تبليغاتX
Only Coffee In Snow
























Only Coffee In Snow

همـه چـی از همـه جـا

داشتم قدم زنون وارد کوچه ای میشدم که از سمت جوی آب صدای اهنگ اشنای قدیمی رو شنیدم.
سرمو که برگردوندم با دیدن دختر گدایی که نشسته بود لب جوی و داشت موبایلشو جواب میداد نمیدونستم باید بخندم یا تعجب کنم یا ..... اما بجای اینا یاد یه صحنه از فیلم کما افتادم که امین حیایی و محمدرضا گلزار ضبط ماشین سران مملکت رو میزدن و چه نوارایی از توش درومد :::::::::::::)
 باید اعتراف کنم بسیار از زنده دلی این گدا خوشمان امد.حالی میکنه با درامدش.
مملکت پیشرفت کرده بابا ! گداهامون دیگه با touch me  سامانتا فاکس حال میکنن !
نوش جونشون...




Full moon in the city
And the night was young
I was hungry for love
I was hungry for fun

I was hunting you down
And I was the bait
When I saw you there
I didn't mean to hesitate

This is the night
This is the night
This is the time we've got to get it right

(This is the night)
Touch me, touch me
I want to feel your body
Your heart beat next to mine
(This is the night)
Touch me, touch me now

Quick as a flash you disappeared into the night
Did I hurt you boy?
Didn't I treat you right?
You made me feel so good
Made me feel myself
Now I'm alone & you're with somebody else

This is the night, yeah
This is the night
This is the time we've got to get it right

(This is the night)
Touch me, touch me
I want to feel your body
Your heart beat next to mine
(This is the night)
Touch me, touch me now
Touch me, touch me now
Touch me, touch me now

Hot & cold emotions confusing my brain
I could not decide between pleasure & pain
Like a tramp in the night
I was begging for you
To treat my body like you wanted to

Uh....
Uh, I was begging for you

(This is the night)
Touch me, touch me
I want to feel your body
Your heart beat next to mine
(This is the night)
'Cos I want your body all the time

(This is the night)
Touch me, touch me
I want to feel your body
Your heart beat next to mine
(This is the night)
'Cos I want your body all the time

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه 27 آبان1387ÓÇÚÊ15:19ÊæÓØ برفـی | |

 

آن را که ز عشــقـش بدل ما اثــــری بود

 در نیستی اش عشق ازین دل چه بری بود

هر دل که بدلـــــــدار رســــد کام ستـــاند 

بیچـــاره دل ما که نگــــارش چو پری بود

 در مــه رخ او را نتــوان دید ولیــــــکن

دیدار رخـــش در بر مـــه جـــلوه گری بود

از دست منــش چرخ فلک یار کجـا برد  

 این رســم کهــن بــود که یارم سفــــری بود

دل را چکنـــم گــر بنـــگارم نســــــپارم             

ای وای که کار دل او سـخــت ســـری بود

هرجا نــگرم باز به منظــر تو بــرآیــی

 نی دیـدن تو شکـوه ی هر بی بصـری بود

 افغان نتوان کرد زهجران تو ای دوست

 چون گوش دل از فرقت تو همچو کری بود

پیریم چو عمران و دگر طفـل دلی نیست

 ای کــاش به ســــارای دل ما خبــــری بود

یکـدم به غنیــمت شـمر ای دل بر جانـان

 پـــروانــه دل گفــت که اتــش  زـپـــری بود

جان را که ستــاند بجز ان دلبــر شیـرین 

با مــن نتــوان گفت که عشــقت گـــذری بود

ای دل زچه نالی که تو مسـکینی و اورا

در ممـــلکت عشـــق تــواش تاجــــوری بود

هر جا که روی خاک رهت چشم حزین است

  ایـن عـاقــــــــبت شـــام نشــــین ســـحری بود

                                                                                      

                                     سه شنبه 25 ابان نمیدونم چه سالی.


این شعرو پریروز توی کتابام پیدا کردم. یه شعری  که برام خیلی جالب بود.

