|
این مریضی چند روزه یه کم منو ازینجا غافل کرد. یه کم مرده بودم اما انگار خیلی جدی نبود. شایدم جدی بود ولی وقتی یادم افتاد هنوز وصیت نامه ننوشتم و ممکنه اون مدلی که ازش متنفرم خاکم کنند و مراسم مسخره ی بعدش رو اجرا کنند از مردن منصرف شدم. باید همین روزا یه وصیت نامه بنویسم تا دیر نشده. دو ساله اینو میگم ولی نمیدونم چرا اون همین روزا نمیاد! اخرشم میترسم خاکم که کردن... بی خیـــــــال! ولی بمیرم بمونم تو این ماه باید اون متن رو بنویسم. هفته ی پیش تو کوچه مون دو تا بچه دبستانی با یه خانوم داشتند ظاهرا به سمت خونشون میرفتند ..ظهر بود و مدرسه تعطیل شده بود. یکی از بچه ها به خانومه با یه ذوق خاصی گفت : خاله! من امروز تو بسیج ثبت نام کردم.خانومه با لبخند کمرنگی بش گفت اخه عزیزم بسیج به چه درد تو میخوره؟ بچه هم جواب داد وای خاله تو نمیدونی میبرنمون مسافرت! تازه جایزه هم بمون میدن! دیدم واویلا هنوزم این داستان گول مالیدن سر بچه ها ادامه داره. حالا یه سری بچه ها با همون بچگیشون حواسشون جمع تره یا خانواده دست و بالش بازه نمیذاره یه سفر حسرت بشه برای بچش ولی.... یاد دختر یکی از اقواممون افتادم که طی شستشوی مغزی مدرسه اومده بود تو خونه هوار کشیده بود که اااای من میرم همتونو لو میدم واسه چی مهمونی میگیرین نوار میذارین میرقصین؟..این تازه تهدید خوبش بود! این تضاد تو خونه و جامعه چیزیه که تو مملکت ما متاسفانه تو این سی سال بنحو بدی داره اعمال میشه. بچه ها هم خودشون میبینن والدین تو خونه یه جورن ولی بیرون از خونه یه مدل دیگه. البته این شامل حال همه نمیشه. خوب خیلی ها هم بیرون و داخلشون یکیه. ماها اشتباهی بر خوردیم. دیروز عصر با یکی از دوستانم صحبت میکردم گفت حدس بزن کجا بودم؟ گفتم خوب سر کلاس دیگه! گفت نه دیگه حدس بزن. گفتم راستش خیلی حوصله ی حدس زدن ندارم خودت بگو کجا بودی . گفت میدون فلسطـ یـن! گفتم خوب چه خبر؟ گفت هیچی صبح اومدن گفتن چند تا اتوبوس گرفتیم باید همه بیاید بریم برای تظاهرات هر کس هم نیاد اینو ازش کم میکنیم اونو کم میکنیم. ما هم مجبور شدیم بریم. ولی انقدر میخندیدیم که مسوولمون همش داد میزد و تهدیدمون میکرد دهنامونو کیپ کرده بودیم که خندمون نگیره واسه همین شعارم نمیتونستیم بدیم خلاصه که نمیدونی چی گذشت ببمون تازه کلی هم امتیاز قرار شده بدن برای این رفتنمون. یاد دانشگاه رفتن خودم افتادم که روزای خاص اتوبوس ها دم در دانشگاه ردیف و میگفتن کلاسا تعطیل بفرمایید بریم تظاهرات! حتی در کارگاه ها رو هم میبستن که کسی نتونه کاراشو بکنه. منم که همیشه میپیچیدم میومدم خونه. با کلی اعصاب خوردی ازین رفت و امد بیهوده به دانشگاه. مثل همیشه از مدرسه ها دانشگاه ها ادارات و هزار جای دیگه ملت رو سوار میکنن میبرن برای رای و تظاهرات و ... بعدم فیلم میگیرن ازین ملت همیشه در صحنه که اون مشت محکمه رو بکوبن تو دهن دشمن بزرگ!! بازم شکر واسه این همه آزادی... پ.ن. کامنتای پست قبلو جواب میذم...متاسفم که بعضیاتون نگران شدین.
