تبليغاتX
Only Coffee In Snow
























Only Coffee In Snow

همـه چـی از همـه جـا

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

     آشناتر شد

سایبان از بید مجنون٬

                        روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

می شود در معنی یک گل شناور شد

 

مهربانی را بیاموزیم

موسم نیلوفران در پشت در مانده است

موسم نیلوفران٬یعنی که باران هست

                                   یعنی یک نفر آبی است

موسم نیلوفران یعنی

                        یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی

 

می شود برخاست در باران

دست در دست نجیب مهربانی

می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آیینه ها آمیخت

با نگاهی

با نفس های نگاهی

می شود سرشار از رازی بهاری شد

 

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

 

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را!؟

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم!؟

 

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید

در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد

من بهار دیگری را دوست می دارم

 

جای من خالی است

جای من در میز سوم٬در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکب ها

جای من در چشم های دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

            جای من در زندگی خالی است

 

می شود برگشت

اشتیاق چشم هایم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

                              جشن رویش را بیفروزیم

دوستی را می شود پرسید

چشم ها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

   مهربانی را بیاموزیم

 

خیلی وقتا میشنوم  نزدیکای اخر هر سالی که میگن وای که چه سال بدی بود خدا کنه زودتر تموم شه!

خدا کنه زود تر بره و شرش کم شه. و هیچ وقت نتونستم این جملات رو هضم کنم.

سالها همه مجموعه روزای زندگیمون هستند.. خوب یا بدش هم به سال مربوط نیست.. این روند زندگی ماست... نمیشه زمان رو متوقف کرد... نمیشه به عقب برگشت.. نمیشه به حکم این که مرگ و میر عزیزی تو یه سالی اتفاق افتاده اون سال رو نحس دونست. یه کم باز تر نگاه کنیم به همه چی..

چندروز پیش یه نفر داشت همینا رو میگفت که وای چه سال نحسی بود امسال حالا سال چی بود؟ گفتم موش...گفت خوب سال دیگه چیه؟ گفتم  گاو.. یهو گفت واویلا! گاو که بدتره!

و من بودم و یه لبخند نامربوط  رو لبم که اخه اینا چیه تو میگی ادم ۳۸ ساله ی به اصطلاح دنیا دیده!

- به هر حال بقول قدیمیا هر روزتون نوروز و نوروزتون پیروز.. وقتی اینجوری شد شاید کمتر تقصیر اتفاقات رو سر سال بندازیم.

-  موش و بقر و پــــلنگ و خرگوش شمار.......رین چــار چو بگذری نهنگ آید و مار

    آنگاه به اسب و گوسفندست حساب ....حمدونه و مرغ و سگ و خوک آخر کار

                 سال نوی خوبی برای همه ارزو میکنم...

             

اینم اخرین پست سال ۱۳۸۷تو این بلاگ.

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه 27 اسفند1387ÓÇÚÊ17:38ÊæÓØ برفـی | |

 

 

دیگران را قضاوت نکنیم

         به جای دیگران فکر نکنیم.

                 از طرف دیگران تصمیم نگیریم.

 

 

 

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه 24 اسفند1387ÓÇÚÊ17:34ÊæÓØ برفـی | |

 

 تمام دوستانیکه این دوروز به هر نحو من رو شرمنده ی محبتشون کردند ...

- علی کوچولو و استاد عرکج که شعبه ی دوم این بلاگ رو تاسیس کردند ...

- هدیه ی عزیز و دندونه ی مهربون و علی عزیز که توی شعبه دوم برام پست گذاشتن  ..

- باز هم استاد عرکج و دندونه ی عزیز که  پستای بلاگشون رو به من اختصاص دادند...

- عروسک کوکی عزیز که از نیمه شب ازون ور اب با اس ام اس شادم کرد ..

- شیلای عزیز که اول صبح چشمم رو با اس ام اس پر مهرش باز کردم..

- دوست عزیزی که اینجا شناخته شده نیست و ساعت بسیار زیبایی رو به من هدیه کرد..

 و تمامی دوستان وبلاگی که در پ.ن. پستشون به من لینک دادند و  دوستانی که با کامنتهاشون خوشحالم کردند....شرمنده که اگه بخوام اسم همه رو بنویسم  به طومار تبدیل میشه...