نمیدونم 16 سالم بود یا 17 که داشتم از کلاس زبان میومدم خونه. اون موقع هم نمیدونم چرا انقدر عاشق اتوبوس سواری بودم.کلاسم که تموم میشد میومدم سر شریعتی  تو تجریش و سوار بر اتوبوس تا یه مسیری میرفتم و بقیش رو هم حدود بیست دقیقه پیاده تا خونه. خیلی هم شیر دل تشریف داشتم که البته از مزایای مادر شاغل یکیش همینه که ادم شهر محل سکونتشو عین کف دست میشناسه و از کوچه پس کوچه های تاریک نمیترسه!

خلاصه یه شب که سوار اتوبوس شدم یه لحظه خیرگی یه نگاه رو روی صورتم حس کردم. سرمو بلند کردم دیدم یه پسر جوونی که خیلی بسیار زیاد هم شبیه" داری-وش اقب-الی " همینجور مات و مبهوت داره نگام میکنه. یه کم خودمو مشغول کردم باز دیدم نخیر طرف همچنان مشغول نگاه کردنه.. مجموعا شاید د.و سه بار دیگه چشمم تو چشمش افتاد و بعدم دیگه پیاده شدم. که طبق معمول این موقع ها چی؟ بله. همون.

اسمش هم اصلا یادم نیست متاسفانه به هرحال دنبالم اومد و شمارشو بم داد .و منم رفتم خونه بی اینکه تماسی بگیرم. تا این که سری بعد که میخواستم بیام خونه دیدم تو ایستگاه منتظر ایستاده. اونجا هیچی نگفت. با من سوار شد و اون ایستگاهی که پیاده میشدم اومد و کمی گلایه ازینکه چرا بش زنگ نزدم و ... و دوباره همون مسبر همیشگی تا منزل رو سلانه سلانه رفتم و تو راه هم همش فکرم مشغول بود که من این همه شماره که بم میدن با هرکدوم یه تماس 5 دقیقه ای هم بخوام بگیرم اخر ماه شرکت مخابرات یه جایزه به من میده که بابامو ورشکست کردم حالا این جنبه ی مالیش یه طرف اینکه به درس و زندگی هم نمیرسیدم یه طرف.

زنگ نزدم و این موضوع به بار سوم کشید.دلم سوخت گفتم بذار  حالا یه شب بش زنگ بزنم.

حرف خاصی هم نداشتم بزنم بیشتر معارفه و ازین ور و اون ور و این که مهندسه و پدرش فوت شده و ...

.دفعه ی بعد که اومد گفت یه شعر برات گفتم.حالا من عاشق شعر و شاعری طرف مقابل هم شاعر ازاب دراومده بود..شعر رو گرفتم و تشکر کردم و ....

و بهمین سادگی این اخرین دیدار من با اون اقا بود. چون هم تلفنشو گم کردم هم ساعت و روز کلاسهام تغییر کرد. حالا فقط ازون سالی که یادم هم نیست چه سالی بود یه ورق شعر مونده.

دلم نیومد که شعر رو بتدازم بره. این همه سال تو یه کتاب جا خوش کرده بود و حالا هم میذارمش اینجا تا اینم بره جزو ختطرات سالهایی که تو نوجوونی و جوونی به من گذشت.


پ.ن. نو جوونی و جوونی خیلی پر شر و شوری رو داشتم..از خود 12 سالگی تا 19 سالگی.شاید فقط اون 7 سال رو از ته دل خوش گذروندم.

..شاید همین باعث شد که مادر جانمان همه اش در صرافت شوهر دادنمان باشد و در سن 19 سالگی مارا به خانه ی بخت فرستاد تا از شر ما و دردسرهایمان خلاص شود....باشد تا شما پند گیرید و کمتر شیطنت کنید تا بتوانید ازادی خود را در سنین پایین از دست ندهید ::::::::::::::)

 

 

ع.ن. حتما این  رو ببینید.

 

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه 23 آبان1387ÓÇÚÊ15:16ÊæÓØ برفـی | |

 
 
عجب هوای جیگر تگریه دبش دونبش دونفره ی پرانگیزه ی خوردنی ایه امروز.
جون میده بزنی به جاده. با سرعت بالای 140 حالشو ببری...

 

ب.ن.سه شنبه.