سر پشت صحنه ی یه کار که بازیگر سیاهی لشکر هم زیاد داشت و اکثر بازیگرا جوونای دانشجو بودن یه زوج جوون حرفه ای هم کار میکردن که البته خانوم از اقا حرفه ای تر بود. یه روز اخرای تمرین تو سالن اصلی چند تا ازین دخترای دانشجو حلقه زده بودن دور اقای بازیگر و حسابی مشغول بگو بخند بودند. خانومش هم ازون طرف ظاهرا دیرش شده بود یا کاری داشت با صدای رسا همسرش رو صدا میزد. اما گوش اقای بازیگر بدهکار نبود.من و دو سه تا از بچه های دکور هم که خسته از کار لم داده بودیم رو صندلی ها و نظاره گر ماجرا! این صدا زدن از طرف خانوم دو سه باری تکرار شد بی هیچ تاثیری .خانوم هم نامردی نکرد و از هنرش استفاده کرد تغییر صدا داد و با صدای لوند و پر عشوه ای نام فامیل همسرشو صدا زد و گفت اقـــای فلانـــی!! اقا هم سر مست برگشت گفت جانـــــــــــــم؟؟!!؟؟. اون لحظه قیافه ی جفتشون دیدنی بود خانوم پنج انگشت باز یه دستشو حوالش کرد و گفت خاک بر سرت! من رفتم. اقای بازیگر هم که بنده خدا شوک شده بود و همون جور وسط دخترا به همسرش که داشت دور میشد نگاه میکرد. ما هم که هم خندمون گرفته بود ازین صحنه هم یه جورایی دلمون سوخت. چون یه موی اون خانوم بازیگر میرزید به بیست تا ازون دخترا. مطمئنا اگه اون خانوم بازیگر همسر اون اقا نشده بود اون اقا بجای اینکه توجهش معطوف این دخترکهای اماتور بشه صد در صد تو نخ بدست اوردن نخ خانوم بود ولی.... هرچند که اونا نهایتا هم از هم جدا شدن ولی من علیرغم اعتراض و مخالفت بعضی از دوستان هنوز معتقدم که عشق وقتی میره زیر یه سقف قانونی از بین میره و کمرنگ میشه و تو خیلی موارد جاشو به عادت میده که به اشتباه برداشت عشق میشه ازش. بیشتر ازینم نمینویسم که این مباحث فقط در تخصص بانو مرجـــان میباشد و بس! پ.ن.1- زن ترجيح مي دهد با مردي ازدواج كند كه زندگي خوبي نداشته باشد ، اما نمي تواند مردي را كه شنونده خوبي نيست ، تحمل كند. ( كينهابارد) پ.ن.2- عشق، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق. (بالزاك)
چند شب پیش که داشتم تو خونه رژه میرفتم ییهو دیدم انگار یه تیکه اتیش تو اسمونه. پریدم پشت پنجره دیدم که به به خود اتیشپارم هستم (استعاره از ماه زیبای خودمان است!) همیشه ماه که شب 14 هست اونجوری گرد به همه میگفتم نگام کنین امشب چقدر گرد و تپلیم :::) دیگه همه عادت دارن این موقعا بم میگن امشب تپل شدیا ::) (که البته این هم ادامه همون بیماری نارسیسیسمه که اینجانب دچارش گردیدم ) خلاصه انقدر این ترکیب زیبا بود که عین جت رفتم از تو اتاقم دوربین رو اوردم تا خودمو در حال اتیش گرفتن و سوزوندن ابرای دور و برم ثبت کنم! عکسها رو تو ادامه مطلب میذارم. البته شاید خیلی تاپ نباشن چون بدون فلاش عکس گرفتم. پ.ن. اگر 50 میلیون نفر به یک چیز احمقانه اعتقاد داشته باشند آن چیز همچنان احمقانه هست!!! سپاس ویژه از علی عزیز که این چند روز زحمت طراحی قالب جدید رو کشید.
swannمنو به بازی زیر دعوت کرده: تا به حال شده دوست داشته باشین با یک آدم ِ معروف شام بخورین؟ کسانی که انتخاب میکنین میتونن از هر طیفی باشن. سیاستمدار یا فیلمساز، نویسنده یا شاعر، نقاش یا عکاس، حتی شخصیتهای داستانی که تا به حال کتاباشون رو خوندین. در مورد ۵ تاشون بنویسید. و اما 5 تایی های من! از تمام دوستانم که لینکشون سمت چپ صفحه هست هم دعوت میکنم در صورت تمایل این بازی رو انجام بدن . پ.ن. توی مرتب کردن لیست پیوندها متاسفانه لینک بعضی از دوستان پاک شد. اگر میبینید اسمتون نیست لطفا یاداوری کنین.
