شاید یه مواد فروش سیگاری باشه ولی هرسیگاری که نمیتونه مواد فروش بشه!!!! اونم با این درصد بالای جمعیت سیگاری. من که ننوشتم سیگاریه مواد فروش. نوشتم سیگاری و مواد فروش. مثلا وقتی میگیم کوچک و زیبا دلیل نمیشه که هر چیز یا شخص زیبایی کوچک باشد. یا وقتی میگیم پیر و جوان...پیر که جوان نیست :::) منظور کلی من هم از افرادی بود که توی پارک بی توجه به حقوق بقیه دود سیگارشونو میدن هوا. فکر کن دو سه کیلومتری دویدی حالا میخوای نفس تازه کنی بجای هوای تازه باید دود سیگار یه ادم محترم رو بدی تو ریه هات ::::::( یا بچه ات رو بردی پارک که از هوا و طبیعت لذت ببره ولی بخاطر دود سیگار مجبوری بچه رودستشو بگیری و بدو بدو محل رو ترک کنی :(
که البته هیچ وقت هم ندیدم اشخاص سیگاری به نفع کسی کوتاه بیان و با دیدن بچه ها یا انسان های پیر سیگارشون رو خاموش کنن. بگذریم از پیرایی که با دست لرزون سیگار میکشن ::::::::::::)
اون قدیمترا صبح ها میرفتم تپه های عباس آباد واسه ورزش و پیاده روی. خیلی باحال بود کلی کیف میکردم. نزدیک دوساعت ورزش و دو و بدمینتون و خلاصه خفه کنون. بعد که پارک نشاط افتتاح شد دیگه پاتوقم شده بود اونجا. اونم چی کله سحر.واسه این که قبل از بیدار باش گل دختر باید میرسیدم خونه که ببرمش مدرسه. یعنی برفی خانوم ورزش کرده ساعت 6:45 صبح خونه بود :::)
این پارک نشاطو خیلی دوست داشتم. محیطش خیلی خاص بود. پیستهای مختلف داشت برای دوچرخه سواری. پیست اماتور و پیست حرفه ا ی و پیست نیمه حرفه ای و یه باشگاه تیر و کمان هم اون بالا داشت. تو یه قسمتاییش حس میکردم اگه این روسری مسخره سرم نبود اینجا واقعا عین اروپاست. صبح ها ساعت 5 میزدم بیرون با بلوز شلوار ورزشی و یه روسری فسقلی. اونجا به مادرخانومی ملحق میشدم و 5 کیلومتری میدویدیم و بعدم کمی پیاده روی و نرمش و اخرشم اون بطری مخصوص اب و ابلیموی معرکه و بعدشم میپریدم تو ماشین میگازیدم تا خونه که واسه گل دختری صبحانه اماده کنم و ببرمش مدرسه. تابستونشم که خوب برای فرار از گرما باز همون کله سحر میرفتیم و میومدم. ولی عصرشم که گل دختر رو میبردم استخر شهید کشوری خودم هم میرفتم نشاط تا یک ساعتی پیاده روی میکردم و بعد میرفتم دنبالش. عصرا هم محیطش خیلی خوب بود. ولی جمعه ها اکثرا خانوداگی بود . همه با کلی بار و یندیل پیک نیک بدست میومدن اونجا. دیگه با پیدا شدن سر و کله ی اقا عسلی تو زندگی موقتا پارک و دویدن و .. تعطیل شد. تا این که چند وقت پیش (حدود یکماه فکر کنم) پارک نشاط رو تبدیل کردن به بوستان بهشت مادران و پارکی که فقط بانوان میتونن استفاده کنن.تا اینجاش اوکی.بماند که اقای قالیباف چه پزی داده بود روز افتتاحیه که برای بانوان تو این سی سال هیچی در نظر گرفته نشده و این حق بانوان ماست که ....خلاصه از همین حرفا که همه بلدیم و در حد حرفه. این اقا هم بعد سی سال انقلاب یادش افتاده که بانوان ما اگه افتاب نخوره به موهاشون کچل میشن . بگذریم.
