تبليغاتX
Only Coffee In Snow
























Only Coffee In Snow

همـه چـی از همـه جـا

 

دیشب تو یه حالت خاص گیج و گنگی که اگه بم میگفتن شب چه رنگیه ممکن بود بگم صورتی ییهو برام یه اس ام اس رسید..

حالا منم که  منتظر اس ام اس یه دوست بودم سریع باز کردم ببینم چی نوشته که دیدم شماره نا اشناست...

حالا اومدم متنو بخونم میبینم نوشته: محمد  ( ای خدا محمد که من نیستم  اها شاید ازین پیامای مذهبیه.. ادامه میدم.)

محمد قدمش مبارک ( یعنی چی؟ یعنی محمد که بدنیا اومده قدمش مبارک؟؟؟ یا این پیام واسه محمد نامی فرستاده شده که قدم یکی مبارک شده؟؟ ادامه میدم..)

محمد قدمش مبارک اسم عروسم چیه ( جل الخالق خدایا من امشب خودم روانیم این چی نوشته؟؟؟ یعنی خانوم محمد اول زاییده بعد این پیام دهنده که ممکنه والد یا والده ی اقا محمد باشه تازه اسم عروسشو میپرسه؟..ای بابا بذار تا ته بخونم ببینم چی نوشته این انسان اصفهانی! )

"محمد قدمش مبارک اسم عروسم چیه هدیه خوبه"

حالا این هدیه کیه؟ هدیه خوبه یعنی واسه عروست داری اسم تعیین میکنی؟

هدیه خوبه یعنی اسم اون قدم نورسیده هدیه است؟

هدیه خوبه یعنی کادو فرستادی داری تاییدیه میگیری؟خوب؟؟؟یا مادر قدم نورسیده هدیه نامیه؟؟؟

 ای بابا نه نقطه ای نه علامت سوالی نه علامت تعجبی!  اینو چجوری من بخونم اخه هموطن اصفهونیه من؟ حالا اشتباه میفرستی یه جوری بنویس که  من خواننده  سرگیجه نگیرم با این پیامکت ::: )

 

خوب من حدود ۳ صبح به این نتیجه رسیدم که احتمالا این فرستنده یه داداشی داشته که خانوم داداشش یه دختر زاییده و این اقا فرستنده هم خودش یه پسر داره و میخواد از حالا عقد دختر عمو پسر عمو رو تو اسمون ببنده .. و واسه محکم کاری داره اسم عروسش.. همون قدم نورسیده رو هم خودش انتخاب میکنه که ۴ روز دیگه واسه هدیه جان خواستگارم اگه پیدا شد بگه من خودم اسمو روش گذاشتم و ....

باز حدود ۴ صبح بنظرم رسید که  نه  این نیست یه چیز دیگس.. ۵ صبح یه چیز دیگه ..۶ صبح یه چیز دیگه...

و البته که از بی خوابی تا ۷ صبح که دیگه رسما عمودی شدم.. هزار بار اس ام اس این هموطن اصفهونی رو خوندم و هزارتا داستان براش ساختم ولی اون اس ام اسی که منتظرش بودم نیومد که نیومد...

حالا بنظر شما این اس ام اس داستانش چی بید؟؟؟؟؟

امروز چه دلتنگم خاکستریم انگار. همخاطره ی زنبق یک لحظه پس از رگبار.. امروز چه دلتنگم مبهوت و کبود و گس در حضور مجروحم چه فاخته چه کرکس.. چه سرخ خیابانم چه پهنه ی کوچه.....

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ÓÇÚÊ14:41ÊæÓØ برفـی | |

 

من که اخرشم سر درنیاوردم.

چند روری اینجا رو فراموش کنید تا پستای از دست رفته رو با کمک مرجان بتونم برگردونم.و بعد دوباره مسیر طبیعیشو بگذرونه.

واسه کامنتا و اون همه پست ثبت موقت ولی کاری نمیتونم کنم.چون بلاگ کلا حذف شده بوده.

