تبليغاتX
Only Coffee In Snow
























Only Coffee In Snow

همـه چـی از همـه جـا

 

خوب بعد ازین همه روز میبینم که آخرش روت کم شد و باریدی.

بماند که منم امروز همش با برف پاک کن پرتت کردم این ور و اون ور  و با لاستیکای ماشین لهت کردم. :::)

ولی خدایی خیلی خوشگلی دوستت دارم هوارتا !

   ............

انگار اون قبلی کپی رایت داشته...

هوارتا یعنی  اینکه اتیش شومینه ی رو تراس رو روشن کنی و زیر همون برف کباب رو بزنی و شراب رو

بسلامتی برف که یه رنگه... هم روش سفیده هم توش !

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه 27 آذر1387ÓÇÚÊ15:42ÊæÓØ برفـی | |

 

یه موقع یادمه 25 آذر روزی بود بنام روز مادر که چقدرم دوست داشتنی بود. همه جا شلوغ و  پر از ادمایی که در حال خرید کردن بودند برای همسر یا مادرشون.برای من این روز شکوه خاصی داشت. هر چند مادرم رو در  طول روز چندساعتی بزور میدیدم ولی از همون بچگی با همون تنهاییهام هر طور بود با برادرم براش یه کادو اماده میکردیم. حالا بچه تر که بودیم نقاشی و کاردستی...بزرگتر که شدیم چیزای خریدنی هم به اون نقاشیا اضافه شد.

یواش یواش ازونجایی که همه چی این مملکت باید  تغییر میکرد و طبق تقویم اعراب پیش میرفت اقایون  زمزمه ی طاغوتی بودن این روز رو سر دادند و بجاش یه روز از ماه قمری رو که هر سال هم متغیره انتخاب کردند.

تا چند سالی یه دوگانگی خاصی دیده میشد. یه سری مصرانه همون 25 آذر رو روز مادر برگزار میکردند و یه عده رفته رفته روز منتخب دولت جم.هوری اس.لامی رو.

یه عده هم که مونده بودن تو رودرواسی این وسط خوب هردو رو یه جورایی برگزار میکردند حالا یکیشو سنگین تر یکیشو با شاخه گل.یا هردو در یه سطح.

خلاصه که یواش یواش اون 25 آذر ثابت و دوست داشتنی ور افتاد و تبدیل شد به یه روز نامعلوم عربی که هرسال تو یه ماهی میفته.

فکر کنم تعداد کسانی که به 25 آذر خودشون وفادار موندند خیلی کم باشه... اکثرا قدیمی ها هستند.یا  امثال من.....

                                 

                                این روز بر مادران ایرانی این مرز و بوم خجسته باد


پ.ن.

 اهنگ این شعر رو پویا برام  فرستاد. امروز تو وبلاگ این اهنگ رو میذارم.

ممنون پویای عزیز.

مثل اون دختری که پردشو دوخته

و اون که پول نداشت تو آتيش سوخته

 

مثل مادرم با اون زندگی زوری

زنی که خلاصه شد تو قابلمه و قوری

 

کسی تا حالا نتونسته ببينه بدنشو

کسی از سر نتونسته بگيره روسريشو

 

می گفت بعد مرگ ميبرنش جهنم

می‌گفت آدم و از سرمو آويزون ميکنن

 

گفتم مگه نگفتن پهشت زير پای شماست

مامان بهشت سر کاريه بيا دنيا رو بچسب

 

می‌گفت اذون داره ميگه مو تنم سيخ شده

گفتم می‌ترسی ترس به روحت ميخ شده

 

هفتاد سال زن بوده يعنی کلفت

يعنی چيزی تو زندگيش نديد جز خفت

 

زنی که گناه بود بودنش ولی بی جرم

زنی که استحاله کرده بودنش تو فرم

 

کسی که خيانت نکرد به شوهر چی شد؟

پنجاه سال فحش شنيد و کتک خورد

 

بايد تو سری بخوره بميره نفس نکشه

عکس هيچ پرنده‌ای رو بی قفس نکشه

 

زنی که هميشه يه سايه اونو می پاييد

عروسکی که مرد به هر شکل باهاش می‌خوابيد

 

تو بوی سيلی و شلاق ميدی خانوم

تا کی ميخوای به مردا باج بدی خانوم

 

مث وطن شدی همدم ولگردا

تقدير تو دست توی واسه فردا

 

تو بوی زمين سوخته مون رو ميدی خانوم

تو هم از عرش به فرش رسيدی که خانوم

 

