|
ببار ای بارون ببار
همیشه اعتقاد داشتم که فخر بیرون نشان از فقر درون دارد.. و این روزها اعتقادم قویتر شده.. تا کی منم منم های تو خالی.. تا کی دروغ و ریا؟ فعلا اینجا خبری نیست... همچنان سفیدم ولی دوستان سبزم را دوست دارم...
گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند پ.ن. 1. سکوتم سرشار از ناگفته هاست... پ.ن.2. خوب من از اون تضاد فعلا به این رسیدم : میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست . . . چو یار ناز نُماید، شمــــــــا نیاز کنید . . . (البته این بیت بالا حاصل دخل و تصرف و ترکیب مصرع اول این بیت: میان عاشق و معشوق، هیچ حائل نیست.... تو خود، حجاب خودی حافظ، از میان برخیز با مصرع دوم این بیت: ميان عاشق و معشوق، فرق بسيار است.... چو یار ناز نُماید، شمــــــــا نیاز کنید میباشد... ) پ.ن. 3. کامنتای پست قبل رو بعدا جواب میدم. پس از سفر های بسیار وعبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیزبر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
هر وقت اینو: دست از طلب ندارم تا کام من بر آید ...یا تن رسد به جانان یا جان من برآید زمزمه میکنم این یکی : تا که از جانب معشوق نباشد کششی... کوشش عاشق بیچاره بجایی نرسد خودشو میندازه وسط و دهن کجی میکنه !!! اگه جتی بین ما فاصله یک نفسه.. نفس منو بگیر.. برای یکی شدن اگه مرگ من بسه..نفس منو بگیر..
این چیزی که من میخوام بگم یه چیزدیگس چیز داره توش ولی قاطی با چیزای دیگس فرق من و تو اینه،تو چیز نداری و من اسم تو رو از لیست چیز دارا خط زدم تو که مدرک دکتراتم چیزیه اگه تو اینجور چیزی پس دیگه چیز چیه؟ گیرم بین ما حالا یکی هم چیز خورده چیز میماله و بیاد شایدم چیز بده هر کی واسه خودش چیز داره چیزه بد و خوب بیخ ریش صاحابش باشه اگه چیزی بود چیز نکن بزا منم پس چیزمو رو کنم اگه تو یه چیزی میگی پس منم چیز کنم ببین تو یه جورایی ما رو چیز فرض کردی یه چیزایی بگم بهت واسه سرگرمی عمو اگه چیز بد ،چیز ،چیز بد؟! یه کم از اون چیز بد بده به ما یه ذره تو از چیز خودتم, عمو وحشت داری از چیزه مردم بالا میری و چیز میزنی چه چیزی بین ما و تو یکی شبیه همه دنیا که ما رو به چیزه خودش نمیگیره کمه؟ تو که چیزی نمیدونی از چیزه اقتصاد یه چیز مونده فقط ،میخواهی اونم بده بر باد یه جور حرف میزانی که فک کنم دکتری آخه چیزو چه به این حرفا و چیزخوری اگه چیزی اون بالاس ،تو بهش معتقدی- چیزی اگه به این چیزشعرام گوش ندی منو تو یه جور همکاریم ،از چه جهت؟ هر دو تامون چیزایی میگیم که چیزا گوش کنن فقط فرقش اینه که چیزایه من تیزن گلاب به روت ،چیزای تو از چیز لبریزن راستی یه چیز دیگه بگم تا یادم نرفت تو این سه سال سر سفره ما جا نفت ،چیز رفت! چیزی نیس ،قاطی چیزه ما ناخالصی مد شده اینجا میگن زنده ای، یه چیز واسه خنده! پاکم ،خالص هر چی باشه فرقی دیگه نمیکنه بزن خشکو تر بره یه چیز بگم خواهرای مجلس منو ببخشن طوری بگم خفن بشیننو تو فکر برن بگم خواهر شما چیزتون ارزش داره چیز بمبه ،میترکه و ترکش داره کی به شما میگه چیزتو نگیری و نخوای چیزم، اگه رو زمین بود چیز میخواست ماام پایتیم،چیزتو بچسب ول نکن حق زنو دارم میگم پسر فکر بد نکن این حق هر بنی بشره چیز بخواهد یه جور چیز چیز میکنی که چیزم میاد چیه مگه چیز ترس داره،نکنه شما- چیزتون توفیر داره با چیزه ما؟ چرا یکی چوبه دو سر چیز بشه این وسط؟ چرا چون چیز نمیدم به چیزه بدم؟! تو که چیزی واسه چیزه ما نذاشتی که عمو برو ،برو همون چیزتو بکش چیز نگو پ.ن. این کار شاهین نجفی رو خیلی ازش خوشم اومد :: ) موزیکش تا یکشنبه هست لینک ذانلود هم:
راننده ی ماشین جلوییت مثل کسایی که یه شونه تخم مرغ زیر پدال گازشونه حاضر نیست کمی پاشو رو پدال گاز فشار بده.. اصلا نیازی نیست که بخوای حرص بخوری یا بوق بزنی یا نوربالا!!