خیلی جالبه. چند روز اول جریان غزه ایران همش مظلوم نمایی و بدبختی و بیچارگی نشون میداد. دیشب تو اخبار ساعت 19 خیلی واضح از قدرتشون داشت داد سخن میداد و اون اه و ناله ها یه جورایی انگار... نمیخواستم دیگه تو این مورد چیزی بنویسم اما این لینک بسیار جالبی که swann تو کامنتا گذاشته و بعلت فیلتر بودن منم کپیشو تو ادامه مطلب گذاشتم یه جورایی قلقلکم داد. نمیدونم دولت ما چرا نمیخواد بفهمه که بابا این عربا همه با هم دستشون تو یه کاسه است و هی دماغشو نکنه تو لونه ی اینا. دارن خودشونو میزنن میکشن به ما چه؟کم تا حالا به ایران حال دادن؟ پول ایرانو میگیرن یه آبم روش و یه آروغ گور بابای هرچی ایرانیه هم پشت سرش! پ.ن.۱ . جماعت مسلمین لطفا پ.ن. ۲ زو نخونین و اگر خوندین کظم غیض! کنید. پ.ن.۲ .بهلول را گفتند فرق " مستراح " و " منبر " چیست؟ گفت در اصلشان فرقی نیست. هر کس که نخواهد در " جمع " برینـــ د در آن رود و هرکس که بخواهد " بر جمع " برینــــ د بر این. بعد نوشت: ساعت 9:45 اقا عجب برف توپی داره میباره! منو بگو که باید تو این هوا پاشم برم دربند تا ساعت 1... ای جون دلم چه حالی بکنم من...جای همتون خالی :::) البته فکر کنم امروز یه نفر بیشتر از من ذوق کنه واسه این برف! بالاخره میتونی بوت پات کنی ::)
اصل مطلب: تعدادی مجله ی فیلم و گزارش فیلم و امثالهم مربوط به محدوده زمانی سال 73 تا 78 درین مکان به قیمت یک کامنت ادرس دار بفروش میرسد. تحویل در محل !!! مبان پرده : ای لولیان ای لولیان یک لولی ای دیوانه شد // تشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد ادامه: ضمنا تعدادی" روز هفتم" نیز موجود میباشد مربوط به زمان تا قبل از توقیف ! همچنان با شرایط اصل مطلب.
جریان غزه چیست؟: 1-ایران به گروه تروریستی عرب حماس پول می دهد, پول مردم تنگدست ایران را 2- گروه تروریستی حماس با پول نفت مردم ایران موشک می خرد 3- این گروه عرب آتش بس را با اسرائیل نمی پذیرد 4- بیش از 4000 موشک به اسرائیل می زند 5- اسرائیل کشوری قدرتمند از نظر جنگی است و پاسخ می دهد 6- حماس مکان های ترور خود را به مسجدها و دبستان ها می برد در میان مردم بیگناه تا سپر انسانی بسازد 7- کمک دو هزار تنی ایران به غزه ارسال شد اقلامي كه قرار بود بين مردم كشور تقسيم شود از غزه سر در اورد 8-فلسطینی ها اعلام کردن خون شیعه رو نمیخوان!!! اگه اهل تسنن ایران خون اهدا کنن اونو میخوان!! پ.ن. 1.این کاسه ی داغتر از اش ماییم. با این همه بدهی و این همه که تو جنگ عراق از اعراب و حتی فلسطینیا خوردیم باز بودجه ی مملکت و مالیات مردممون باید بره تو جیب جنگ اعراب با هم. سر جریان بوسنی هم اون همه شلوغش کردند اونم از بوسنی که با چاپ عکس های فیلم سکــ سی منتسب به زهــ ره امیـ ر ابراهیـ می تو پس زمینه عکس امــــ ام راحل حالشونو جا اورد.. پ.ن. 2. از کودک ایرانی گرفت نان شبش را تا شیخک لبنانی کشد عربده اش را ب.ن.۱ این عکس رو هم ببینید بولوت ادرسشو تو کامنت گذاشته بود. سپاس. ب.ن.۲ شماره های 8 و 9 رو بانو فرزانه برای اضافه کردن نوشتند.سپاس.