ما که از مردی مرديم لا اقل تو زن باش

يه کم از اون عطر غيرتت رو ما هم بپاش

 

ما که از مردی مرديم و چيزی نديدم

از تو کتاب اسم رستم و فقط شنيديم

 

که اگراونم بود امروز حتمن کراکی بود

رستم امروز از جنس بد شاکی بود

 

رستم اگر بود واسش جرم ميساختن

تو گردنش آفتابه لگن مينداختن

 

شايد ميرفت جنگ و بر ميگشت احترام داشت

سرتيپ سپاه ميشد تو دبی سهام داشت

 

رستم ميتونست حتی به قولی گنجی شه

يه کم کانت و پوپر بخونه فرنگی شه

 

ميشد اسلام رو سکولاريستی تعبير کنه

ميشد قرآن رو تو هرمنوتيک تفسير کنه

 

ميشد فيلم بسازه تو کن تقدير بشه

ميشد جک بگه معترض تعبير بشه

 

شايد ميرفت اروپا الان دو تا پاس داشت

اونجا تاکسی ميروند اينجا الگانس داشت

 

تو هر عيد ميرفت تو کنسرتا ميرقصيد

ديگه حرف سياسی نميزد ، می‌ترسيد

 

 رستم اگه بود میگفت جدم عرب بود

خزر مال روسا خلیج خلیج عرب بود

 

رستم اگه امروز بود رستم و از یاد میبرد

شاهنومه بیست سی سال تو طاقچه خاک میخورد

 

خانوم ما مرد نيستيم رومون خط بکش

پرچم رو بگير خودت بشو رئيس جنبش

 

ما که از مردی مرديم لا اقل تو زن باش

يه کم از عطر غيرتت رو ما هم بپاش

 

تو بوی زمين سوخته مون رو ميدی خانوم

تو هم از عرش به فرش رسيدی که خانوم

 

ما که از مردی مرديم لا اقل تو زن باش

يه کم از اون عطر غيرتت رو ما هم بپاش


بعد نوشت..: قابل توجه اونایی که عصر میخوان برن این تجمع 25 اذر میدون مادر.. من ساعت یازده و نیم اونجا بودم و پر از این ون های ار-شاد و مامور بود احتمالا تا عصر  مثل همیشه قیامت میشه.. هوای خودتونو داشته باشین.

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه 25 آذر1387ÓÇÚÊ15:41ÊæÓØ برفـی | |

 

من همان مجنون مست ياغي ام، روز و شب محتاج جام باقي ام

يك شب كنار زاهد و يك شب كنار ساقي ام،از باده مدهوشم كنيد.


+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه 22 آذر1387ÓÇÚÊ15:40ÊæÓØ برفـی | |

۱

- این لینک   رو از دست ندید

فايل ويديويي و متن شعر نیما دهقانی شاعر و طنز پرداز جوان كشورمان كه در
 
همايش «موج سوم» به ميزباني «پویش دعوت از خاتمی» قرائت شد .
 
متن شعر هم هست و فوق العاده هست. من چون اینترنت اکسپلوررم قدیمیه با فایرفاکس تونستم ببینمش.
 
 
۲- بعضی وقتا یه کتاب یا یه فیلم یا یه سریال کاری میکنه که شاید همینجوری جا افتادن اون کار یا موضوع خیلی سخت باشه.

بانو تهمینه میلانی تبریک میگم بتون.

بعد از ساخت و اکران  فیلم" آتش بس "ملت شریف ایران همه "کودک درون شناس" شده اند.!!!

همه ی شیطنت  ها و بد اخلاقی ها و لج بازی ها رو به اون کودک بی زبان درون نسبت میدن.

یه جورایی حتی مسوولیت گریزی رو!

چه میکنه این کودک درون...تا چند سال پیش کودک درون این همه ادم کجا بود؟

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه 16 آذر1387ÓÇÚÊ15:36ÊæÓØ برفـی | |

 

 

یه عکسی تو وبلاگ هر کی هر جا هر چی دیدم که یاد یه خاطره ای افتادم.