حیفم از کامنتایی میاد که بعضیاش واقعا اندازه ی همه ی این پستا ارزش داشت.

 

تنها یه چیزی میتونم بنویسم اونم اینه که حیف اسم مرد رو بعضی ازین موجودات دو پا که از مردی حتی به اندازه ی " م " اول این کلمه هم سهم نبردن..

 

راست میگفت سید وقتی گفت حقیر جماعت اینجا رفت و آمد نکنه...

منم همینو میگم. نامردای روزگار و پست فطرتایی که فقط بلدن چاک دهنشونو باز کنن و انقدر پستن که نه تو روی آدم!!! بلکه پشت سر هر مزخرفی رو درباره ی آدم میگن.. قدم نحسشونو این دور و بر نذارن  دیگه..

من خوبم. همه چی هم خوبه. فقط چند روزری وقت میبره ردیف شدن اینجا.

 

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه 28 اردیبهشت1388ÓÇÚÊ8:36ÊæÓØ برفـی | |

 

 

آقا من دیشب.. دیشب که نه حدود ۴ صبح داشتم خواب میدیدم که با دو سه نفر رفتیم یه جایی که ستاد انتــ خابات میــ رحسین بود ( ای گندم این اتیشا از گور تو بلند میشه ها با اون اس ام است !!!)

خلاصه یه میزی بود و دفتر دستکی و چند تا خانوم که با چادر و مانتو و اینا نشسته بودن بعد گفتن که اینجا باید قبل از انتخابات واسه حمایت ثبت نام کنی گفتم اوکی.. بعد یکیشون گفت بیا جلو عزیزم...( مــــــــــع عزیزم!!!!) رفتم جلو گفت خوب الان شالتو از سرت دربیار..منم همین شال سفید خوشگله که روش خطاطی داره سرم کرده بودم ( انقدر خوشم میاد ازش تو خوابم همین سرم بود.. خدای توبه)

با تعجب گفتم چشم.. شال رو از سرم انداختم دیدم همینجوری نگام میکننن هنوز.. دست بردم یکی ازون دو تا کلیپسی که موهام رو جمع میکنم باز کردم و موهام همه ریخت رو شونه هام.. باد ملایمی هم میومد و موهام به رقص درومد تو هوا. بانوان چادری یه لبخندی زدن و گفتن خوب میتونی اسمتو بنویسی و بری !!!!

خوب موها رو جمع کردم و شال رو سرم و اسم رو نوشتم و ... ولی تو خواب بهوش بودم که من  که نمیخوام به این بابا رای بدم چرا برای حمایتش اسم نوشتم؟؟؟؟

 یه دستگاه شبیه  جی پی اس هم تو دستم بود که همش موقعیت رو نگاه میکردم..جالب بود که تراکم انسانی رو هم نشون میداد.. مکانش میدون محسنی بود.. جایی که همیشه هر چی میشه پر ازین پلیســ ای ضد شــ ورش میشه..و همش داشتم تردد ادما و رفت و امدشونو نگاه میکردم.

بعدم که چشمامو باز کردم و همونجوری خیره به سقف داشتم به این فلسفه ی حجـ اب اجبـ اری فکر میکردم.. که زمانی که انـقـ لاب شد خیلی از زنها بی حجاب برای تظاهرات میرفتن . امـ ام هم گفته بود اجباری برای حجـ اب نیست ولی... باز رفتم تو اون فاز بی خیال.. چشمم درد میکنه زده به مغزم..

پ.ن.۱. دلم خواست خوابمو ثبت کنم مشکلیه؟

پ.ن.۲. این خوابیدن و خواب دیدن من هم داستانی شده. جالبه که چون سر هر ۴۵ دقیقه بیدارم و طبق عادت ساعت موبایلو نگاه میکنم دقیقا میدونم چه ساعتی چی رو خواب دیدم !!