 

                                    از همتون سپاسگزارم

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه 24 اسفند1387ÓÇÚÊ17:31ÊæÓØ برفـی | |

 

 

شيخی به زنی فاحشه گفتا: مستی،
هر لحظه به دام دگری پا بستی؛
گفتا؛ شيخا، هر آنچه گويی هستم،
آيا تو چنان که می‌نمايی هستی؟

 

پ.ن.گـر مـن ز مــــی مغانه مستم،‌ هستم، 
       گـر کافــــر و گبـــر و بت‌پرستم، هستم، 
       هر طايــفه ‌ای بــه مــــن گمـــانی دارد،
      من زان خودم، چنان که هستم هستم!

 

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه 21 اسفند1387ÓÇÚÊ17:3ÊæÓØ برفـی | |

 

یه بار که داشتم بساط عصرونه رو از رو میز جمع میکردم یه دونه بیسکویت ساقه طلایی که اضافه بود رو گذاشتم تو جعبه ی بیسکویتهای عسلی و درش رو بستم.. تا چند روزی دیگه سراغ بیسکویت عسلی ها نرفتم. ولی بعد از چندروز که رفتم اون یه دونه ساقه طلایی رو از تو جعبه برداشتم با اولین گازی که بهش زدم دیدم شدید  طعم عسل میده..یه جورایی هرچی عطر عسل بود بخودش گرفته بود و اون طعم اصلی خودشو از دست داده بود.

خوب اگه یه شکلات که دورش زرورق داشت گذاشته بودم تو جعبه چی؟ طبیعتا هیچ کدوم عطری از هم نمیگرفتن.

بنظر من تو دنیای واقعی هم همین جوریه. اهمیت تاثیر پذیر بودن از  تاثیر گذار بودن بیشتره. وقتی پسر نوح رفت با بدان بنشست! خوب بطبع بدان هم با پسر نوح بنشستند.. اما اونی که از بقیه تاثیر گرفت اون اقای پسر نوح بود.

هر چی هم یکی کمالاتش زیاد باشه وقتی نخوای ! ازش تاثیر بگیری نمیگیری ..من خودم فکر میکنم وقتایی که نمیخوام از کسی یا چیزی  تاثیر بگیرم (اگه بخوام به مثال جعبه بیسکویت عسلیه برگردم) مثل یه شکلات که تو زرورق و بعدشم توی باکسه هستم.

اما وقتی بخواست خودم میخوام تاثیر بگیرم از کسی یا چیزی.. عین اون ساقه طلایی میشم...تمام سلولهام اماده ی تاثیر گیری..پس این تاثیر پذیرفتن ها یا نپذیرفتن ها به ذات ادم برمیگرده.. مثل همون پسر نوح. .. خوب اونم ذاتش اون بوده .

یا حتی همین ادبیات خودمون اون گٍل که در حمام روزی بدست جناب سعدی یا رفیقش میرسه و به مشک و عبیر تعبیر میشه در حالی که فقط  عطرش بخاطر همنشینی مدتی با گْل بوده.. خوب این از تاثیر پذیری گٍل هستش ..اگه همین گٍل میرفت قاطی پشگل گوسفندا ..اونوقت باید میدیدی مشک و عبیره یا نه !

یا همون گْله هم همینطور..تنها چیزی که این وسط باقی میمونه اینه که از ازرش کسی یا چیزی کم نمیشه و به اون یکی افزوده نمیشه.

گْل حتی تو یه خروار پٍهٍن هم باشه بازم ذاتش گْله.. و گٍل توی گْلخونه هم باشه بازم ذاتش گٍل...و من اصلا نمیگم خوب و بد فقط بحثم سر ذات و اون اصالت وجودیه..

 

 پ.ن.۱-بعد قرنها هنوز همه مثال اون پسر نوح بیچاره ی دست از دنیا کوتاهو میزنیم. اونم یکی بود عین ما دیگه. حالا هر کی باباش هر چی بود که نمیشه اونم دنباله رو بابا باشه. پس اون ذات خودش چی میشه؟

پ.ن.۲- این روزا خستگیام انقدر زیاده که دیر سر میزنم..کم کامنت میذارم..دیر جواب میدم.. کمرنگیم تو  این روزا به شادابی شما در ::: )

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه 20 اسفند1387ÓÇÚÊ17:2ÊæÓØ برفـی | |

 

عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیـــــوانـــه و شـوریــده و شیــدا بادا
با هشـــــیاری غصــه هر چیز خوریم
چون مســت شدیـــم هر چه بادا بادا

 

 

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه 16 اسفند1387ÓÇÚÊ17:1ÊæÓØ برفـی | |

 

خیلی اهل سفر نامه نوشتن نیستم چون انقدر تعداد سفرهام زیاد هستند که مثل بقیه امور زندگی برام عادیه.فقط در حد رفتیم فلانجا تعریف میکنم !..