این خاله خانوم ما قبلا منزلشون امیر اباد بود. منم که عاشق اون خیابونو خلاصه سر و تهم رو میزدن تو امیر اباد بودم. همش هم تو اون موزه هنرهای معاصر و بازارچه فرهنگ و بقیه ی جاهای دوست داشتنیش.  و ما بقی ساعات که شگ تو خیابون نبود در منزل خاله جان استراحت میفرمودیم. و بهترین جا هم اشپزخونه ی بزرگ و 40 متریش بود که با یه پنجره ی بزرگ کل کوچه و منازل و مناظر اطراف رو میشد با یه نگاه کنترل کرد و صد البته که دور میز گرد اشپزخونه هم بساط پاپ کورن خوری و غش غش خنده و شیطنت هم بپا بود.
یه  شب که تازه از گشت و گذار و بلال خوری پارک لاله برگشته بودیم و تو اشپزخونه در حال تعریف کردن و شیطنت و همچنان نگاه به بیرون ( نه از فضولی ها !  این میز غذاخوری کنار پنجره بود که ادم هر چی میخواد بخوره با اشتها بخوره :::)   ) و منتظر برای اماده شدن شام دیدم که خانوم همسایه ی خاله خانوم با یه تیشرت و دامن اومد دم در با سطل زباله که کیسه داخلش رو بذاره بیرون و بره. خوب برای من  عادی بود چون ما خودمونم تا پارکینگ و دم در و گاهی بدرقه اقوام همینجوری میریم تو کوچه.
این بنده خدا تا کیسه رو دراورد و گذاشت بیرون هنوز کمرش صاف نشده بود که یکی ازین پاترول سفیدای 4wd که معرف حضور همه در اون سالها هست پیچید تو کوچه پر برادران کمیته سابق و امنیت اجتماعی فعلی.
این بنده خدا تا کمرش راست شد دید اینا رو انقدر شوک شد که مثل این دختر دست راستیه  سطل زباله خالی رو برگردوند رو سرش و همونجا هم وایستاد. ( البته سطل زبلاله اش بزرگتر ازین بود )ما که اون بالا مرده بودیم از خنده در عین حال نگران که ای وااااااای الان خش.تک این بنده خدا پرچمه رو سرش.! ولی ازونجا که برادران داخل پاترول هم گویا اولین بار بود به این مورد برمیخوردند . یکیشون پیاده شد و با انگشت انگار بخواد در بزنه تق تق زد به بدنه ی سطل اشغال.
خانومه یواش سطل رو اورد بالا تا چشاش معلوم شد. برادره هم یه چیزی بش گفت و خانومه خوشحال و خندان جوابش رو داد و رفت تو خونه و محکم درو بست.
بعد خانومه به خاله جانمان گفته بوده که اون برادره بش گفته: خواهر من ما انقدر ترسناک نیستیم که تو بری تو سطل زباله.با این لباس دیگه نمونید دم در بفرمایید تو.سطل رو هم در بیارید از تنتون !!!!!
اقا این صحنه از 15 سال پیش هنوز تو ذهن منه. اون موقع که انقدر برام جالب بود سریع تصویر اون خانومه رو با اون سطل رو سرش نقاشی کردم و تو یه نامه که ازش چند تا کپی هم گرفتم برای دوست و فامیل خارج از کشورمون فرستادم که حالشو ببرن.
اون موقع که مثل الان این همه امکانات ایمیل و عکس دیجیتال و .... نبود که. باید اینجوری اطلاع رسانی میکردیم.
خلاصه که این عکسه حسابی تجدید خاطرات کرد برای من.


+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه 12 آذر1387ÓÇÚÊ15:31ÊæÓØ برفـی | |

 

 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

 

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

 

سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم

 

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

 

دیریست که از خانه خرابان جهانم

 

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست



در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند تا منزل تو فاصله ای نیست





پ.ن. کامنت های پست قبل پاسخ ندارند.

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه 10 آذر1387ÓÇÚÊ15:29ÊæÓØ برفـی | |

 

از وقتی این پست  رو خوندم خیلی بهم ریخته بودم.

و الان هم مطلع شدم که....اعدام شد....بجرم چی؟

کی این قوانین ما میخوان درست بشن؟ اگر بذاری بت تجا.وز کنن که سنگساری و اگر هم بخوای دفاع کنی( که جز با ناکار کردنه مرده به نتیجه نمیرسه چون مردی که تجا.وزکاره و فکرش این کاره تا به نتیجه نرسه از پا نمیشینه و بزور کار خودشو میکنه) اعدام میشی!

این زن بدبخت چه غلطی باید بکنه؟ بال نداره که بره تو آسمون آخه!