پ.ن.۳. میگم فک کنم این ستاد میـ ر حسین میخواستن تو خواب به من ندا بدن که اگه حمایتش کنم کارت افتخاری بی حجاب گشتن برام صادر میکنه ::: ) ای جونـــم....

پ.ن.۴. شبا اهل  شام خوردن نیستماا نهایت یه میوه یا سالاد..تازه اونم اگه حال کنم.. نیاین اقای گودرزی رو به خانوم شقایقی پیوند بدین..

پ.ن. ۵. بـهار کوتاه است معشوق زیبای من...

آخ آخ که هوای بارونی دیشب با من چه کرد...فقط با چشمای بسته نفس کشیدن تو هوای ازاد از  ارتفاع ۱۰ طبقه فاصله از زمین...فقط تو رو کم داشتم.. فقط..

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه 27 اردیبهشت1388ÓÇÚÊ18:12ÊæÓØ برفـی | |

 

 

happy brith day dear ali

 

امروز تولد طراح قالب این بلاگه...

          تولد علی کوچولو  که با  دل مهربونش هزار بار منو شرمنده ی خودش کرده.

              بارها قبول زحمت کرده  و "نه" به من نگفته..خم به ابرو نیاورده..

                    یه طراح جوون و موفق و نویسنده ای خوش ذوق...

                        علی کوچولو جان .. تولدت مبارک :::)

                     امیدوارم همیشه پیروز و پاینده و سلامت باشی .

 

 

پ.ن. ضمنا این پست  سهیل  هم خیلی حس و حال قشنگی داره..از دستش ندین..

در حسرت دیدار تو آواره ترینم.. هرچند که تا منزل تو...

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه 26 اردیبهشت1388ÓÇÚÊ10:0ÊæÓØ برفـی | |

 

پیش نوشت:خوب این مطلب رو خیلی وقت بود میخواستم بنویسم اما هم خوندن این پست بیسکوئیت سبز هم  این پست آست کاوه خان اولیاء هلم داد...

متن نوشت: یه اخلاق مزخرف ایرانی جماعت اینه که فضولی میکنه تو کار همه.. به همه چی کار داره.. اینکه الان کی اومد تو خونه ی همسایه؟ کی رفت؟

این ماشینه مال کیه؟ اینا که دسته گل بدست اومدن اینجا .. اومدن خواستگاری؟ یا دیدنی؟ اگه خواستگاری واسه اولی یا دومی؟

این اقاهه وایساده پنجره ی کدوم خونه رو نگاه میکنه لبخند میزنه؟ اون خانومه که ماشینشو پارک میکنه اینجا با کدوم واحد کار داره؟ اون دختره که رفت تو خونه اقای مجرد ساختمونمون چرا هنوز برنگشته بیرون؟و ...و...و...

از همه ی اینا بدتر اون قسمتشه که بعد از فضولی به خباثت تبدیل میشه.  یعنی نه تنها فضولی میکنن ! بلکه از سر بیکاری و اون ذات خراب درون تا یه اتیشی هم نسوزونن انگار اتیش تو دل خودشون اروم نمیشه..

وقتی تو یه خونه یه دختر یا زن بصورت  مجردی زندگی میکنه همه نگاها فقط رو واحد مسکونی اون خانوم  زوم میشه.. که کی  میاد و کی میره.. و البته اگر دخترا و خانوما بیان برن خیالی نیست ولی وای به وقتی که یه جنس مذکر بیاد بره. حالا کار ندارن این برادر بود عمو بود دوس پسر بود تعمیرکار بود.. همین که مذکر تو این خونه میاد میره یعنی این خونه خونه ی فسق و فجوره و کارای بی ناموسی داره توش انجام میشه. و همه هم یادشون میفته که حتـــــــــــــــما باید ۱۱۰ رو در جریان بذارن تا بیان این خانومو بگیرن ببرن به سزای عملش برسونن.

