|
دوران تحصیل زمستونا و روزای برفی بارونی معمولا تو حیاط نگهمون نمیداشتند برای صبحگاه و درای ورودی سالن مدرسه باز بود که هر کی سردشه و میخواد بره سر کلاس بتونه بره بشینه یا نشینه راه بره یا چه میدونم سرما نخوره تا زنگ بخوره و دبیرا تشریف فرما بشن. من و یه سری دوستام تو دوره ی دبیرستان هم که خوره ی هوای بیرون و بازی و تو سر و کله ی هم زدن بودیم تا اخرین دقیقه تو حیاط می موندیم. روزای معمولی که یه کم هم زودتر میرفتیم و تا زنگ بخوره بدمینتون بازی میکردیم. روزای برفی هم که راه رفتن و اگه برفی نشسته بود برف بازی کردن حوراکمون بود.حیاط هم ازون حیاط های بزرگ بود که یه زمین بسکتبال و دو سه تا زمین والیبال داشت ولی هنوز کلی فضا هم اضافه داشت. تو یه روز برفی که از شب قبلشم برف نشسته بود رو زمین وارد مدرسه که شدیم با بچه ها شروع کردیم به برف بازی. چون خیلی ها بخاطر سرما و نانازی بودنشون سر کلاس میرفتن تعدادمون کلا از ۲۰ نفر بیشتر نبود. این وسط دو تا دختر دیگه هم بودن که شال گردن رو محکم پیچونده بودن دور گردنشون و جانانه هم برف میزدن ما هم که اصلا تو نخ این نبودیم که اینا کین و سال چندمین که ناگهان!!!!!!!!!! شال گردن یکیشون باز شد و یک عدد سبیل مشکی نمایان شد! و این بنده ی خدا یه لحظه خشکش زد و با صدای غش غش خنده ی ما و جیغ تعجب" اینــــــا کـــه پســــــرن!!!" دو سه نفر دیگه اینا فلنگو بستن و پریدن بیرون از مدرسه .اقا ای ما خندیدیم که این پسرا واسه این که بیان تو چه مانتو شلواری پوشیده بودن ::) حالا مانتو شلوار هیچ اون مقنعه رو بگو! تا اخر اون روز بحث همین ماجرا بود و اینکه اونا لباس دخترونه تنشون کردن. یکی از دوستامون شروع کرد به طرفداری که خوب بابا دل داشتن خواستن ببین حیاط اینجا چه مدلیه مجبور شدن این مدلی بیان تو. منم که یه موقعایی سر از خودم نیست گفتم میخوای با همین لباس برم تو دبیرستان پسرونه تا ببینی نیاز به لباس مبدل پوشیدن نیست؟ یه لحظه سکوت و بعدم همه با نیشای باز و کلی حال از تصور این ماجرا گفتن سر هر چی بخوای شرط میبندیم.گفتم باشه فقط سر رو کم کنی که روی همتون کم شه!انقدر سنگ این پسرا رو به سینه نزنین. حالا هی دارم سبک سنگین میکنم که چجوری و به چه هوایی برم تو مدرسه پسرونه اونم مقطع دبیرستان! یه دوستی داشتم که خونشون ۴ تا کوچه از ما بالاتر بود و با هم مدرسه میرفتیم و اونم مثل من یه برادر دو سال از خودش کوچیکتر داشت. برادرامونم با هم دوست بودن و هردو هم تو یه دبیرستان سال اول بودن. بش گفتم الهام ببین.. بیا اون روز جلسه ی مدرسه ( اون روزایی که مدرسه جلسه بود مارو ۱۲ تعطیل میکردن ) بزنیم بریم مدرسه ی ارش اینا پوز این بچه ها رو بزنیم. اونم یه دختر خیلی خاصی بود خوشگل با اخلاق جدی ( که الان هم پزشکه ) گفت به چه هوایی؟ گفتم اونش با من فقط تو اوکی بده با بچه ها بریم تا دم دبیرستان بعدم من و تو بریم تو هیچی نمیشه نترس. خلاصه همه ی قرار مدارا گذاشته شد تا روز موعود که دوشنبه روزی بود از قبلش هم من به داداشم ندا رو دادم که من و الهام یه سر میایم مدرسه تو زنگ تفریحتون. هم حواست باشه یهو نپری جلومون همه چی رو بهم بزنی هم سوتی ندی که برنامه قبلی بوده یه جوری به ارش هم حالی کن. من تنها نگرانیم این بود که اگه فراش مدرسه دم در باشه احتمال زیاد کاسه کوزمون بهم میخوره که اونم از خوش شانسی ما دم در نبود و من و الهام با قدم های مطمئن و سر های رو به بالا بدون نگاه به چپ و راست و فک پسرا که پایین اومده بود رفتیم تو مدرسه و از وسط حیاط به سمت ساختمون طی طریق میکردیم که دیدیم یه بابایی عین شیخ پشم الدین کشکولی با دستای باز از هم عین اونایی که میخوان بقیه رو بغل کنن از تو ساختمون داره میدوه سمت ما. نگو این یارو اقای امور پرورشی مدرسه است که از پشت شیشه ی دفتر مدرسه مارو دیده و اینجوری دست افشان و پای کوبان داره میاد استقبال ! ::: ) حالا همهمه و سوت زدنا و ابراز لطف پسرا یه طرف این بابا شیخ پشم الدین که هول شده بودهم...نه اونم همون طرف! حالا هی سوال میکنه چرا اومدین تو چی میخواین. گفتم اقا ما که اسلحه نداریم اینجوری ترسیدین مشکلی پیش اومده با مدیر باید صحبت کنیم. این یارو هم فکر کرد که حتما یک اتفاق بی ناموسی رخ داده مارو با همون دستای بازش که حالا عین کمون دور ما بود البته با حفظ فاصله ی شرعی بسمت دفتر مدرسه هدایت کرد. حالا قیافه ی مدیر دیدنی بود.قیافش که نه فقط چشماش که گرد شده بود. خلاصه ما هم یک جفت لبخند ژوکوند به همراه سلام تحویل اقای مدیر دادیم و من بش گفتم اقای مدیر مدرسه ی ما دو ساعت زودتر از همیشه تعطیل شده و من هم متاسفانه کلید ندارم چون همیشه از برادرم دیر تر میرسم میخواستم لطف کنید برادرم رو صدا بزنید تا من ازش کلید رو بگیرم چون نمیتونم دو ساعت تو کوچه بشینم و همچنین برادر همین دوستم که همراهمه. خلاصه دعوت به نشستن شدیم و در کمال احترام کلیدهارو تحویل گرفتیم و با مشایعت همان جناب شیخ از در دبیرستان پسرونه با چشمهایی درخشان و نیشهایی تا بنا گوش باز اومدیم بیرون. روی همه هم البته کم شد! اون موقع که ما این کارو کردیم اون دورانی بود که رابرا این پاترولای ۴.و.د.تو خیابونا میگشتن و خدا نکنه یه دختر و پسر یه متری هم راه میرفتن..یه جورایی واقعا کار ریسکی و دردسر سازی بود. الان اوضاع مدرسه ها خیلی فرق کرده. نمیدونم رفتن دخترا تو دبیرستان پسرونه کار اسونیه الان یا نه ولی اون موقع که نبود. چند وقت پیش با همین خانوم دکتر حرف میزدم گفت یادته چجوری سر بهوا زدیم وسط ۴۰۰ -۵۰۰ تا پسر؟ یاداوریش هم کلی برام خنده دار بود... پ.ن. ۱. چقدر ما اون روز قیافه های دیدنی دیدیم!..شده بود روز دیدنیها!! پ.ن. ۲. اگه تو مدرسه ی جنس مخالفتون رفتین خاطرشو بنویسین .. خوب اینم میشه یه مدل بازی وبلاگی دیگه! پ.ن. ۳. اینم یاد ایام شماره ۲ بود.واسه اونایی که بعد از پست یاد ایــام درخواست خاطره این مدلی فرموده بودند. (خاطره ی این مدلی= خاطرات عتیقه دوران نوجوانی) پ.ن. ۴. خسته نباشید پست بعدی کوتاهه :: )