                    ای دو صد لعنت بر این آیین تو

 

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه 19 آبان1387ÓÇÚÊ15:14ÊæÓØ برفـی | |

 

 

امروز رفته بودم جایی برای کاری که از کسی یه چیزی بگیرم.
چه شروعی!
خوب شروعش مهم نیست اخرش مهمه که ازونجا میخواستم بیام بیرون. یه عکس جالبی نظرم رو جلب کرد.
( عکس یک کودک زیبا .ولی غیر عادی روی یک بروشور خارجی) و همونجور که به عکس نگاه میکردم اون شخص مربوطه که پیشش بودم گفت این برادرزادمه.باورش برام سخت نبود چون میدونستم دوتا از برادراش ایران نیستن و در سوئد زندگی میکنن.
 ادامه داد که : این برادر زاده من زندگی نباتی داره.  این چنینه آنچنانه و بخاطر مشکلی که داره نمیتونه هیچ چیزی بخوره و حرکت کنه و از طریق حفره ای روی شکم تغذیه میشه.
و عکسهای بعدی رو نشونم داد که همه  به هم مربوط بودن. گفت اونجا بخاطر این دختر کوچولو یه مدرسه ساختن! حال همه جا اومد که ان شاء ا...؟ بله یه مدرسه مخصوص برای این بچه ناتوان که از حق و حقوق اجتماعی برخوردار باشه و البته بعد ازونم دو کودک دیگر هم به اونجا مراجعه کردن.
حالا اینجا بهزیستی چه گلی میزنه بسر کودکان معلول ما؟
تعریف کرد که چطور این بچه ها رو پرستارای مخصوص ماساژ میدن و براشون ساعات شاد رو با برنامه هاشون میسازند.
اینکه برای مادر بچه ها دو هفته یکبار تورهای داخلی  و خارجی میذارند که اون مادر ها روحیه شون قوی و عالی باشه. وقتی مادر از سر کار میاد خونه هر سه ساعت یک پرستار بخونه مراجعه میکنه که بچه رو ردیف کنه و همه ی این خدمات از طرف دولت بدون دریافت  کمترین هزینه ای انجام میشه. ( سوئد که چاه نفت نداشت داشت؟)
اون میگفت و میگفت و میگفت و .....من.....
فقط پوزخند میزدم وقتی با بچه های معلول اینجا مقایسه میکردم. بچه هایی که تو چهرشون افسردگی موج میزنه و تو صورت والدینشون میتونی غم دنیا رو ببینی!

یاد این شعر افتادم که یکی از دوستان خبرنگارم برام فرستاده بود....

وطن یعنی دویدن در پی نان
وطن یعنی کمک کردن به لبنان
 وطن یعنی عرب را چاق کردن
 وطن یعنی معلم های خود را داغ کردن
 وطن یعنی خرید تاید و شامپو
وطن یعنی رئیس جمهور هالو
 وطن یعنی صف نون و صف شیر
 وطن یعنی همش درگیر درگیر
 وطن یعنی همین بنزین، همین نفت
 وطن یعنی همین نفتی که توی سفره ها رفت
وطن یعنی که اصلاحات "چینی"
 وطن یعنی که روی خوش نبینی
 وطن یعنی همین آیینه دق
 وطن یعنی خلایق هر چه لایق


+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه 16 آبان1387ÓÇÚÊ9:44ÊæÓØ برفـی | |

 

چه حالی دارد این روزها وقتی که در آینه  میبینیم  هیکل نافرم فعلیمان در حال بازگشت سریع به اندام زیبای قبلیمان است.
چه حالی دارد این روزها وقتی که  میبینیم لباسهای جدید یکسال احیرمان بس ناجوانمردانه از باس.نمان پایین میفتد و البسه ی قدیممان دارد اندازه مان میشود.
چه حالی دارد این روزها وقتی که انگیزه ی خصوصی و زیبــــای  این روزهای ابری و بارانی ما را بسرعت بسمت خوش اندام شدن مجدد و دلربایی های خودمانی سوق میدهد.

و چه حالی دارد آن روز خاصی که بزودی می آید و دوباره آن پالتوی دانه اناری رنگ چشم خیره کنمان باز هم به تنمان برود و از شوق  دوستانمان را به قهوه پارتی در ویونا دعوت نماییم.