بابا جان اولا که این خانوم هر کاری میکنه تو خونه خودشه نیومده مهمونشو بیاره تو خونه ی شماها پذیرایی کنه که...  بعدشم مگه شما میدونین پشت دیوار چه اتفاقی میفته که به این راحتی هزار تا برچسب رو یه نفر ادم میچسبونین. و گیریم همون فسق و فجور و بی ناموسی باشه. شما رو که تو قبرش نمیخوابونن که اینجوری جلز ولز میکنین ضمن اینکه باز هم تو حریم خونه ی خودشه هر چی هست..( همون که از اول گفتم یعنی :: )  )

من به این نتیجه رسیبدم که این ادما چون خودشون دلشون میخواد همچین شرایط رو داشته باشن و ندارن با بدجنسی و خباثت چوب میذارن لا چرخ بقیه..وگرنه چرا یه ادم باید بشینه زاغ سیاه اقا یا خانوم مجرد همسایه رو چوب بزنه؟

حتی اگر از دید اســــ لامی هم بخوایم به این قضیه نگاه کنیم باز هم به خباثت ایرانی جماعت پی میبریم.. مگه نه که خداوند ستارالعیوبه؟ آخه توی بنده اش چکاره ای که میخوای ابروی داشته یا نداشته ی یه نفرو ببری؟ مگه خودش نگفته نکن این کارو؟ جالبه که همه ی این خباثت ها هم در لفافه ی همین اســ ـلام انجام میگیره.. به نام دیـــ ن و به کام خنک شدن دلشون..

حالا جالبه اگه تو خونه ی همین خانوم مجرد روزی ۳-۴ تا خانوم تردد کنه هیچکس نمیاد بگه خرت به چند.. شاید کلی هم فکر کنن عجب خانومیه!!! تا حالا مرد در خونش ندیدیم!!!

در صورتیکه تو این اوضاع و احوال اگه کسی بخواد محکم کاری کنه و یه حالی هم ببره شاید ترجیح بده همجــ نس خودشو بیاره تو خونه و ببره. (نه فقط تو خونه که بیرون هم همینطور..  چرا که هیچ وقت یه ارشــــــ ادی نمیاد بگه شما دوتا خانوم جوون چه نسبتی با هم دارین که دست تو دست هم دارید تو پارک قدم میزنین اما برعکسش چی؟ اهان همون...)اقلش اینه که جلو در و همسایه حفظ ظاهر کرده و هیچ کی هم عمرا نمیتونه انگشت اتهامی بش نشون بره..

میخواین باور کنین میخواین نکنین ولی من میدونم خیلیا به همین دلیل به سمت این مسئله رفتن. کار به اونایی که گرایش ذاتیشون اینه ندارم...

یادمه دوران دبیرستان خودم میدیدم کسایی رو که بخاطر محدودیت های خانواده و ترس از دیده شدن تو محل با یه پسر و از همه مهمترش گرفتار شدن توسط اون پاترول سفیدای حاشیه لجنی عملا تو نخ هم رفته بودن.. و بارها من داستان عاشق شدن همکلاسیامو به هم دیدم و گرفتن لب و لوچه از هم تو کلاس.. حالا تو خونشون به خودشون مربوطه..

بخاطر  شر بودنم تو سال اول راهنمایی اون پاترولا گرفتنم.. خوب صابونشون به تنم خورده بود و  دیگه ترسم ریخته بود.. دستشون درد نکنه  حال دادن.. ( هی مگس کولی جان.. این ازون افتخارات زندگیه نه؟ یا همون افتضاحات !!!) هرچی هم به عشاق همکلاسی میگفتم بابا بگیرنتون هیچ اتفاقی نمبیفته ولی میگفتن مگه دیوونه ایم با یه پسر واسه خودمون پرونده درست کنیم؟؟؟ به هر حال.. بگذریم..

اونوقت رفیقمون با این همه آزادی که ما تو روابط با جنس مخالف داریم میاد میگه مگه ما تو ایران فلان هم داریم؟؟؟؟؟

 

پی نوشت ۱. خوب مثل همیشه مدل نوشته های من این مدلی شد.. یه مطلبو یه کمیشو میگم و انتظار دارم خودتون تا تهش  تشریف ببرید..