تنها تفاوت بین هوسبازی و عشق جاودان در اینست که هوسبازی قدری بادوامتر است.* اسکار وایلد تو کدومشو انتخاب میکنی؟
با دوستم جایی رفته بودیم داشتم در مورد یک ایمیل که تو ادامه مطلب میذارمش باش صحبت میکردم.. بش گفتم خلاصه شوری آب دریا واسه اون 360 گالن اســـــ پرم نهنگه است که تو آبه ::::) خانومی که اونجا گوش وایستاده بود گفت ولی اســـــــ پرم که شیرینه !!! گفتم شرمنده من طعم این یکی رو هنوز تست نکردم....انگار شما خوب واردین..ولی این نهنگه ها! گاهی وقتا بعضیا چه اظهارنظرایی میکنن ...اونم بی اینکه اصلا تو صحبت راهشون داده باشی... پ.ن.۱.عکس ادامه مطلب واقعا (۱۸+) هستش..گفته باشم بعدا ایجاد سوء تفاهم نشه...
لاک پاک کن رو با پنبه میگیرم دستم و میام رو صندلی میشینم. نمیدونم از دست شروع کنم یا پا.این یک هفته حوصله ی لاک پاک کردن و دوباره زدن رو نداشتم. واسه همین 4 بار روی هم لاک خوردن.هر وقت این مدلی میشه پاک کردنش دیگه حسابی حوصله میخواد. دلم میخواد پاهام رو جمع کنم تو بغلم...پس از پاها شروع میکنم... پنجشنبه بود..یادمه...از خونه ی یه دوست مشترک بم زنگ زدی و گفتی یه پکیج نرم افزار طراحی اوردی ولی یه کم سرت شلوغه...گفتی تو همین هفته بم زنگ میزنی و یه جوری میرسونی دستم..گفتم باشه هر وقت تونستی خودت تماس بگیر ..منتظرم...هفته ات شد دوهفته..سه هفته..چهار هفته..چهار ماه...شش ماه... اخلاق گندی دارم که خودم اسمشو گذاشتم صمغ..ترکیبی از صبر و ملاحظه و غرور...وقتی یه دوست یا اشنا میگه خودم تماس میگیرم بات حالا به هر دلیل.. صبر میکنم تا خودش تماس بگیره...ملاحظه شو میکنم شاید معذوریت داره..غرورم هم میگه رو حرفی که زدی بمون قرار اینه که اون بات تماس بگیره نه تو با اون... هشت ماه... یک سال... یک سال و نیم....نه زنگ زدی نه به تنها ایمیلم جواب دادی....درگیر کارم و زندگی و دنیا... چقدر این لاک پاک کن های ایرشا بوی مزخرفی دارند...اون مارک به آرا خیلی بهتره اصلا بو نداره. ناژه هم خوبه ولی این داروخونه قانون فقط ایرشای لعنتی رو داشت..پاک کردنش که تموم میشه بوی تندی همه ی اتاق کارمو ورداشته...اما حوصله ی این که برم و پنبه رو بندازم دور ندارم...میذارمش رو همین میز کنار دستم....میرم و دست و پامو با اب گرم و صابون حسابی شستشو و ماساژ میدم... بالاخره بعد از دو سال و یک ماه دوست مشترکمون رو تصادفی دیدم...بعد از کمی حال و احوال و ابراز دلتنگی یهو پرسید خبر داری که فلانی فوت کرد؟...گفتم داری شوخی میکنی؟.. گفت نه.. مگه تو نمیدونستی؟ همه ی دنیا فهمیدند تو چطور نفهمیدی؟ ما هم که شماره ازت نداشتیم خودت هم که خبری ازت نبود و ..و .. و ...دیگه نمیشنیدم حرفاشو...فقط چهره ات و صدات و مهربونیات یادم میومد.. کرم مرطوب کننده رو میارم ولی حوصله ی زدنشو ندارم...کمی احساس ضعف میکشه منو به سمت کیک سیب مربایی تو اشپز خونه..میرم و یه برش بر میدارم و با چنگال مشغول خوردنش میشم..