پ.ن. همین دیگه. گفتم که کوتاه می نویسم این پستو .برید حالشو ببرید :::::::::::::)

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه 13 آبان1387ÓÇÚÊ9:43ÊæÓØ برفـی | |

 

 

یه روزگاری بود که همه با هزینه ی مناسب میتونستند بچه هاشون رو تو مهد کودک ثبت نام کنند.حالا یا مادر شاغل بود و اجبارا اون بچه رو از 6 ماهگی از کله سحر تا پایان وقت اداری مهد میگذاشت. یا شاغل نبود و در سن سه به بالا برای بودن بچه در اجتماع و محیط کودکانه این کار انجام میگرفت.یا مثل من مشکل دیگه ای داشت و هر زمان مشغول بود باید بچه رو به مهد میسپرد.
من بعلت اینکه زود بچه دار شدم و سه ماهگی گل دخترم همزمان با شروع ترم سوم دانشگاهم بود مجبور شدم که تا 6 ماهگی از مادرم و عمه ی بچه کمک بگیرم و از شش ماهگی دختر گل من مهد رفتن رو تجربه کرد.
یادمه اولین مهدی که گذاشتمش از معدود مهد کودکهایی بود که زیر یکسال قبول میکردند و اون رو هم با کمک استاد واحد درسی هنر در دنیای کودکان استاد گران قدرم آقای شجاع جزایری پیدا کردم.
اون موقع سال 1375 من هر ماه 8000 تومان بابت مهد پرداخت میکردم. به تابستون که رسیدم مهد رو تعطیل کردم تا مهر.و بعد هم تو مهر ماه 1377 چون سن دخترم بالای  دو سال بود تونستم تو یه مهد کودک عالی که خیلی بهم نزدیک بود تو پاسداران ثبت نامش کنم. خوب اون مهد برای من هنوزم یکی از بهترین مهدهای تهرانه. فضای محشری داره. بیش از 3000 متر زمین که سرتاسر درخته و استخر هم داشت. کادرشم که معرکه.
روال پرداخت هزینه اون مهد سه ماهه بود یعنی ثبت نام که میکردی پول سه ماه رو باید یکجا میدادی تا سه ماه بعدی. و هزینه سه ماه هم 75000 تومان بود.
خوب اون موقع خیلی هزینه ی مناسبی بود و من فکر میکنم خیلی از خانواده ها میتونستن این هزینه رو تقبل کنن.
(( دختر ما جسته و گریخته مهد رو رفت رو بعد هم برای پیش دبستانی توی یک مدرسه غیر انتفاعی تو جردن ثبت نامش کردم. تا سال سوم دبستان هم اونجا بود ولی دیدم این مدرسه که ادعای بهترینی رو هم تو منطقه 3 داره جز این که بچه ها رو لوس و ننر و بی سواد بار بیاره هیچ چیز  دیگه ای نداره. و با بدبختی تونستم پرونده اش رو از مدیر بگیرم و به یه مدرسه دولتی تو همون جردن انتقالش بدم که یکی از بهترین کار هام در زمینه ی تحصیلات این بچه فکر کنم همون بود. و به همه ی دوستانم هم توصیه میکنم که تو مقطع دبستان و راهنمایی فرزندشون اصلا فکر مدارس غیر انتفاعی رو نکنن ))
دیگه کاری با مهد ها نداشتم و طبیعتا از قیمت ها هم بی خبر بودم. تا ماه پیش که یه مهد تو  یکی از کوچه های خیابون ظفر سر راهم بود. رفتم تو و دیدم محیط خیلی کوچولویی داره و دار و درخت خاصی هم در کار نبود اما وقتی از شرایط مهد پرسیدم هزینه ی ماهیانه اش رو فعلا 250.000 تومان اعلام کردند و من تعجب زده که یعنی در سال  سه میلیون؟ خوب این که یه جورایی وحشتناکه. اون بابایی که  اجاره نشینه و دوموتوره هم باید کار کنند چجوری این همه پول مهد بده؟
هفته بعدش سمت پاسداران کار داشتم یه سر هم به مهد قدیمی و محبوبمون زدم ببینم اونجا اوضاع چطوریه؟
اونجا هم شرایط جالب بود. دیگه شش ماهه ثبت نام میکردند. سه ماهه اول رو 850.000 تومان نقد و برای سه ماهه دوم هم همون مبلغ چک میگرفتند. یعنی سالی سه میلیون و چهار صد.
انگار تو دور افتاده بودم. چون سه چهار روز بعدش یه اگهی از یه مهد دیگه اومد در خونه که بیشتر از 20 ایتم از کارهای مهد توش نوشته بودن نگهش داشتم که اینجا بنویسمشون. چون خیلی برام جالب بود. آیا  این همه کار برای بچه ها واقعا انجام میشه؟ و آیا بچه ها انقدر تحمل دارند که تمام این موارد رو بپذیرند؟(پسر 14 ماهه ی من همین الان دست به آچاره. زده پرینترو تعطیل کرده. از کنترل ها و موبایلها نمیگم که دیگه چیزی ازشون نمونده. رابراه یا داره تلویزیون خاموش میکنه یا اکواریوم از برق میکشه یا از تیر و تخته ها میکشه بالا. این بچه با این همه انرژی هرچی هم بزرگتر میشه دقت و کنجکاوی و یه جا بند نشدنش  بیشتر هم میشه.)