پی نوشت ۲. این متن برعکسش هم صادقه یغنی یه اقای مجرد و تمام موارد بالا..

پی نوشت ۳. از لطف همتون برای پست قبل ممنونم ولی چون خیلی دلی و تو یه حال خاص نوشته بودمش نمیخوام به کامنتاش جواب بدم... اشکال که نداره؟.. تو این پست جبران میکنم :::: )

پی نوشت ۴. بابت اون اقدام رذیلانه و متفقانه با سید بسی حال بردیم و از اظهار لطف خشونت بار همتون که خواستین پوست کله ی نازنینمو بکنین ممنونم ( سرخ پوستای کله پوست کن خودشونو لو دادن:::::::::::::::: )    )

پی نوشت ۵ . آقا من از وقتی نمایشگاه کتاب رو تو مصـــ لی برگزار میکنن عطاش رو به لقاش بخشیدم و نرفتم. اونم منی که هر سال سر و تهمو میزدن زمان نمایشگاه کتاب حد اقل ۶ روزش جام تو نمایشگاه بین المللی بود. یکی بیاد منو درمان کنه اگه درمان پذیرم !!!

 پی نوشت دیدنی: پراید و راننده ی پیر و کمک راننده ی عاشق و رد بول و آب سیب !!!ا

ای توبه ام شکسته از تو کجا گريزم؟ ای در دلم نشسته از تو کجا گريزم؟ ای نور هر دو ديده بی تو چگونه بينم؟ ای گردنم ببسته ،از تو کجا گریزم؟.دل بود و از تو خسته جان بود واز تو رسته.جان نیزُ و گشتُ وخسته.. از تو کجا گریزم؟.

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه 22 اردیبهشت1388ÓÇÚÊ18:5ÊæÓØ برفـی | |

 

شب است  و می در ساغر و پیمانه در دست و ساقی در کنار

لیک یار محبوب فرسنگها دور از منست.

این می را گر نوشم بی رنگ لبان میگونش زهریست در بدنم

پیمانه را گر خواهم بالا برم بی نگه بر سرو قدش دستم را یارای بالا رفتن نیست

ساقی  انگشت به دهان و حیران از احوالم گوید: مگر چه اتشی بر خرمن وجودت زده است که دور از او چنینی؟

 پرسمش : چونم؟

 گویدم :چونان اشفته و دل ناگران که می از ساغر بریختی و پیمانه بر زمین انداختی و از حال هر شب برونی

گویمش :ساقی سیمین ساق من تو ندانی که او چه نیک دل من ببردست

دور از شعله ی وجودش گرمای جسمم به سردی میگذارد و دور از افسانه ی چشمان افسونگرش خواب بر چشمانم نمی اید

ساقی با خنده ی غمناک گویدم جان من زمانی هم که کنار توست نتوانی دل از نگریستن بر چشمانش سیر کنی و باز هم نتوانی چشم بر هم گذاری  و این همه زیبایی را نبینی پس خود را مفریب..

 دیر زمانیست که خواب تو نیز با خود ببردست به ان  مکان که خود برفتست..

اشفته گوبم کاش میدانستم که چه زمانی اسب عشق  اورا دوباره به این دیار رهنمون خواهد شد تا سراسر راهش را گل افشان و عطر اگین کنم لیک ترسم که تا ان زمان جان در بدن بی تابی کرده و رخت خود بر بندد

گویدم صبر چاره ی توست و بر جانت بیم مبر که اگر تورا ترک نمیکند به امید دیدار وصال اوست و گر این امید نبود نفست بارها تورا رها کرده بود و اکنون خاکی بر زمین بیش نبودی.. صبوری کن.. صبوری کن.. صبوری..