دمتون گرم. هی بیاین واسه صی.غه و ازد.واج مو.قت تبلیغ کنین و قانون وضع کنین.اولیش نیست اخریشم نخواهد بود. حالا این یکی انقدر غیرت داشت که دخترشو از زیر دست و پای اون حیوون بکشه بیرون اون زنای ترسوی توسری خور که این صحنه رو عین بز نگاه میکنن و بعد هم میشه کار هر شب و تخت خواب سه نفره کم نیستند تو این مملکت گل و بلبل ما !

پویا یاد اون پستت افتادم که عنوانش " خاک تو سرمون " بود. یه جاش نوشته بودی:

ما همه چیز داریم :
 نفت ، زعفران ، پسته ، خاویار ، میوه ، اورانیوم ، گاز ، حافظ ، سعدی ، مولانا ، فردوسی و ...
 جوان ایرانی و... ولی یه چیز نباید میداشتیم ( آخوند = خائن) که داریم

 

 از برکت اینی که نباید میداشتیم و داریم و روز بروز هم بیشتر بال وپر میدیم بشون ببین به کجا داریم میریم.




چه آغازی

چه انجامی

چه باید بود و باید شد

در این گرداب وحشت زا

چه امیدی چه پیغامی

کدامین قصهُ شیرین برای کودک فردا

زمین از غصه میمیرد

گل از باد زمستانی

شور شعر نا پیدا

در این مرداب انسانی

همه جا سایهُ وحشت

همه جا چکمهُ قدرت

گلوی هر قناری را بریدن از سر نفرت

به جای رستن گلها به باغ سبز انسانی

شگفته بوتهُ آتش

                                                          نشسته جغد ویرانی



 

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه 8 آذر1387ÓÇÚÊ15:26ÊæÓØ برفـی | |

 
 
"سه پلشک آید و زن زاید و …" از کجا اومده و درستش چیه ؟

تا حالا فکر کردین این عبارت که شهره خاص و عامه و جزو ضرب المثل های فارسی شده از کجا اومده ؟ این عبارت مصرع اول غزلی طنز از مرحوم .استاد سید غلامرضا روحانی (۲۱ اردیبهشت ۱۲۷۶ خورشیدی تا ۸ شهریور ۱۳۶۴) شاعر طنز پرداز ایرانی است که تخلص مستعار اشعار طنزش اجنه میباشد. استاد محمدعلی جمال‌زاده او را رئیس طایفه‌ فکاهی سرایان می‌نامد.

آی کتاب  می نویسد:

اصطلاح سه پلشت كه اشتباها سه پلشك هم ثبت شده و تلفظ مي شود هنگامي به كار مي رود كه گرفتاريها و دشواريها يكي پس از ديگري به سراغ آدمي بيايد و عرصه را تنگ كند در اين صورت گفته مي شود : سه پلشت آمد و يا به شكل ديگر :« سه پلشت آيد و زن زايد و مهمان عزيزي برسد

در بازي سه قاب  آجر يا خشتي در ميان مجلس می نهند و حريفان به طور چمباتمه بر روي زمين مي نشينند . آن گاه به نوبت سه قاپ را در لاي انگشتان دست راست خود قرار مي دهند و يك جا بر زمين مي اندازند . شگرد بازي سه قاب اين است كه قاپ باز در حال چمباتمه با ژست مخصوصي قاپها را بيندازند و كف دستش را محكم به پهلوي رانش بكوبد تا صدايي از آن بر خيزد. در بازي سه قاپ هر كسي مي تواند به دلخواه خود مبلغي بخواند يعني شرط بندي كند و آن گاه سه قاپ انداخته مي شود .. اگر دو اسب بيايد قاپ انداز دو سر مي برد .

اگر دو خر بيايد دو سر مي بازد. اگر هر سه قاپ به شكل اسب يا خر سر پا بنشيند آن را نقش مي گويند و قاپ انداز سه برابرآنچه را كه طرف مقابل خوانده است مي برد.

موضوع مورد بحث ما اين است كه اگر قاپها دو اسب و يك خر و يا دو خر و يك اسب بنشيند آنكه قاپها را انداخته سه سر به حريفان مي بازد كه قسم اخير در واقع منتهاي بد شانسي قاپ انداز است و آن را در اصطلاح قاپ بازها سه پلشت مي گويند كه به علت اهميت موضوع در تعريف بد شانسي و توصيف بد اقبال رفته رفته به صورت ضرب المثل در آمده و موارد مشابه مورد استفاده و استناد قرار گرفته است.