* آیروبیک صبحگاهی
*آموزش زبان انگلیسی با شعر و موسیقی طبق سیستم فونیکس

*آموزش مبانی و مفاهیم علوم و ریاضیات به دو زبان انگلیسی و فارسی

*آموزش قرآن به زبان انگلیسی و شعر
*باغبانی و کاشت نشائ گل
*بازی با ماسه دریا
*طراحی نقاشی کاردستی
*پر.رش خلاقیت
*گردش علمی
*دیدار از موزه ها
*مسابق دوچرخه سواریی در پارک
*نمایش خلاق
*قصه گویی
*سخنرانی کودک
*شناخت و پرورش استعدادهای کودک
*صرف عصرانه در حیاط همزمان با تعلیم پیانو !
*آموزش زبان فرانسه
*آموزش سفالگری
*گل سازی
*ساخت جعبه های کادویی
*گالری نقاشی
*مشاوره با والدین
*آموزش مبانی کامپیوتر
*و...و...و...
البته اخرشم نوشته و صدها برنامه ویژه !!!

ولی این موارد بالا مصداق همون افتابه لگن ۷ دست شام و ناهار هیچی رو داره.

چرا که میبینیم اکثر ایرانیا از همون مهد تا سالمندی  کلاس زبان رو میرن بدون اینکه اصولی یاد بگیرن و این کلاس زبان ما ایرانیها مادام العمر شده البته جز کسانی که کارشون مستقیم با زبان در ارتباطه.

و مورد دیگه این که کاش این همه برنامه های دهن پر کن که برای بچه ها میگذارند اقلا  تاثیری هم در اینده شون داشت.

یه استادی داشتم که از امریکا اومده بود ایران. متولد امریکا بود با پدر و مادری ایرانی و میگفت در تمام طول عمرم ایران نیومدم جز الان که بخاطر کارم از طرف امریکا منو فرستادند اینجا . کار ایشون چی بود؟ زمین شناس و زلزله شناس.

اون طور که خودش میگفت از همون ۳-۴ سالگیش تو مهد کودک تشخیص داده بودند که این بچه با روحیات و درک محیطیش باید یه زمین شناس بشه و شد. اینو میگن سرمایه گذاری رو اینده ی یک انسان. ولی اینجا چی؟ هی بذار مهد های انچنانی و به به و چه چه ولی اخرش هیچی به هیچی بچه همش بلاتکلیفه که باید چه رشته ای بخونه و چه شغلی انتخاب کنه.بعدشم  که رشته انتخاب کرد میبینی اخرش شغلش یه چیز دیگه ازاب درومد.
نمونه اش انقدر زیاده دور و بر که....


پ.ن. 1- قیمت مهد ها در نقاط مختلف تهران ظاهرا فرق میکنه شنیدم توی پونک 150.000 تومن و تهران پارس 100.000 تومن حالا باقی جاها رو نمیدونم ولی یه مهد هم هست تو پاسداران که خیلی باحاله ساعتی 10.000 میگیره برای ساعتی قبول کردن بچه. فکر کن به صبح تا ظهر 50.000 تومنی اب میخوره واسه ادم :::::::::::::::::)

پ.ن. 2- پستش طولانی شد بعدی رو کوتاه مینویسم.


