تبليغاتX
Only Coffee In Snow
























Only Coffee In Snow

همـه چـی از همـه جـا

 

 

و امروز اخرین روز فصل تابستان رو جشن میگیرم که بی صبرانه منتظر پاییز و اول مهر هستم.

       پ.ن  - این مدت سفر بودم. اخرین سفر تابستون87. جای همتونم سبز خیلی عالی بود.

 

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه 31 شهریور1387ÓÇÚÊ15:23ÊæÓØ برفـی | |

 

نمیدونم چی بسر وبلاگ مرجان ( زن زیادی ) اومده که بلاگفا میگه همیچین ادرسی نیست. احیانا خود مرجان زده وبلاگشو ترکونده ::(. به هر حال قبل از ترکوندنش یه بازی منو دعوت کرد که همون بازی مشاغله.

خوب من کلا از شغلهای ثابت و بی تحرک و مرده و پشت میز نشینی بدم میاد. خوب این شامل انواع کارمندیجاتی میشه و کلی کارهایی تو این قبیل فرق هم نداره چی باشه. پشت میز نشینی اصلا.

چون تو ایرانم از کارهای توی ادارات و شرکت های دولتی که باید با حجاب کامل اسلامی باشی  شدیدا فراری هستم.

از شغلایی  هم که باید رابطه ی پولی مستقیم با ملت شهیدپرور و همیشه در صحنه ی ایران داشته باشم بدم میاد. چون اینجا هرکی دوزار پول میده فکر میکنه طرف مقابلشو خریده!

از کارهای خدمات بهداشتی و ارایشی که باید با پوست و موی مردم سر و کار داشته باشی که...اصلا فکرشم نکن.

تو 4 تا دسته بندی بالا فکر کنم کلی از شغل ها رو دود کردم رفت هوا.
و اما کارهایی که دوست دارم.

تمام کارهایی که با تحرک باشه و زنده خیلی دوست دارم.بهتریناشم:

طراحی صحنه ی تئاتر ... که عاشقشم.
 مربی گری شنا یا تنیس
فرماندهی کشتی های مسافرتی ::::::::::)


پ.ن- خوب حالا مرجان زود بیا بگو وبلاگتو چکار کردی رفت رو هوا نکنه انرژی هسته ای  کشف کردی؟

ب.ن- یادم نرفت دعوتنامه بفرستم شرورک ::) فکر کردم همه این  بازی رو انجام دادند.
 حالا
 شرورکم..باربا جونم..عسل  خانومی...غزالی...شیرین..کاوه...گندم...بهار....قهوه...سپیده..مژگان..پیشول..رزی...عسلی....
 هرکدوم که هنوز ننوشتین بیاین بنویسین که شغلای مورد علاقه و غیر مورد علاقتون چیه؟
                    
     

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه 21 شهریور1387ÓÇÚÊ15:22ÊæÓØ برفـی | |

 

امروز تو نت دنبال نسخه صحیح شعری میگشتم که از دیشب تو فکرش بودم و گوگل خیلی جالب منو برد به این پست وبلاگ یولیو پرس.داشتم  مقایسه ها و متن ها رو میخوندم که دیدم نویسنده گرامی من رو هم مورد نقد قرار داده ( این دنیای مجازی هم چه دنیای کوچکی شده) و به زعم ایشون بنده یه ادمی هستم که بسیار به ادبیات پشت شیشه ی اتوبوسی علاقه دارم و خیلی هم پس و پیش اشعار رو حفظ میکنم!


یا فی المثل خانمی که به شکلات و قهوه و برف علاقه زیادی داره مطلبی نوشته در باره آقای شکیبایی مرحوم و تیتر زده:

“به راستی صلت کدام قصیده بودی ای غزل” [2]

بودی؟!‍ یعنی دیگه نیست؟! مگر “جایزه و هدیه و بخشش” بعد از مدتی تاریخ مصرفش می گذره؟ اصلا به معنی جمله فکر کردی؟! در می مونم که طرف اصلا شعر شاملو رو از توی کتاب اشعارش خونده یا اینکه اینو پشت وانتی، اتوبوسی، چیزی دیده و حفظ کرده؟! و چه حفظی هم کرده.