حالا این اخبار و احوالاتی که ازونجا هرروز به گوش من میرسه توسط مادرخانومی خیلی جالبه. ظاهرا اون محیط ورزشی فقط مختص به صبح های زود شده که بقیه ی خوابن یا ... این که عصرها اکثرا بانوان سیگاری و مواد فروش تشریف میارن و عین بقیه پارکها شده اونجا. اینکه به بانوان زیبا هم البته پیشنهاداتی میشود!!!! ( یاد این عین الله باقر زاده فیلم های صمد افتادم که هی در شهر بش پیشنهاداتی میشد::::)))))) ) اخرین اخبارم این بود که چند تا اقا پسر انگار با هم شرط بندی میکنن برن تو پارک.چندتاشون بیرون می ایستند و سه تاشون با چادر میرند تو. از نگهبانی و جلوی دو تا مامور حراست هم رد میشن. ییهو یکیشون میاد چادرشو بکشه جلو که یکی ازین حراستیا خط ریش یارو رو میبینه و بیسیم میزنه به بقیه . میان میگیرنشون و با اونایی که بیرون بودن میبرن نمیدونم کجا!!! حالا این که پسرا چادر سرشون کنن برن تو مکانی که نباید برن چیز تازه ای نیست. حتی من یادمه تو دبیرستان خودمون هم یه بار دو تا پسر با چادر اومدن تو :::::::::::::::)))))))))))) وای که این دبیرستان ما اخرش بود روزای برفی که از تو کوچه برف بارونمون میکردن نزدیک چهارشنبه سوری از تو کوچه ترقه پرت میکردن سر کلاسمون. خودامونم که همه اتیشپاره دیگه هیچی دیگه. ولی خوب مدیر و ناظم ها همشو زیر سیبیلی رد میکردن . اما این پارک که بنا به گزارشات موثق رسیده برخی از بانوان محترم که یکباره احساس رهایی بشون دست داده دیگه نمیدونن چکار کنن و شورت لامبادایی هم میپوشن اونجا!!!!! ورود اقایون توش خیلی جالبه ::)
ن.م 1- این کرم تغییر مداوم دکوراسیون نمیدونم چیه که تو جون منه. دیشب زدم کافی میکر نازنینمو کن فیکون کردم. فکر کنم تا مدتها باید بگم خداحافظ قهوه فرانسه ی نازنینمممم و فقط قهوه ترک میل کنم. ن.م 2- در راستای استفاده بهینه از ماشین ظرفشویی مدتها بود که مایع ظرفشویی نگرفته بودم. دیروز صبح از سوپر یه مایع ظرفشویی توت فرنگی AVE برداشتم وای که چقدر خوش عطره ادم دلش میخواد هی باش کف درست کنه ::) کف توت فرنگی!!!
دیشب بود داشتم صدای امر*یکا رو میدیدم. یه مصاحبه بود با اقای بهمن قبادی تو فرانسه. البته طبق معمول من فقط گذری تونستم ده دقیقه آخرو ببینم. آقای قبادی داشت میگفت که وقتی یک روز هم از ایران دور میشه دلش برای ایران تنگ میشه. گفت عاشق ایرانه و عاشق کردستانه. گفت که مهم نیست از فیلمش تو ایران یه صحنه هایی حذف بشه مهم ایسنه که فیلمش رو پرده ی سینما بره و هم وطناش ببینن. شاید یه روز هم مجوز گرفت فیلم با همه ی صحنه هاش رو پرده بره. گفت که سر صحنه ی یه فیلمبرداری عظیم بودم و امکانت ما در ایران یک پنجاهم اینجاست! و در جواب اقای مصاحبه گر که گفت چه پیامی داری نه برای این ور نه برای اون ور پیامی نداشت. و من میگم خوشبحالت اقای قبادی که دلت برای ایران تنگ میشه.
من که تا از مرز ایران خارج میشم چشمامو رو هم میذارم و یه نفس عمیق میکشم و حس میکنم ارامش داره یواشکی میاد تو وجودم. وقتی دارم میرم با لب خندون و هیجان زیاد میرم .
وقتی میخوام برگردم از دوروز مونده به ایران احساس غم میکنم.وقتی میام ایران با دیدن وضع همیشگی اینجا تا یک هفته احساس افسردگی دارم.
خوشبحالت اقای قبادی که میری اونجا و میبینی چقدر پشرفته اند و ما کجاییم ولی عاشق اینجایی. کاش منم یه کم ازین چشم خطا پوش و قلب پر مهرت رو داشتم. قلب من که سالهاست دیگه برای ایران جایی نداره.
خوشبحالت اقای قبادی که هر چقدرم سانسورت بخوان کنن برات مهم نیست...خوشبحالت...