بوی این ایرشا داره کمتر میشه..شایدم این بوی تند اینجوری ضعفم انداخته... پرسیدم کی این اتفاق افتاد؟من اخرین باری که باش حرف زدم حالش... گفت همون اخرین روز عمرش بود..میدونی که ناراحتی قلبی داشت..چند ساعت بعد از اینکه با تو حرف زده بود حالش بد شد و تا رسوندیم بیمارستان و شوک بش دادند رفته بود..تو بعل من مرد...خیلی سعی کردیم پیدات کنیم چون میدونستیم چقدر دوستت داشت...باز صداش تو مغزم گم شد..راه افتادم.. ناراحت گفت اخه چرا بی خداحافظی میری؟ منو ببخش که یهو بت گفتم خوب اخه فکر میکردم خبر داری....گفتم الان خیلی بهم ریخته ام بعد با هم صحبت میکنیم شماره ای که ازت دارم اینه یه بارم زنگ زدم ولی اشتباه بود انگار...گفت خوب این 5 رو تو 6 سیو کردی...گفتم بات تماس میگیرم و رفتم.. یه کم از کیک رو میخورم ..میلم نمیکشه..کرم رو بر میدارم و بازم ماساژ دست و پا...لاک ها رو یکی یکی جابجا میکنم. حوصله ی قرمز ندارم..ولی صورتیا چرا..تو این 4 تا صورتی فسفریه رو بیشتر دوست دارم...تلفن زنگ میخوره...یه دوست..صحبت..قرار برای ظهر...قطع.. تلفن زنگ میخوره...یه همکار قدیمی..قرار برای یک ساعت بعد.. بنزین هم باید بزنم.. دیروز باک رو زیر بارون خالی کردم.. حتی هنوز نمیدونم کجا خاکت کردند.. هنوز به دوستمون زنگ نزدم ببینم کجا بردنت...هرچند که الان تو هم خاک شدی بعد از دوسال...برای من هنوزم زنده ای..مهربونی هیچ وقت نمیمیره...یادگارایی که بم دادی همه و همه نشونیتو دارند..کتاب هایی که بم دادی.. سی دی ها...کادوهای منحصر بفردت... این اهنگ غوغا که همیشه برام play میکردی... اون زنجیر ایتالیایی که گیر کرد به لباسم و پاره شد...و حالا ...میدونم که منو میبینی...نوشته هامو میخونی.. رفتنتو باور دارم ولی نبودنتو نه!... لحظه هایی که با هم گذروندیم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم...مخصوصا اون سفر هوایی که شاید از همه لذت بخش تر بود.هنوزم که هنوزه نمیتونم بگم دوستت داشتم یا قابل احترام بودی برام.هر چی که بود و هست هنوزم عزیزی... حس قشنگی ندارم. دیگه هر کی بم میگه خودم بات تماس میگیرم دلم میگیره.. زنگ زدنا که طولانی میشه احساس میکنم طرف تو کماست.. خوب زنگ بزن دیگه!
اولین یلدایی نبود که تنها بودم و اخرینش هم نخواهد بود اگر انقدر عمر کنم تا یلدایی دیگر.... نه انار قرمز و نه چهارمغز توی ظرف و نه شاهنامه و نه حافظ و نه هیچ چیز معمول دیگه جذبم نکرد...سنت شکنی مثل همیشه و همیشه.. تنها کنار اتیش شومینه با هوای ملس بیرون با یه ظرف بزرگ بستنی تیرامیسوی کاله و بعدشم یه گیلاس خوشگل پر از.... و تا 4 صبح بیداری و با خودم بودن... و امروز اولین روز زیبای زمستان را اغاز میکنم با یاد عزیزانم. دیشب شاید جالبترین جمله ی یلدایی رو اینجا دیدم: چو عهد عهد ِ ظلمت پرستی باشد کوتاه ترین تجلی خورشید عید ِ مردمان خواهد شد!
|
در باره ی من |