در كوي ما شكسته دلي مي خرند و بس بازار خود فروشي از آن سوي ديگر است
دختر داف: اوا سلاّم ( با لحن اوایی بخونین) فروشنده : به به پرناز خانوم از این طرفا راه گم کردین ؟ پرناز: ای وای ما که همیشه مزاحم شما میشیم اقا دانیال. ( با لحن اوایی بخونین) دانیال: اختیار دارین مغازه متعلق به خودتونه. پرناز: مرســــــــــــــــــــی شرمنده میکنین. ( با لحن اوایی بخونین) دانیال: خب امرتون ؟ پرناز: چاکلت خوب داریــــــــن ؟ ( با لحن اوایی بخونین) دانیال: جـــــان ؟ چی چی لت ؟ پرناز: چاکلت ! شکلات دیگه ( با لحن اوایی بخونین) دانیال: اوه یـــــس ! حواسم نبود ولن تایمه ! پرناز: آره دانیال: خب پس اول بفرمائید دهنتونو شیرین کنید، ولن تایم تون هم مبارک ! پرناز: اوا مرسی دانیال: راستی اسمش ولن تایم هست یا ولن تاین ؟ پرناز: ولن تایم !!! دانیال: معنی شو میدونی ؟ پرناز: تایم که همون تایمه !! ولن هم به زبان یونانی میشه عشق !! دانیال: یعنی روز عشق !!! پرناز: آره دانیال: البته مشتری ها که میان خرید یه چیزایی شنیدم ازشون منتهی گفتم شما که زبان انگلیسی خوندین بهتر بلدین ! خب حالا چی براتون بیارم ؟ پرناز: یه چیزی میخوام که تک باشه ! دنیال: ببین اینو دارم 12 هزار تومن ، اینم 17 تومن ، اینم هست 23 تومن ! یه ذره گرون میشه پرناز: نه قیمتش مهم نیست آخه میدونی یه چیزی میخوام که تک باشه ! مزش ، جلدش همه چیش یعنی جای دیگه نشه خریدش دانیال: اکــی ! حقا که مشکل پسندی ! یه لحظه وایسا ! حمید ، حمیــــــــــــــــد. حمید: تبرکه ! دانیال: بابا مسخره بازی درنیار یه دونه از اون عروسکی ها بنداز پایین. بدو حمید: بیا دانیال: خیلی خب اینه، این عروسکیه از این سایز داره تا 5 سایز بزرگتر ! پرناز: چند؟ دانیال: چون شمایی و .... در میاد 37 تومن پرناز: اکی ! من پول همرام نیست باید برم از عابربانک بگیرم ، تا کی بازین ؟ دانیال: این چه حرفیه قابل نداره ما تا ساعت 8 بازیم پرناز: اکی پس من زودی بر میگردم ، بای ! دانیال: به سلامت ! ** پرناز: ولش کن بابا گور پدرش ! امشب بهش یه اس ام اس میزنم از سرشم زیاده اصلا تو ولن تایم فقط پسرا کادو میخرن نه دخترا !! دیگه الان همه داستان والنتاین که سرگذشت یک کشیش بنام " سنت والنتاین" هست رو میدونید و اگه کسی چیزی در موردش نمیدونه میتونه ازطریق جستجو در گوگل اطلاعات مورد نظرش رو در این باره بدست بیاره که این کار 2 تا ویژگی داره اول اینکه بعد از خوندن سایت ها و وبلاگ ها مختلف میتونه بطور کامل از سرگذشت ولنتاین اطلاع پیدا کنه. دوم اینکه کم کم متوجه وقوع یک فاجعه در فرهنگ ایران و ایرانی میشه که این متن میخواد این رو مورد بررسی قرار بده. از قدیم گفتن "عیسی به دین خودش موسی به دین خودش" جز در مواقع خاص ! یعنی چی ؟ یک مثال واضح میزنم ایران و ایرانیان هیچ نقشی در به وجود آمدن برق، تلویزیون، تلفن و ... نداشته اند ولی از اون استفاده میکنند بنابراین اگر روزی را بعنوان روز جهانی تلویزیون معرفی میکنند بدون چون و چرا باید از اون پیروی کنند اما بعضی مسائل مختص به هیچ جایی نیست و فقط در حوزه فرهنگ خلاصه میشه مثلا روز کارگر، روز پرستار، روز پدر، روز مادر و ... مگه توی ایران کارگر زحمتکش کم داریم ؟ پرستار پدر و مادر چطور؟ فرض کنین روز پدر رو مصادف با جشن تولد شخصی بنام جرج واشنگتن قرار بدیم که در فرهنگ آمریکا و امریکایی از اون بعنوان بهترین پدر یاد میشه آنهم بدلیل اینکه عرق خور توپی بوده ! سرخپوست ها رو منقرض کرده و کشور امریکا رو مسقل کرده!! در یک کلام این موضوع چه ربطی به من ایرانی داره ! اولا عرق خوردن در دین اسلام مجاز نیست دوما در فرهنگ ایرانی کشتن و نابود کردن افتخار که نیست، ننگ هم هست. سوما استقلال امریکا از انگلستان مثل ارتباط گــ وز و شقیقه با کشور ایران هست ! اگر ما در فرهنگ خودمون پدری که مناسب با معیارهای ما باشه رو نداشتیم آنوقت میتونستیم به آقای جرج واشنگتن افتخار کنیم ! و هر سال یواشکی برای پدرمون یک بطر عرق بخریم که اونهم اجازه خوردنشو نداشت ! خوب پس تا اینجا ارتباط بین فرهنگ و جغرافیا رو بررسی کردیم. روز عشق و عاشقی هم از این قائده مستثنی نیست و این در حالی هست که اگر نگاهی دقیق به فرهنگ و تاریخ کهن ایرانی بندازیم میبینیم که بیست قرن پیش از میلاد ! روزی با نام "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" موسوم به روز عشق بوده است. فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان روز عشق به این صورت بوده که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. و درهر ماه که اسم روز و ماه با هم یکی میشد ، جشنی متناسب با نام آن روز و ماه ترتیب میدادند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاکی" که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندارمذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندارمذ نام داشت که در پنجمین روز از ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندارمذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند. با توجه یه توضیحات بالا مشخص میشه که سالشماری ایران باستان ۳۶۰ روز بوده و طبیعتا با تقویم امروزی که ۳۶۵ روز ۶ ساعت هست اختلاف داره. در سال ۴۵۷ خورشیدی ، برابر با ۱۰۷۸ میلادی، حکیم عمر خیام نیشایوری شاعر، ریاضی دان، و فیلسوف بزرگ ایرانی با محاسبات زیاد، شاهکار دیگری تحت عنوان تقویم جلالی از خود با یادگار می گذاره، که دقیق ترین و با ثبات ترین ابزار گاه شماری به حساب میاد، که همه تقویم های دنیا بر اساس اون کار میکنند غیر از اعراب که همچنان بر طبل باطل میکوبند !!! نکته: جالب اینکه "والنتاین" مصادف است با 26 بهمن (14 فوریه) و "سپندارمذگان" یا "اسفندارمذگان" که بر اساس تقویم زرتشتی در روز پنچم اسفند برگزار میشده امروزه مصادف است با 29 بهمن ! یعنی 3 روز اختلاف روی تقویم اما بالغ بر 22 قرن تفاوت و قدمت در تاریخ ! به نظر شما ارزش این رو داره که فرهنگ خودمون رو با فرهنگ بیگانه تاخت بزنیم ؟ شما کدام یک رو انتخاب میکنی ؟ 22 قرن سابقه و قدمت رو به 3 روز میفروشی ؟ پ.ن.۱. ادامه مطلب مربوط به آ سد ولنتاین خان میباشد. پ.ن.۲. احتمال داره ازین ادرس اسباب کشی کنم یه جای دیگه. بزودی ادرس جدید رو میذارم. پ.ن.۳.یه امسال رو بیاین ولنتاین بازی درنیارین باور کنین هیچ اتفاقی نمیفته ۳ روز این ور و اونور! پ.ن.۴. تو متن بعضی جاها والنتاین نوشته شده بعضی جاها ولنتاین. عشقم کشیده این مدلی. حرفیه؟
من اصلا کار ندارم که ما ایرانیان خوش صنعت که هنز نزد ماست و بس! و چشم همه ی جهانیان مخصوصا استکبار جهانی رو با اختراعات و اکتشافاتمون راه به راه داریم کور میکنیم و تو صنعت آفتابه سازی هم هنوز هیچ جا نتونسته رو دستمون بلند شه این سفیر امید رو خودمون ساختیم یا اینکه همون نصفه نیمه فرانسویه هست که صداشو دراورده و در نیاورده خفه کردند. . . من فقط میخوام بدونم این امید خان جان رو از کجا پرتاب کردند که هیچ اخباری نمیگه! پ.ن. ۱. گرفتار بیخوابی شدم از بس فکر کردم اینو از کجا پرتاب کردند..کمک کنید دیگه ! وگرنه اون دنیا سر همون پله که مال صراط ایناس یقتون بعد از گرفته شدن بعلت بیخوابی دادن به من انقدر کشیده میشه که پاره بشه.. چقدرم زشته ادم با یقه ی پاره بره تو بهشت نه؟ حالا واسه ما جهنمیا یقه مهم نیست چون قراره لــــ خت تو اتیش بسوزیم روی صحبتم با شما بهشتیاس! پ.ن.۲. این پست صدرا رو از دست ندید. راجع به همین امید خان جان نوشته. و بسیار عالی ! بعد نوشت: دوستان توجه فرمایید! اولین دستاورد مهم علمی این رفیقمون " امید " اعلام شد: کره زمین گرد است!!!
چرا به خودم نگفتين؟ پ.ن.۱. ما مردمانی عجیب هستیم ، یکروز رهبرمان را در ماه می بینیم و روز دیگر در چاه ، یکروز امیدواریم با هواپیمای آزادیبخش بیاید و روز دیگر انتظار معجزه از زندانیان و فعلان سیاسی مخالف داریم ، در پای اینترنت و خطهای تلفن رادیو تلویزیونهای برون مرز همه مخالف بی چون و چرائیم و فردا صف در صف پای صندوقهای رای جمهوری اسلامی ! کاملش رو اینجا بخونید. پ.ن.۲. عجب برفی داره میباره .چقدر هوا بوی خوبی میده و چقدر دونفره لست ::) حالشو ببرید. البته با کیت کت بلک وشراب و بوسه و مستی و ...همینا دیگه تموم شد. بعد نوشت ۱- ظهر خواستم برم بالاترین هی صفحه های عجیب غریب میومد گفتم این فیلتر شکنمون هم یه...رفت. حالا رفتم وبلاگ آرمین میبینم که بالاترین هک شده !!! اینم ازین. بعد نوشت ۲- حدود ساعت ۱۵ کانال سوپریم مستر تو خبر اعلام کرد که نقش جهان و پاسارگاد و تخت جمشید و زیگورات چغازنبیل رو یونسکو ثبت کرده . هنوز که اخبار ایران هیچ خبری نیست جالبه نه؟