------------------------------------------------------------------------------------------------------
 امروز برای این که ببینم بالاخره شعر
"    * پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت. ناخلف باشم اگر من به جوئی نفروشم"
صحیحش چیه ایا من به جوی نفروشم  یا من به یکی نفروشم که تصادفا اینجا رسیدم.
( این یکی اشاره به اون دو گندم هست حالا باز نگی پشت شیشه مینی بوس خونده !)
نویسنده ی محترم. من به معنی جمله فکر کردم ولی این جمله رو نه بخاطر معنیش که بخاطر خود خسرو نوشتم. کتابخونه ی من هم انقدر عنی  از دیوان های اشعار هست که نیازی نباشه از پشت شیشه ی اتوبوس و وانت چیزی رو حفظ کنم.
و چه حفظی هم کردم؟ تو چرا خودتو خدا میدونی که بگی و چه حفظی هم کرده؟
اگر فیلم هامون رو دیده باشی زمانی که خسرو توی کتابخونه است میگه براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل. اون جمله با لحن گفتاریش یکی از تاثیر گذارترین جمله ها برام شد و حسی که صدای خسرو تو اون جمله القا کرد به من شاید قلم شاملو نمیکرد.و اون چیزی که دیگه نیست وجود خسرو شکیبایی هست نه صلت و بخشش. و اگر هم خیلی شعری بخوای تفسیر کنی بله. خسرو صلتی بود که دیگر نیست. تنها یادش هست و نامش و صدای گوش نوازش.  روحش شاد و یادش گرامی.


در اخر من نمیدونم همه ی این ها چه ارتباطی به علاقه ی من به برف و شکلات داره؟
ایا ادمی که برف و شکلات و قهوه دوست داره نمیتونه ادبیات هم دوست داشته باشه؟ میشه بگی منافاتشون چیه؟
اگر میومدم مینوشتم که من از کودکی بجای کتابهای داستان برام شاهنامه میخوندن ( که پدر عزیزم این مهم رو به عهده داشتند)و الان تو کتابخونه ام چند نسخه شاهنامه دارم وبرای به انجام رسوندن پایان نامه ی دانشگاهیم حد اقل یک سال تمام مدت  در کنار دو تن از نویسندگان و پارسی زبانان این مرز و بوم وقت گذروندم و مطلب اموختم و بعد ازون هم در کنار یکیشون به اموزش زبان ساسانی و شاهنامه خوانی مشغول بودم  اونوقت حق داشتم که یک نیم جمله شعر بذارم تو وبلاگم؟ کاش کمی تامل کنید موقعی که کسی رو نقد میکنید و تا وقاتی شناخت کافی از کسی ندارید  به این راحتی انگشت اتهام بی سوادی رو به سمتش نشونه نرید.

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه 17 شهریور1387ÓÇÚÊ15:21ÊæÓØ برفـی | |

 

خیلی باحاله. این مقام معظــ م رهــ بری تا رضازاده جان سوگلی برنده میشد راه به راه تبریک حواله میفرمودند ولی انگار آقای هادی ساعی بچه زن بابا هستند و نباید از طرف ایشون تشویق میشدند و یه تبریک خشک و خالی نصیبشون میشد. واحیرتا!!!!

 

پ.ن - جای همه سبز سفر بودم. اگر شد سفرنامه رو مینویسم اگر نه هم که همین روزمره ها.


سه شهریور نوشت:

این اختتامیه المپیک پکن چقدر بیشتر افتتاحیه المپیک لندن بود!

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه 2 شهریور1387ÓÇÚÊ15:9ÊæÓØ برفـی | |