلیه کوچولویه من هی فرت فرت سیگار روشن میکرد. تو اون هوای خنک شمال من اقا عسلی رو برداشتم رفتم بیرون به گشتن تا میومدم از سرما بیام تو میدیدم مردک باز داره یکی دیگه میکشه. خوب ادم حسابی پاشو برو تو فضای ازاد که انقدر مایه ی عذاب نباشی. بارو تو دوراهی قپون شاگرد مغازه بوده حالا بنز سواره و ویلا دار و زمین دار و ...چه انتظاراتی از چه کسایی دارم خدایی نهایتا شام رو هم بنده و اقا عسلی و گل دختر توی تراس صرف کردیم!!!!)

نمیدونم چرا اون جاهایی که باید جدی باشم اگه یه ذره خندم بگیره دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم. و وای به اون وقتی که من خندم بگیره گاهی تا مرحله ی نفس بند رفتن پیش میرم. ( تو مجالس ختم و عزاداری که واویلاس انقدر لب و لوچه مو میجوم که خندم نگیره میام بیرون لب دهنم آش و لاشه. این م*لاها که میرن بالا منبر خیلی جوکن بخدا

در اخر هم فکر نمیکنم که گفتنی باشه میمیرم واسه اون لحظه ای که بوی قهوه میزنه زیر بینیم و یه دسر تیرامیتسو هم کنارش.. وااای...

ماری جون تا ایجا رو داشته باش بازی بعدی رو تو یه پست دیگه مینویسم. ویندوز نصفه نیمه نصب کردم IE ندارم با Mozilla Firefox هم همه چی قرو قاطیه لینکم نمیتونم بدم بعدا که دوباره ویندوز نصب کنم باید این پست رو ویرایش کنم.

خوب منم اینا رو میدعوتم:

پافیلی عزیزم بارباپاپا جونم شهرزاد جونم نرجس عزیز سارا جونم شیلا جونم شیرین عزیزم سپیده گلم و پسرخوانده مهربونم و رز عزیز.( این لینک دارا رو از پستای قبلیم کپی کردم فعلا درج لینکم کار نمیکنه ) و هر کسی که دوست داره شرکت کنه هم دعوته :::::::::::)



+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 17:53  توسط برفی  | 

برگشتم. با اینکه قرار نبود تا ۱۴ بیام تهران ولی یه کاری پیش اومد که دیروز صبح اومدیم تهران و پس فردا هم دوباره برمیگردیم. حالا از فرصت استفاده کنم این چند روزو بنویسم تا بعد.

با وجودی که قرار بود چهارشنبه۲۹ اسفند بریم ولی برای اینکه به شلوغی جاده نخوریم همون سه شنبه عصر بعد از دندون پزشکی دختر گل گلی حرکت کردیم. از چهارشنبه سورون تهرون جون سالم بدر بردیم ولی وااای که تو امل گیر افتادیم. این بوی دود و باروت و صدای وحشتناک انفجار از یه طرف قیامت مردم و شلوغی و هو کردن نیروی افتضاحی و دنبال کردن مردم واسه کتک زدن اونا توسط نیروی افتضاحی یه طرف. چند وقتی بود که ندیده بودم این کتک زنون کتک خورون رو. حالا این وسط جماعت بیکار هم تو ماشین وایستادن به نگاه کردن. بگذریم که با چه درد سری ازونجا زدیم بیرون.

۲۹ هم که خواستیم بریم ماهی خرون ییهو مهربان همسر گفت بریم شاید یه میز ناهارخوری خوب گیرمون اومد. اخه این قبلیه رو دوسالیه موریانه زده رفتیم و یکی رو بالاخره پسندیدیم. رفتیم سراغ ماهی خرون. حالا برگشتیم خونه مهربان همسر میگه:برفی؟ این که انتخاب کردیم از اینایی که داریم روشنتر نبود؟

گفتم چرا روشنتره . خوب یکی ازین میز عسلی ها رو ببر بگو این رنگی میخوایم.

مهربان همسر: نه بذار بش زنگ بزنم بگم تیره اش کنه.

من: باشه ولی اینجوری اون نمیفهمه چقدر باید تیره کنه ها؟ این مبلا خودشونم روشن هستن!

مهربان همسر: نه بابا صبر کن بش زنگ میزنم.

نتیجه اینکه اقای مهربان همسر به مبل فروش گفت اقا تا میتونی تیره اش کن.

شب که میز صندلیا رو دیدم این ریختی بودم. میز صندلیا قهوه ای اساسی . یعنی فقط مونده بودم چکار کنم. اون موقع هم که شاهکار ما رو اوردن و اون یکی رو بردن من تو اتاق خواب و بیدار بودم بد شانسی. یه موقع اومدم که اون یکی رو هم برده بودن و عملا دستم به هیچ جا بند نبود. به مهربان همسر گفتم دیدی چیکار کردی؟ حالا من اینا رو کجای دلم جا بدم با این رنگشون؟

دوباره زنگ زد به اقا مبلی اونم گفت ما دیگه نیستیم تا بعد ۵ فروردین. خلاصه اینکه اساسی زدیم چشم بازارو کور کردیم و نشستیم سر جامون. بعدش که من رفتم پیش اقا عسلی غش کردم تا صبح.

حالا صبحم چشممون به هنرمندی صدا و سیما و این شوت نژاد روشن شد. شبکه های صدا سیما که ساعت سال تحویلو قاطی کرده بودن.بعدشم هر چی زذیم این ور اونور دیدیم نخبر از ساز و دهل نوروزی خبری نیست که نیستدیدم لب و لوچه گل دختری داره اویزو میشه خودم براش شروع کردم نغمه نوروزی خوندن و اونم د برقص.

ما ارزو کردیم که مملکت یه کم اوضاعش بهتر شه سر سال نویی گند زدن به هرچی ارزو و اوضاع بود. دیگه این نغمه نوروزی سالیان ساله که با این مردمه . حتی خم*ینی هم برش نداشت حالا این شوت نژاد چه خوابی برامون دیده خدا بخیر کنه.

شب یکی از دوستام از کانادا زنگ زد که بابا ول معطلین موندی اونجاچه غلطی کنی؟ از همین بعد تعطیلات اقدام کن پاشو بیا. بدبختی منم که یکی دوتا نیست. مهربان همسر به کمتر از امریکا رضایت نمیده. نه که امریکا واسمون فرش قرمز پهن کرده! اره واسه همون.

کافی نت شهرک هم که نمیدونم چرا بسته بود تا بیام تهران از هیچ جا خبر نداشتم.

فعلا....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 11:29  توسط برفی  |