طعمش حرف نداره مگه نه؟؟؟؟؟ البته این طعمی که رفیقمون میگه هم دنیاییه واسه خودش! شب ساعت ۲۳ نوشت: (در راستای پست قبلی) غروب ساعت ۱۹ که رسیدم خونه دیدم یه پاکت نامه لای دره که عکس یک چشم شهلا به درشتیه عنکبوت جاکلیدیم روش نقش بسته و عاشقانه به من نگاه میکنه. با یه حرکت دست کشیدمش بیرون از لای در و دیدم که به به! نامه از طرف پلیس نامحسوس بید و بسیار زیبا ماشین اینجانب رو روز ۵شنبه در حال تخته گاز رفتن تو نیایش با اون دوربینای نامردشون رصد کردند و عکس انداختن حالا هم بابت این عکاسیشون ۲۰۰۰۰ تومن دستمزد طلب کردند... ای پلیس محسوس و نامحسوس من دلم میخواد همش گاز بگیرم اما وقتی کسی حاضر نیست فداکاری کنه خوب من مجبورم گاز بدم دیگه! اونوقت توی نامرد واسه من نامه ی جریمه میفرستی پ.ن. چه خوشحال بودم یه پست دوخطی گذاشته بودما! نشد که بشه...
ما ایرانیا تو ماشین فقط یه قسمت رو خوب میشناسیم اونم چیه؟ افرین پدال گاز ! یارو راهنما میزنه گاز میدیم میخواد تغییر لاین بده گاز میدیم میخواد بپیچه گاز میدیم میخواد سبقت بگیره.."ای دهــ ن سرویس میخوای سوسکمون کنی؟! " گاز میدیم میخواد از فرعی به اصلی بیاد که اصلا راه نداره با تمام قوای پامون گاز میدیم میخواد دوربرگردون بیاد بی توجه به راهنماش همچین از سمت چپ بش حمله میکنیم که شیرجه بزنیم تو ماتحت ماشینش بعدم فریاد که اقا خودت مقصری!!! عابر پیاده که میبینیم انگار هار میشیم اگه بارون اومده باشه که باید حتما خیسش کنیم ردخور نداره. از دور خط عابر پیاده رو که میبینیم بجای پدال ترمز این پای لامصب سمت راست هی کشیده میشه رو پدال گاز. اگرم عابر در حال عبور باشه که حتما باید چنان پرشتاب بیایم که بدبخت دو متر بپره عقب و تازه با همه ی اینا ادعا داریم بهترین راننده های دنیا ایرانی هستند. بعد ازون ور میبینیم که تو ایران 9 برابر استاندارد جهانی !!! تصادف اتفاق میفته. رو که رو نیست. خودمون افتادیم بجون خودمون. جنگ جاده ای راه انداختیم.21 ماشین تو یادگار امام کوبوندن تو ماتحـ ت هم بعد که میشنویم یه کلمه میگیم نه بابا ! جدی؟ بعدشم محکمتر گاز میدیم! حالا تو همین هیر و بیر گاز دادن اگه چشممون بیفته تو چشم راننده روبرویی و طرف اشنا باشه گاز که نمیدیم هیچ میزنیم بغل بزور که اقا بفرما ! ولی اشنا نباشه انگار شوهر ننــ مونو دیدیم یا با اخم و قلدری راه میگیریم یا دماغمونو کج میکنیم که گور بابای پـدرسوختـ ت تو که عددی نیستی ریز میبینمت و باز راهو میگیریم. اصلا راه دادن به هم تو فرهنگ رانندگیمون خیلی چیز بدیه نشونه ی ضعف و بی دست و پاییه ..نباید حتی راجع بش فکر کرد چه برسه به اجراش! نه که اون مدرک شوماخریمون میره زیر سوال واسه همون! پ.ن-1. میدونــم ...میدونم شماها خیلی محتاط رانندگی میکنین ..خوشگل راهنما میزنین......قشنگ به بقیه راه میدین.. ...به عابر ها احترام میذارین ......و حتی گاهی سوارشون میکنید و....اصلا بیخیال خودم رو گفتم ! دست فرمون همتون ایول داره. پ.ن-2. امروز چرا آسمون این رنگیه؟چشمهام رو شستم یا جور دیگه دارم میبینم؟ پ.ن-3.خاکستریم انگار.در حاشیه ی تکرار.مبهوت و کبود و گس..عصیان فروخفته..انفجار پنهان و افسانه ی ناگفته!
یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم یک نفر میاد که من تشنه بوییدنشم مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده امروز زادروزته و باز داغ تو دارد این دلم.هوا ابری نیست ولی باز بارونیه این دلم. همیشه عزیز بودی و هنوز هم. همیشه همراه تنهاییهام بودی و هنوز هم. بجرم خوندنت و عمق صدات و معنای شعرایی که خوندی نابودت کردند...محبوست کردند...زجر کشت کردند میدونم... ولی من با تو زندگی کردم و میکنم.فریدون من....و بسیاری از جوانان وطنم....
روز/ خارجی/ مراسم عاشورای حسینی دو دختر سمیرا: دیدیش ؟ سعیده: نه کجاس ؟ سمیرا: بابا اون جلو همون قد بلنده هیکلیه. سعیده: وایسا، آره دیدمش ولی دوره ، پشتش به ماست. سمیرا: وایسا دسته داره میاد جلو ، ضایع نکنیا خب؟ سعیده: خب بابا توام ، راستی اون پسـ.... سمیرا: هـــــــان ؟ چی شد ؟ تو که میگفتی نه ؟ سعیده: لوس نشو دیگه، اسمش چیه ؟ سمیرا: محمد دو پسر... محمد: حاجی جون من یه دیقه اون طبلوبده من. جوان مومن: طبل میخوای چی کار ؟ محمد: بده من کاریت نباشه . جوان مومن: یعنی چی بابا ، برو حواسمو پرت نکن. محمد: آدم باش دیگه ! جوان مومن: بابا من نذر دارم ، ول کن دیگه. محمد: بمیر بابا با اون نذرت. محمد با حالتی برآشفته یه سمت پویا که در انتظار نوبت علامت است میرود. محمد: کجایی پویا ؟ پویا: اینجا چی کار میکنی؟ چرا طبلو نگرفتی؟ محمد: یرو بابا با ابن هیئتتون . پویا: چرا ؟ ندادن بهت ؟ محمد: نه. دست یه یارو افتاده سیریش پویا: گفتی از طرف منی ؟ محمد: نمیده بابا . بیا بریم . پویا: کجا؟ نوبت منه بابا . محمد: حال نکردم ، میخوام برم. پویا: ان نشو دیگه بابا ! داریم میرسم بهشون. محمد:کجان ؟بابا ول کن این مسخره بازیهارو بریم پویا: عجب گیری کردیما ! محمد: من رفتم ! پویا: خب بابا وایسا اومدم ، صبر کن این هیکلیهارو بهشون بدم. محمد: بدو ! کمی آنطرف تر... سعیده: کدومه ؟ سمیرا: وایسا، اوناهاش ، همونی که تو ،جو گیر شده . سعیده: کــــــــوش ؟ سمیرا: کوریا، موهاش بلنده ، مچ بند سبز داره . سعیده: اونــــــــــــــــــــــــــــه ؟ سمیرا: خیلی دلت بخواد اند مایه دارن ،کلی با پویا در موردت حرف زدیم باهاش. سعیده: همچین مالیم نیستا. سمیرا: دیگه خودت میدونی. سعیده: ... سمیرا: ... و .... به پایان ماه محرم المبارک! ماه شادی و سرور ایرانیان رسیدیم! امیدوارم امسال بهش برسین یا به عبارتی به حاجت های پارسالتون برسید! دست ابوالفضل همراهت باشه عزیزم شمارتو بده شاید زنگ بزنه ! کیه به کیه ؟ والا ! از شوخی که بگذریم میخواستم در این مورد یک چیزهایی بگم که نمیدونم سر دلم گیر کرده یا روی دلم مونده یا شایدم دارم رودل میکنم ولی به هر حال میخوام بگم. قبول دارید که هر چیزی یک نماد و نشانه خودشو داره ؟ برای مثال وقتی کسی در حال رقص و پایکوبی باشه متوجه خوشحال بودن وی از یک موضوع خاص میشویم ، بنابراین موقع صحبت کردن ، به او تبریک میگیم نه چیز دیگه ای ! یا وقتی در خیابان کسی به شما حلوا یا خرما تعارف میکنه ، بهش نمیگیم رسیدن بخیر! یا قدم نو رسیده مبارک! میگیم خدا رحمتش کنه یا قبول باشه همین و بس. وقتی عزیزترین کس شما مثل پدر،مادر،خواهر،برادر،همسر شما فوت کنه چه حالی بهت دست میده ؟ چی کار میکنی ؟ 1- لباس مشکی به تن میکنی 2- گریه میکنی 3- دلت براش تنگ میشه 4- مدام به یادش میفتی و حسرت نبودنشو میخوری 5- و ... بعضی از اینها به طور غیر ارادی و بعضی بطور ارادی اتفاق میافته ، مثلا پوشیدن لباس مشکی دلیل بر اینکه 100% شما ناراحت از دست دادن یکی از عزیزان خود هستید نمیباشد ولی برای اینکه به دیگران نشان دهید آن را به تن میکنید ولی گریه کردن یک کار غیر ارادی هست و نشان دهنده حزن و اندوه شما ، بیش از 90% مردم در این مواقع گریه میکنند جز 2 قشر که یکی از آنها حقیقتا ناراحت نیستند و دیگری ناراحت هستند ولی نمیتونند گریه کنند !( مثل من ). هر چند هستند کسانی که برای حفظ ظاهر یا آبرو یا مسائل دیگه با وجود اینکه ناراحت نیستند چند قطره اشکی به یاد تمساح میچکانند ! اینکه شما با زنجیر به سرو صورت و شانه خود بکوبید یا زیر500 کیلو آهن به نیت علم داری امام حسین بروید هیچ نشانی از عزاداری و ... نیست باور کن که نیست ، آدم زیر 500 کیلو آهن به هر چیزی مثل درد کمر،شل بودن کمربند،دختر همسایه،رقیب،و... فکر میکنه به جز فلسفه سفر امام حسین به کربلا و مفهوم علم داری ! حالا جالب اینجاست که واژه علم یعنی پرچم، یعنی درفش، علم داری کردن یعنی پرچم داری کردن یعنی اگر شما به گفتار نیک، پندار نیک، رفتار نیک اعتقاد داری باید در راه پیشبرد این تفکر، آن را ترویج بدی به این میگن علم داری نه چیز دیگه ! به نظر شما اگر من برای ترویج گفتار نیک ، پندار نیک ، رفتار نیک میل گاردان پیکان رو به همراه افزودنی های مجاز دیگه به خودم آویزون کنم و تو خیابون راه برم نتیجه ای داره؟ یک جمله معروف میگه : زکات علم، یاد دادن است. صحبت کردن در این مورد وقت و زمان زیادی میخواد و با 4 تا خط و ... به جایی نمیرسه ، ولی مطرح کردن اون خالی از لطف نیست ، شخصا این عقیده رو دارم که مراسم محرم و سوگواری که در حال حاضر انجام میشه بیشتر شبه یک نمایش خیابانی هست تا مراسم سوگواری ، امام حسین در تاریخ ۱۰/۱/۶۱ هـ .ق شهید شد، اما اولین عزاداری برای ایشون به شکل گسترده چیزی حدود سیصد سال بعد انجام شد !!! پ.ن . این لینک حمایت از عادل فردوسی پور رو هم ببینید.
|
در باره ی من |