|
داشتم قدم زنون وارد کوچه ای میشدم که از سمت جوی آب صدای اهنگ اشنای قدیمی رو شنیدم.
آن را که ز عشــقـش بدل ما اثــــری بود در نیستی اش عشق ازین دل چه بری بود هر دل که بدلـــــــدار رســــد کام ستـــاند بیچـــاره دل ما که نگــــارش چو پری بود در مــه رخ او را نتــوان دید ولیــــــکن دیدار رخـــش در بر مـــه جـــلوه گری بود از دست منــش چرخ فلک یار کجـا برد این رســم کهــن بــود که یارم سفــــری بود دل را چکنـــم گــر بنـــگارم نســــــپارم ای وای که کار دل او سـخــت ســـری بود هرجا نــگرم باز به منظــر تو بــرآیــی نی دیـدن تو شکـوه ی هر بی بصـری بود افغان نتوان کرد زهجران تو ای دوست چون گوش دل از فرقت تو همچو کری بود پیریم چو عمران و دگر طفـل دلی نیست ای کــاش به ســــارای دل ما خبــــری بود یکـدم به غنیــمت شـمر ای دل بر جانـان پـــروانــه دل گفــت که اتــش زـپـــری بود جان را که ستــاند بجز ان دلبــر شیـرین با مــن نتــوان گفت که عشــقت گـــذری بود ای دل زچه نالی که تو مسـکینی و اورا در ممـــلکت عشـــق تــواش تاجــــوری بود هر جا که روی خاک رهت چشم حزین است ایـن عـاقــــــــبت شـــام نشــــین ســـحری بود سه شنبه 25 ابان نمیدونم چه سالی. این شعرو پریروز توی کتابام پیدا کردم. یه شعری که برام خیلی جالب بود. نمیدونم 16 سالم بود یا 17 که داشتم از کلاس زبان میومدم خونه. اون موقع هم نمیدونم چرا انقدر عاشق اتوبوس سواری بودم.کلاسم که تموم میشد میومدم سر شریعتی تو تجریش و سوار بر اتوبوس تا یه مسیری میرفتم و بقیش رو هم حدود بیست دقیقه پیاده تا خونه. خیلی هم شیر دل تشریف داشتم که البته از مزایای مادر شاغل یکیش همینه که ادم شهر محل سکونتشو عین کف دست میشناسه و از کوچه پس کوچه های تاریک نمیترسه! خلاصه یه شب که سوار اتوبوس شدم یه لحظه خیرگی یه نگاه رو روی صورتم حس کردم. سرمو بلند کردم دیدم یه پسر جوونی که خیلی بسیار زیاد هم شبیه" داری-وش اقب-الی " همینجور مات و مبهوت داره نگام میکنه. یه کم خودمو مشغول کردم باز دیدم نخیر طرف همچنان مشغول نگاه کردنه.. مجموعا شاید د.و سه بار دیگه چشمم تو چشمش افتاد و بعدم دیگه پیاده شدم. که طبق معمول این موقع ها چی؟ بله. همون. اسمش هم اصلا یادم نیست متاسفانه به هرحال دنبالم اومد و شمارشو بم داد .و منم رفتم خونه بی اینکه تماسی بگیرم. تا این که سری بعد که میخواستم بیام خونه دیدم تو ایستگاه منتظر ایستاده. اونجا هیچی نگفت. با من سوار شد و اون ایستگاهی که پیاده میشدم اومد و کمی گلایه ازینکه چرا بش زنگ نزدم و ... و دوباره همون مسبر همیشگی تا منزل رو سلانه سلانه رفتم و تو راه هم همش فکرم مشغول بود که من این همه شماره که بم میدن با هرکدوم یه تماس 5 دقیقه ای هم بخوام بگیرم اخر ماه شرکت مخابرات یه جایزه به من میده که بابامو ورشکست کردم حالا این جنبه ی مالیش یه طرف اینکه به درس و زندگی هم نمیرسیدم یه طرف. زنگ نزدم و این موضوع به بار سوم کشید.دلم سوخت گفتم بذار حالا یه شب بش زنگ بزنم. حرف خاصی هم نداشتم بزنم بیشتر معارفه و ازین ور و اون ور و این که مهندسه و پدرش فوت شده و ... .دفعه ی بعد که اومد گفت یه شعر برات گفتم.حالا من عاشق شعر و شاعری طرف مقابل هم شاعر ازاب دراومده بود..شعر رو گرفتم و تشکر کردم و .... و بهمین سادگی این اخرین دیدار من با اون اقا بود. چون هم تلفنشو گم کردم هم ساعت و روز کلاسهام تغییر کرد. حالا فقط ازون سالی که یادم هم نیست چه سالی بود یه ورق شعر مونده. دلم نیومد که شعر رو بتدازم بره. این همه سال تو یه کتاب جا خوش کرده بود و حالا هم میذارمش اینجا تا اینم بره جزو ختطرات سالهایی که تو نوجوونی و جوونی به من گذشت. پ.ن. نو جوونی و جوونی خیلی پر شر و شوری رو داشتم..از خود 12 سالگی تا 19 سالگی.شاید فقط اون 7 سال رو از ته دل خوش گذروندم. ..شاید همین باعث شد که مادر جانمان همه اش در صرافت شوهر دادنمان باشد و در سن 19 سالگی مارا به خانه ی بخت فرستاد تا از شر ما و دردسرهایمان خلاص شود....باشد تا شما پند گیرید و کمتر شیطنت کنید تا بتوانید ازادی خود را در سنین پایین از دست ندهید ::::::::::::::) ع.ن. حتما این رو ببینید.
ب.ن.سه شنبه.
امروز رفته بودم جایی برای کاری که از کسی یه چیزی بگیرم.
چه حالی دارد این روزها وقتی که در آینه میبینیم هیکل نافرم فعلیمان در حال بازگشت سریع به اندام زیبای قبلیمان است.
یه روزگاری بود که همه با هزینه ی مناسب میتونستند بچه هاشون رو تو مهد کودک ثبت نام کنند.حالا یا مادر شاغل بود و اجبارا اون بچه رو از 6 ماهگی از کله سحر تا پایان وقت اداری مهد میگذاشت. یا شاغل نبود و در سن سه به بالا برای بودن بچه در اجتماع و محیط کودکانه این کار انجام میگرفت.یا مثل من مشکل دیگه ای داشت و هر زمان مشغول بود باید بچه رو به مهد میسپرد. *آموزش مبانی و مفاهیم علوم و ریاضیات به دو زبان انگلیسی و فارسی *آموزش قرآن به زبان انگلیسی و شعر ولی این موارد بالا مصداق همون افتابه لگن ۷ دست شام و ناهار هیچی رو داره. چرا که میبینیم اکثر ایرانیا از همون مهد تا سالمندی کلاس زبان رو میرن بدون اینکه اصولی یاد بگیرن و این کلاس زبان ما ایرانیها مادام العمر شده البته جز کسانی که کارشون مستقیم با زبان در ارتباطه. و مورد دیگه این که کاش این همه برنامه های دهن پر کن که برای بچه ها میگذارند اقلا تاثیری هم در اینده شون داشت. یه استادی داشتم که از امریکا اومده بود ایران. متولد امریکا بود با پدر و مادری ایرانی و میگفت در تمام طول عمرم ایران نیومدم جز الان که بخاطر کارم از طرف امریکا منو فرستادند اینجا . کار ایشون چی بود؟ زمین شناس و زلزله شناس.
دیدی یه وقتایی یه جاهایی یه جورایی همه چی هستا ولی انگار اصل کاری نیست؟
|
در باره ی من |