 

 قد و اندازه ی صبر که داند؟ تا چند صبر کنم؟ چگونه توسن سرکش روح را درین جسم خاکی مهار کنم؟ تو بگو؟

 مستی و راستی دیگه؟؟؟... اینجوریاس..

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه 19 اردیبهشت1388ÓÇÚÊ18:4ÊæÓØ برفـی | |

 

دیروز به یکی از دوستام پیامک دادم که:

به تعدادی خانم زشت و عـقـده ای و خواستگار ندیده با ابروی پاچه بزی و دماغ عقابی و صورت اصلاح نشده جهت گشـــ ت ارشــــ اد نیازمندیم ..  سبیل دار ها ارجح ترند !!!

در جا جواب ازش رسید که:

خودتو خسته نکن.. تو بلاگرا راحت میتونی پیدا کنی یه آگهی تو بلاگفا بذار

 

پ.ن. همچنان به اینجــا سر بزنید که آش آست کاوه خان اولیاء داره غلغل میکنه ::::: )

ضربان قلب من با صدای قلب تو میزنه

ضربان قلب تو ضربان قلب منه...آخ عزیزم...

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ÓÇÚÊ18:3ÊæÓØ برفـی | |

 

لب هایم را قرمز میکنم

تنها بخاطر دیدن زیباییش

و لبخند میزنم به همه !!!

به فریب نه ...به جٍد !!!

لبخندی که تلخ تر از تمام تلخی های درونم است...

 

پ.ن.۱. مهربان پستی گذاشته بود بنام لبخند.. من هم چند جمله ی بالا رو در جواب به اون نوشتم.

پ.ن.۲. و البته یه پست جالب هم گذاشته راجع به تفاوت سکس قدیمی با سک س جدید  که خوندنش خالی از لطف نیست ::: )

 مثل ماه مثل تو.. مثل اشک مثل من.. مثل عشق مثل آه..تو خود عشقی خود عشق..

مثل لیلی توی پاییز.. مثل مجنون زیر بارون.. مثل بارون وقتی اروم.. اروم اروم میشه عاشق.. تو خود عشقی خود عشق..

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه 14 اردیبهشت1388ÓÇÚÊ18:2ÊæÓØ برفـی | |

 

بعضی از ماها یه حالتایی تو چهرمونه که با خصوصیاتمون اشتباه گرفته میشه.

چهره ی طرف خیلی ارومه همه میگن آخی.. چه معصوم و سربزیره.. (ولی خدا میدونه چه اتیشی میسوزونه.)

یکی میبینی چهرش جدی و قاطعه میگن اوخ اوخ با ده من عسل نمیشه رفت طرفش..( ولی همکلام که میشی باش غرق محبتش میشی)

یکی میبینی چهرش به پپه هایی میخوره که راحت کلاه سرش میره و چیزی حالیش نیس (اما دهنشو که وا میکنه میبینی ده تای تورو میذاره تو جیبشو درمیاره)

اونیکی چهره اش اخر عطوفت و مهربونیه..( ولی باش که میشینی پا میشی میبینی ای جونم!!! چه هند جگرخواریه واسه خودش..)

یا طرف خیلی متشخص و ادم حسابی بنظر میاد( ولی دهنشو باز که میکنه میبینی....)

البته  خیلی وقتا هم  اون خصیصه هایی که بچشم میان .واقعا در شخص وجود دارند منتها خوب شدت و ضعف ممکنه داشته باشه.

 گاهی انقدر همه یه چیزی رو به ادم میگن که اگه اون صفت در وجودت ضعف داشته باشه سعی میکنی قویترش کنی  یا اینکه کلا به ادم امر مشتبه میشه که اره بابا من اینم !!

من ازون ادماییم که یکی از چیزایی که زیاد راجع به خودم میشنوم مهربون بودنه ..که فلانی چه چهره ی مهربونی داره..و چقدر با مهربونی رفتار میکنه..