اما دلیل اصلی انتخاب شیراز برای سفر اسفند امسال غیر از مسائل پشت پرده اش  پاسارگاد بود.دلم میخواست اگر قراره دوسال دیگه از عمرم باقی مونده باشه یه بار دیگه پاسارگاد رو ببینم..به ارامگاه پدر برم.. و همینطور به باقیمانده ی پرسپولیس...

چقدر این پاسارگاد رو دوست دارم..چقدر حال و هواش دلنشینه ...چند تا عکسی که گرفتم ازش رو لینک هاش رو میذارم که اگه دوست داشتین ببینین چون بلاگ من همینجوری هم جون میکنه بالا بیاد دوتا عکس توش کمتر باشه بهتره..

اولیش .. دومیش .. سومیش.. و اینم چهارمیش

و اما پرسپولیس. از اخرین باری که رفته بودم خیلی تغییر کرده بود. میراث فرهنگی خیلی کار روش انجام داده و در جال ادامه اش هست. یادمه سری قبل که اونجا بودم یه سری از مردم عین بز کوهی از این سنگ ها و ستونها بالا میکشیدن و به نوشتن یادگاری و شر و ور مشغول بودن..و زمینی پر از سنگریزه که واقعا راه رفتن توش دشوار بود. اما الان از همون اول که میخوای از پله ها بالا بری همینطور که تو این عکس میبینین با یه حفاظ چوبی راهت رو هموار کردن که به فرسایش سنگ ها هم کمک نکنی! خوب اینم یه نــما دیگه..

بالا که میری دور خیلی از جاها حفاظ هایی کشیدن که دیگه ملت نرن رو سنگ ها و مجسمه ها بشینن و خیلی جاها هم مسیر روی سنگ ریزه ها رو چوب کشیدن که باز راه رفتن رو خیلی آسونتر میکنه.

ضمن اینکه تعدادی مامور گذاشتن که اگر با وجود همه ی این داستانا باز کسی خواست بره  رو این اثار طی طریق کنه با سوت و هشدار بکشنش کنار . که دو سه موردی هم اینجوری دیدیم که طرفو با سوت و فریاد از رو سنگها کشیدن پایین.

یه تعدادی عکس تونستم بگیرم ولی متاسفانه تو همونجا دوربین سقوط کرد و به کما رفت.و هنرمندی ما در عکاسی نیمه تمام : )

دو گروه  توریست المانی اونجا بودند بغیر از چند توریست هندی و فیلیپینی و .. که خودشون اومده بودند و ملت همیشه در صحنه و بیگانه پرست ما هم که از دیدن این انسانهای اون ور ابی ذوق مرگ شده بودن دیگه بیخیال پرسپولیس شده بودن و همش دنبال یه راهی بودن که با این توریست ها عکس بندازن و  احتمالا به فک و فامیلشون پزشو بدن.. نمردیم و این مدلشم دیدیم!

 من خیلی خوشحال شدم که دیدم توریست خارجی اونجاست  با خودم میگفتم کاش روزی بیاد که  چندین برابر اینا توریست از اینجا و بقیه ی جاهای ایران دیدن کنه..چون درامدی که از توریست عاید ایران میشه خوبیش اینه که در ازاش چیزی از دست نمیدی..مثل درامد نفت نیست که بفروشیش و نفتت رو به اتمام بره. دلم میخواد یه روزی بیاد که پرسپولیس هم مثل اکروپولیس همیشه پر از توریست باشه..

یه مورد جالب دیگه هم این بود که اونجا همون پایین پرسپولیس مهمانسرا زده بودند و من اگه میدونستم امکان نداشت که توی شهر هتل بگیرم. همونجا میموندم و حالشو میبردم...حالا اگر عمری بود دفعه ی بعد..

جای دیگه ای کاری نداشتم فقط به سفارش عروسک  که ازون ور اب پیشنهاد داده بود یه روزش رفتیم بستنی پشت زندون رو زدیم تو رگ.. و عصرشم...عصرشم..با گندم..دست تو دست هم تو کوچه پس کوچه های شیراز قدم زدیم شونه به شونه ی داروگ...و مثل همیشه زمان بدون اینکه بفهمیم چطور میگذره گذشت.