+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه 9 آبان1387ÓÇÚÊ9:41ÊæÓØ برفـی | |

 
 
کوروش آرام گیر در بستر...
ملک ما بی تو گشت خاکستر....
سد به روی تمدنم بستند...
بی تمدن چه فرق با استر...
ننگ بادا به من که در خوابم
میهنم با عرب شد هم بستر

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه 8 آبان1387ÓÇÚÊ9:38ÊæÓØ برفـی | |

 
 
ساعت 6:45 صبح سیب به دست داشتم t2 رو نگاه میکردم. اهنگ  "عاشقی تاریخ نداره " از نوش آفرین رو داشت پخش میکرد. دخترم بدو بدو اومده میگه : وایــــــــیییـــــــی  برفی میدونی تو چقدر شبیه نوش آفرینی؟
 خندم گرفت. گفتم اخه من کجام شبیهه اینه؟
-- خوب خیلی ..حالت موهات.. بعدشم اینجا که کنار دیوار وایستاده شبیه تری مخصوصا تیپت ..اها یه شو     قدیمی هم داره که جین پوشیده اونجا خیلی شبیه تری ::)
همون موقع اقای همسر هم عسلی به بغل رسید.
رو کرده به پدرش: بابایی بنظرت برفی خیلی شبیه نوش آفرین نیست؟
و از همه جالبتر جواب باباییش بودکه : ...خوب میدونی مامانت خیلی قیافش متغیره همش در حال تغییره من نمیدونم شبیه کیه !
و اون لحظه بود که عملا من یاد بارباپاپا افتاد! میبینی باربایی منم همش قیافم عوض میشه::::::::::::)
تو مغزم سرچ کردم دیدم  یه دوستی داشتم که منو ماریا کری میدید ( چه وجه شباهتی میدیده نمیدونم!)
خانم مرجوم دایی مرحومم منو شبیه یکی از خواننده های عرب که اسمش یادم نیست نهال بود نجال بود میدید.
برادرزاده ی شیرینم تا دوماه پیش منو زیبای خفته خطاب میکرد ولی از دوماه پیش به پری دریایی مفتخرم کرده.
دوست جانمان میفرمایند که شباهت به کسی نداری ولی خیلی ها رو میبینم یادت میفتم.
یکی از مشتری های دفتر کار قدیمی بخاطر صدام میگفت تا مرجان رو میبینه یاد من میفته.
و...و...و....
حالا نشستم عکسامو نگاه میکنم میبینم تغییرات در حد باربا شدن نیست ولی خوب تغییراته.
تو اینه که نگاه میکنم نمیدونم همینی هستم که تو اینه ام ؟ یا منه من با این منه تو اینه فرق داره. کاش یکی ازون اینه های دوریان گری داشتم. اینجوری تا عمق خودمو میدیدم.

پ.ن.
      پویا امروز صبخ ساعت 6:30 کلی یادت کردم. شبکه خبر داشت مستند از الموت با همون ابراش نشون میداد.
آی هوس انگیز بود.. آی هوس انگیز بود...

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه 6 آبان1387ÓÇÚÊ9:36ÊæÓØ برفـی | |

 

 

دیدی یه وقتایی یه جاهایی یه جورایی همه چی هستا ولی انگار اصل کاری نیست؟
شده جریان این سه روز شمال  رفتنم.
ایزدشهر همون ایزدشهر همیشگی....دریای پاییزی ..هوای معرکه...ارامش رویایی.. همه چی بود و انگار من نبودم. شایدم بودم ولی متفاوت تر از همیشه. حتی قهوه ی تلخ عصر بارونی با همراهی البوم اواز اساطیر  شهرام ناظری هم نتونست این حال و هوای ابری وجودمو عوض کنه. چی جا گذاشته بودم تو این شهر شلوغ و پر دودی که ازش متنفرم؟
        وای از دلتنگی....



+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه 5 آبان1387ÓÇÚÊ9:34ÊæÓØ برفـی | |