  ـ حدود دو سه ماه پیش چشم چپم درد شدیدی گرفت.. مدت سه روز حس میکردم که اصلا این کره ی چشم داره از تو کاسش میزنه بیرون. و طبق معمول هم خورده بود به چهارشنبه شب و پنجشنبه جمعه که پزشکان محترم در دسترس نیستند..

بعد از سه روز درد کاملا خوابید ولی پشت پلک چشم چپم یه برامدگی کوچولو نمایان شد.. خوب منم بحساب اینکه موردی نیست و مثل درده خودش خوب میشه جدی نگرفتم..ولی میدیدمش..رفتم خونه ی یکی از عزیزترین دوستام که ظاهرش خیلی  جدی و  غد سگه. تازه نشسته بودیم  بش گفتم میبینی الان چشمم چجوری شده؟ گفت من که چیزی نمیبینم.. و انقدر طبیعی اینو گفت که من با خودم گفتم خوب حتما مشکل رفع شده..بحث عوض شد و کلی اونجا بم خوش گذشت..

موقع برگشتن اومدم اینه ماشینو ببینم دیدم به به.. اون عدس کوچولوی پشت پلکم هنوز همونجاس : )فهمیدم دوست مهربون من برای اینکه حواس منو از موضوع پرت کنه بم اونجوری گفته و ...

تا چند وقت پیش که دیگه میخواستم برای دیدن سال نو برم خونشون. و البته که دیگه پیگیر ماجرای چشمم هم نشدم و به فرم جدید چشمم عادت کردم.

وقتی داشت برام یه موضوعی رو تعریف میکرد من چنان خندم گرفت که چشمامو بستم و تکیه دادم به مبل و غش غش خنده..

یک لحظه فقط حس کردم که با لبای مهربونش داره پلک مریض منو میبوسه ...  انقدر شوک شدم که نتونستم چشمامو باز کنم. داشتم میگفتم به خودم که وااااااااای کجای کاری برفی!!! تو هیچ وقت میتونی قسمت مجروح یا اسیب دیده ی بدن دوستت رو با این همه مهربونی ببوسی؟ تویی که همه بت میگن مهربونی از صورتت میباره؟

تویی که برادرزاده ی کوچولوت با شیرین زبونی میاد میگه عمه برفی خیــــلی مهربونه...؟میتونی؟

تویی که این همه میگی مهربانی را بیاموزیم... یاد بگیر!

شاید یه روز دوستم اینجا رو بخونه شایدم نخونه.. ولی مهم اینه که باز هم منو متوجه کرد که ..مهربانی را بیاموزیم!!!

 

پ.ن. دکتر جانمان در راستای رویت جواب ازمایش هایمان فرموده اند روزی نیم ساعت افتاب مستقیم باید به بدن مبارک بخوره..اگر این هوای انگلیسیه این روزای تهران بذاره بزودی نویسنده ی این بلاگ از برفی به ذغالی تغییر نام میدهد !!!

بعد نوشت: من هنوز برای چشم دکتر نرفتم..نوشتم که ولش کردم.. اون جواب ازمایش مال چکاپ سالیانه بود و افتاب هم برای کمبود ویتامین د بدنم... ازمایش و دکتر قسمت پ.ن. ربطی به چشم نداشتند.

 

 واسه اینه میمردم واسه چشمات..واسه اینه که میمیرم واسه نگات..

 واسه اینه همه وجودم شده بودی... و شدی ...و هستی....

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه 5 اردیبهشت1388ÓÇÚÊ17:59ÊæÓØ برفـی | |

 

 

عین این شاگرد تنبلا که همیشه مشقاشون جمع میشه رو هم..منم بازیایی که دعوت میشم همه  جمع میشن رو هم.

اولین بازی رو مگس کولی جان روز ۱۳ بدر منو دعوت کرد که تا الان طول کشید.. خوب مگس جان ضمن عذرخواهی از دیرکرد باید بگم که من هرچی فکر کردم تا افتخارات زندگیمو پیدا کنم همش به افتضاحات زندگیم فقط رسیدم !!!