شیراز این دفعه بوی گندم میداد...یه گندم جذاب و دوست داشتنی...خاطره ی اون پنجشنبه ی دوست داشتنی که سه تایی با هم گذروندیم همیشه همراهمه.. جای عروسکمون خالی بود فقط :: )

گنــدم عزیــزم .. ممنونم که از بدو ورود همش بام در تماس بودی و ادرس هر جایی که میخواستم رو برام میگفتی.. .امیدوارم بزودی تهران ببینمت شاید یه کم بتونم از خجالتت در بیام...

 

پ.ن. ۱.  این رفیقمون اخبار 50 سال بعد  رو انقدر باحال نوشته که حیفه از دستش بدین . حالشو ببرین!

پ.ن. ۲. من و خونواده و دوستانمون تو عکسا نیستیم ..اشخاص یا هموطنامونن یا توریستا..

پ.ن. ۳. اگه حال داشتین ایناروهم ببینین..یک .. دو .. سه.. چهار ..

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه 12 اسفند1387ÓÇÚÊ17:0ÊæÓØ برفـی | |

 

من لیست پیوندهام رو ریختم تو گوگل ریدر که وقتی دوستان بلاگشونو بروز میکنن متوجه شم و برم بخونم اما انگار این گوگل ریدر باعث ایجاد شک و شبهه  برای یک عده از اشخاص درون لیست شده..( تاکیذ میکنم یک عده نه همه..)

نمیتونم بگم دوستان چون یک دوست بخاطر بودن یا نبودنش درون لیست پیوند نمیاد هر چی دلش میخواد بگه و بره..

یه بار از تمام کسانی که اسمشون تو پیوندها بود خواستم چک کنند که اسمشون حذف نشده باشه بخاطر تغییرات ویرایشی و بعد هم همه رفتن تو گوگل ریدر.

با اطمینان کامل میتونم بگم تا این لحظه از هیچ کسی نخواستم بلاگ منو لینک کنه چون اول ادم غد سگی هستم  دوم هم این یه مورد شخصیه که کسی بلاگی رو بخواد لینک کنه یا نه. حالا به هر دلیل. تاجایی که دو سه تا دوست صمیمی بلاگر تو دنیای واقعی هم هستند که منو لینک نکردند که بکیشون یه بار تا اومد بگه من تورو لینک نمیکنم چون... حرفشو قطع کردم و گفتم مگه من از تو همچین خواسته ای داشتم؟ دلیلشو به من نگو چون هر دلیلی هست من هم بش احترام میذارم چون همه جوره قبولت دارم. تموم شد و رفت!

خیلی از کسانی که تو لیست پیوندهام هستن تا مدتها خودشون نمیدونستن و خیلی ها شاید هنوز هم نمیدونن.فرقی هم برای من نمیکنه چون من بلاگ کسانی که خوندنش رو دوست داشتم لینک کردم و این منت گذاشتن سر طرف نداره که ای فلانی من لینکت کردم!

فکر کنم به اندازه ی کافی گفتم.

حالا یه لطف کنید کسانی که برای خوندن متن های این بلاگ و خوندن جواب کامنت هاشون یا بدلیل لطفی که به من دارند میان اینجا که هیچ و قدمشون رو چشم من بدون این که هیچ نیازی باشه بلاگ من رو لینک کنن.

ولی کسانی که برای دیدن اسم خودشون تو لیست پیوندها میان محبت کنند اول از همه اسم من رو از تو پیوندهاشون پاک کنند و بعد از هربار اپ کردن خودشون هم بیان اسمشونو با فونت درشت اول لیست ببیند و با خیال راحت صفحه ی این بلاگ رو ببندند!

بخاطر سه تا پستی که تو پست قبل معرفی کردم نمیخواستم به این زودی پستی بذارم. به همین دلیل این پست کامنتدونی نداره و کسانی که پست قبل رو ندیدن لطفا پست قبل و محتویات جالبش ( سه پست معرفی شده توش) رو ببینند.

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه 9 اسفند1387ÓÇÚÊ16:58ÊæÓØ برفـی | |

 

من که تازه از سفر اومدم و یه جنازه ای بلانسبت همه ی شما بیش نیستم فعلا!

ولی سه تا پست هست که اگه نخونینش از دستتون رفته بد فرم...در واقع یه پست تو سه قسمت.

اینم لینک قسمت اول قسمت دوم و قسمت سوم .