این هم اصل شعر :


ســه پلشـــت آیــد و زن زایــد و مهمان برســـد

عمـــه از قــم برســـد خالـــه ز کاشـان برســــد

خبــــــر مرگ عــــمـــــقــلی برســـد از تبـــریـــز

نــــامـه ی رحــلـت دایــی ز خراســـان برســـد

صاحـــب خـــانه و بقـــــال محـــــــل از دو طـرف

ایــن یکی رد نـشــده پشـت سـرش آن برســد

طشـت همسـایه گـرو رفتـه و پولـش شده خرج

بــه ســـراغش زن همســـایه شـــتابان برســـد

هــــر بــلایــــی بــزمـــین مــیرسـد از دور سـپهر

بهـــر ماتــم زده ی بی ســر و ســامان برســـد

اکـبـر از مدرســــه بــــا دیــده ی گریـــان آیـــد

وز پی اش فاطـــــمه با نـــاله و افغــان برســـد

این کنـــد گریــه که مـــن دامن و ژاکت خواهـم

آن کنـــد نالــه کــه کــی گیـــوه و تنـبان برســد

کرده تعقیــــب ز هـــر ســوی طلــبکــار مـــرا

ترســم اخــر کـــه ازین غم بـلـبـــم جان برســد

گــاه از آن محـــکمه آیـــد پـی جلبــــــم مــامور

گــاه ازیــــن ناحیــــه آژان پــــــی آژان برســد

من درین کشمکــــش افتـاده که ناگـــه مـــیراب

وســط معـــرکه چــون غــــول بیــــابان برســد

پول خواهنــــد زمــن ,من که نــدارم یک غـــاز

هر که خواهـد برســــد ایــن برســـد آن برســد

من گرفتار دو صـد ماتـــم و " روحانی " گفـت

ســه پلشـــت آیــد و زن زایــد و مهمان برســد


پ.ن. یه پیک شراب ناب قرمز فرانسوی اصل

           به سلامتیِ همه اونايی که دوسشون داريم و نمي‌دونن چقدر، 

                                                           دوسمون دارن و نمي‌دونيم چقدر.

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه 6 آذر1387ÓÇÚÊ15:22ÊæÓØ برفـی | |

 
 
رز عزیز منو به یه بازی  دعوت کرده که بنظرم خیلی ساده نیست.

من حقیقتش خیلی رو این بازی فکر کردم ولی در نهایت دیدم انجام دادنش متاسفانه برای من امکان پذیر نیست. چون بعلت شناخت محدود دوستان وبلاگی ممکنه که نتونم حق مطلب رو ادا کنم و برداشتهای مبالغه امیز یا گاهی اشتباه خودم رو در مورد دوستان ثبت کنم.

ضمن اینکه لینکهای کنار صفحه من نسبتا زیاده و خیلی از بلاگفایی ها رو به قسمت وبلاگ دوستان منتقل کردم که خودش حدود ۱۵ صفحه میشه.

فقط میتونم بگم که دوستانی که لینکشون کردم بسیار خواستنی و دوست داشتنی هستند باوجودی که با بعضیاشون از نظر اعتقادی فرسنگ ها فاصله دارم و بعضیاشون وقتی حرف میزنن انگار حرفای من رو دارند میزنند.اما هردو گروه جای خودشون رو دارند و بسیار عزیزند.

رز عزیزم با وجودی که بت قول دادم بازی کنم اما عذرخواهی منو قبول کن.چون توی این ۳ روز نتونستم به نتیجه برسم. و بجاش این پست رو بنام تو دوست مهربون ثبت میکنم که همیشه دعوت های منو قبول کردی و تو بازیهای وبلاگی شرکت کردی.

در اخر هم ازین فرصت استفاده میکنم و میگم که جای سه نفر هم خیلی سبزه.

یکی مرجان زن زیادی  که نمیدونم چه بلایی سر وبلاگش اومد و از خودشم هیچ خبری نیست.

دومی اقای دکترمون که  قوز بالا غوز رو مینوشت که همیشه مطالبش بروز و پرمحتوا بود و واقعا نبودش رو حس میکنم.

اخری هم اقای حمید خان گرشاسبی خودمون که اونم نمیدونم چرا میزانسنش رفت رو هوا! و ازون هم خبری نیست.

 

پ.ن. یه پیک شراب ناب قرمز دست ساز خونگی

               به سلامتیِ همه اونايی که دوسشون داريم و نمي‌دونن،

                                                                دوسمون دارن و نمي‌دونيم.

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه 3 آذر1387ÓÇÚÊ15:20ÊæÓØ برفـی | |