یعنی قاعدتا هیچ چیز خاصی نمیتونم بنویسم.. نقطه ی افتخاری هم تو کارنامه ی عمرم پیدا نکردم : (

حالا اگر عمری بود شایددر اینده یه کار افتخار امیزی تونستم انجام بدم .. و حتما خبرت میکنم :: )

 

دومین بازی هم که دعوت شدم از طرف لواشک جان بود..اونم ۲۴ فروردین.بازم عذرخواهی از دیرکرد..

منتها این رو هم هرچی فکر کردم دیدم تغییرات خاصی نکردم جز اینکه هرچی بودم یه "تر" بش اضافه شده... کم خواب تر... قهوه خور تر... پر شتاب تر... یه جا بند نشو تر... و این داستانا.. و فکر کنم در اینده  یا "تر تر " بشه این صفات یا " ترین"  

خوب بعد از فکر رو دوتا بازی بالا میبینم چه موجود بورینگی هستم :: (

 

سومین بازی هم که جناب ریپورتر  روز ۳۱ فروردین دعوت فرمودند شرح ترس های زندگی بود.

تا دیشب هر زمان به این سوژه فکر میکردم چیزی که ترسونده باشدم به ذهنم نمیرسید. اما دیشب موردی پیش اومد که بارها و بارها شاید بیش از صد بار منو وحشت زده کرده.. و جالبه که این مورد نه در بیداری که فقط در خواب اتفاق میفته! و دیشب هم باز این کابوسو داشتم..

بیش ازده سالی میشه که خواب میبینم تو خونه تنهام.. در هم چفت و بست درست حسابی نداره و یه قاتل هم میخواد بیاد تو خونه ام...همیشه هم چاقو دارن و من میبنمشون..و تو سه مکان.. خونه ی فعلیم و دو خونه ی قبلیم اتفاق میفته. منی که تو بیداری ترسیدن همه رو به  مسخره میگیرم توی خواب وقتی این خواب تکراری رو میبینم که یارو چاقو بدست داره درو میشکنه بیاد تو چنان ترسی میگیردم که هرچی میخوام داد بزنم هم صدام در نمیاد و فقط لبام باز و بسته میشن.. بعدم با قلب پر طپش بیدار میشم..

خوب اینم ترس زندگی...

 

و اما دعوتیا !! من انقدر دیر اینا رو نوشتم که فک کنم همه نوشتنشون اما تمام دوستانی که این پست رو میخونن و این سه تا بازی رو انجام ندادند بصورت افتخاری دعوت میشن برای انجام بازیهای بالا.. هرچند خود من نویسنده ی خوبی برای بازیها نبودم ...میندازمش گردن اشفتگی خواب دیشب :: )

پ.ن. خواننده گرامی که کامنت خصوصی میذاری با اسم"نمیدونم امیر ..یا سیا.. یا..." لطف کن اگر بلاگ نداری یه ایمیل ادرس بذار تا جوابتو بگیری !!!

 هیشکی مثل من تورو دوست نداره اینو از تو چشام میتونی بخونی...

تو بودی جونمو.. عمرمو کسی که میخواستم ..قسم راستمو که میخوای بدونی..

واسه ی عشق تو همه چی دادمو به جز غرورمو که اونم رفته به باد...

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه 4 اردیبهشت1388ÓÇÚÊ18:0ÊæÓØ برفـی | |

 

تا حالا Snow Leopardess دیدی بودین؟؟؟

خوب  اینم عکسای پلنگ برفی

 به لطف یکی از دوستان که محبت کرده بود من دیدمشون.

 میذارم اینجا شما هم  ببینین حالشو ببرید..

پ.ن. برای دیدن عکس کامل سه تای اول باید سیو کنید بعد ببینین. 

 

 

چقدر وسط دوتا  سکــــ س باحال قهوه خوردن مزه میده..

قبلش شراب .. بعدش بادوم..

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ÓÇÚÊ17:58ÊæÓØ برفـی | |