 بخونید حالشو ببرید برای سلامتی اقا هم دعا کنید :::)

اقا رو که تو دو پست قبل شناختین خوب پس مشکلی نیست..همون بگین اقا بش میرسه دعاتون!

 

پ.ن. ۱- به نیابت از همه ی هم فکرای خودم وقتی به ارامگاه پدر رفتم برای نابودی همه ی دشمنان ایران و ایرانی دعا کردم ::: ) منظورم دشمن بزرگ و استکبار جهانی  نیست ها! ..اره همونه که گرفتین.

پ.ن. ۲- کامنت های پست قبل رو بزودی جواب میدم.

پ.ن. ۳-یه پست شیرازی عکس دار احتمالا پست بعدی خواهد بود که تلافی این کوتاهه دربیاد: )

 

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه 8 اسفند1387ÓÇÚÊ16:56ÊæÓØ برفـی | |

 

امروز  هوا یه جوری بود که  دقیقا  چند سال پیش تجربش کردم.هوایی  که با یه افتاب خوشگل شروع شد و به بارش یه برف زیبا ختم شد...البته این که امروز من تو خونه با قهوه فرانسه از خودم پذیرایی کردم و بغدم تو برف زدم بیرون کجا و اون یکی کجا...!


یه روز زمستونی با دو تا از دوستام وسایل طراحی و یه سری وسایل لازم دیگه رو برداشتیم رفتیم سمت اوین درکه. اولش هوا تاپ  و توپ و خنک و تمیز و ملس و نیمه افتابی بود. ما هم که خوش و خندان و دست افشان و پای کوبان به سمت کارا حرکت میکردیم و دنبال یه جای مناسب میگشتیم که چشممون به یکی از همون کلبه خالی ها  اقتاد.

ما هم شاد و سر خوش! رفتیم توش اتیش روشن کردیم و نشستیم به طراحی و صحبت و یخ کردن و گرم شدن و خوردن و اشامیدن ولی اسراف نکردن بدلیل کم بردن مواد نوشیدنی و خوراکی ::::)  خلاصه یه موقع بخودمون اومدیم دیدیم چند ساعتی گذشته و بهتره برگردیم. وقتی وسایل رو جمع  کردیم و در کلبه رو باز کردیم مااااااااااااااااااااااااااااا فکمون چسبید رمین!!!

چون هوا تاریک شده بود و نزدیک ۳ سانتی هم برف نشسته بود( ایکن دست محکم میخوره رو پیشونیه یه صورتی که فکش جمع نمیشه). حالا جیک هیچ کدوممون هم درنمیاد و سه تایی عین مسخ شده ها با دهن باز زل زدیم به برف و تاریکی و ادامه ی بارش این زیبای کوچک سپید اسمانی!

و البته که گفتن نداره که چقدر به خودمون و هفت جد و ابادمون فحش دادیم و با چه ریسکی تو اون گرگ و میش هوا برگشتیم پایین.

و بازم گفتن نداره که شکل ادم برفیا شده بودیم ..با صورتایی که بی حس شده بود از سرما...و پاهایی که مغز استخونش رطوبت و سرما رو حس میکرد!

ولی این گفتن داره که قسم خوردیم دیگه تو هوای زمستون توی کوه و جنگل و در و دشت نریم جایی که سقف داشته باشه ! حتی اگه زیر اون سقفه چیزای خوبی باشه!  

 

پ.ن.۱. خیلی هوس کوه رفتن کردم...این روزا هیچ کی پایه نیست وسط هفته راه بیفته بره کوه. یادش بخیر یه وقتی شنبه ها و چهارشنبه ها پاتوقمون درکه بود. ( این به معنای یه دعوت همگانی در این بلاگ نمیباشد! همینجوری گفتم که گفته باشمش ..)

پ.ن.۲. این الاغای درکه رو دیدین؟؟ :: )   خوب هیچی همینجوری فقط خواستم ببینم دیدین یا نه!

پ.ن.۳. دعا کنــــم که این نفس تموم شه تا سپیده... کسی نفهمه عاشقت چی تا سحر کشیـده..

پ.ن.۴. به نقل از یه دوست قدیمی: "کاش ادمها یاد میگرفتند روح همدیگه رو نشکنن.."

                                                   اینجا  نوشتمش که یادم باشه دیگه این کار رو نکنم....

 

بعد نوشت : کسی شراب شیراز نمیخواد؟ :: ) اگه میخواد خودش پاشه بیاد!!


 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه 4 اسفند1387ÓÇÚÊ16:52ÊæÓØ برفـی | |