فقط کافیه وانمود کنی میخوای از چپ یا راستش سبقت بگیری!!! اونوقته که شونه تخم مرغ که سهله اگه کیک شکلاتی هم زیر پدال گازش باشه پاشو تا اخرین جایی که امکان داره رو پدال گاز فشار میده که سوسکت کنه :: ) امتحانش کاملا مجانیه مخصوصا تو مدرس شمال ورودی به چمران !!! پ.ن .۱. اینو واسه ایران و راننده های ایرانی گفتما بقیه ی جاها رو نمیدونم. پ.ن .۲." آدمهايي كه به من ميگويند من به جهنم خواهم رفت درحاليكه آنها به بهشت ميروند مرا بسيار شادمان ميكنند از اينكه ما به دو مقصد متفاوت ميرويم." مارتين ترمان.. پ.ن.۳. سه پست قبل یه بیربط نوشت داشتم که وقتی حذفش کردم یه سری سراغشو گرفتن دوباره میذارمش که ببینین جریان اون کامنتا چی بود بیربط نوشت. میگم یه شامپو جدید نیوآ گرفتم که هر وقت میخوام بزنم به موهام بی اختیار دستم میره سمت شیر اب وکاملا اب رو سرد میکنم..کی میتونه حدس بزنه چرا؟؟؟؟ . . . خوب واسه اینکه شامپوش بوی آب طالبی میده از نوع تگری !!! هیچ رقم با اب گرم حال نمیده :: )) اون چایٍ شیرین مال تو. قهوه و تلخیش مال من..نون و پنیرش مال تو اون شکلاتش مال من..هرچی هست و نیست مال تو...اما بجاش تو مال من...
با هیجان حرف میزدیم .. با هیجان عمل میکردیم.. فکر میکردیم این دیگه خودشه.. همون سید سفیر صلح و ازادی.. این همونه که همه چی رو دگر گون میکنه.. باید همه با هم باشیم.. باید همه به خاتمی رای بدیم.. ولوله کل دانشکده رو برداشته بود.. الهیاتیا بیشتر از همیشه بامون چپ شده بودن ولی اصلا مهم نبود.. اونا همیشه بخون هنریا تشنه بودن... باید کار خودمونو میکردیم.. هرجوری که میشد تبلیغات برای خاتمی.. جوکای انتخاباتی رو خودمون میگفتیم.. مینویسم خاتمی میخوانیم ناطق نوری !!! چقدر همه همدل بودیم.. چقدر همه با اشتیاق مطمئن از هدفمون بهم لبخند میردیم.. چقدر همه مطمئن بودیم که خاتمی همه رای ها رو جمع میکنه.. هرکی میخواست حرفی از ناطق بزنه چنان براش حرف از چنین و چنان سید میزدیم که طرف کوتاه میومد.. شناسنامه ای که باکره مونده بود رو بردیم و مهر زدند توش و اسم سیدمونو نوشتیم و انداختیم تو صندوق.. شمارش آرا شروع شد لحظه بلحظه گوش میکردیم.. تو دانشکده چه غوغایی شد چقدر شیرینی چقدر شور و هیجان.. و سید ما آمد !!! ولی نه اون سیدی که انتظار میرفت.. بقیه میگفتن تقصیر خودش نیست.. نمیذارند که کاری کنه.. این شد دلیل؟ سری دوم دیگه برای رای نرفتم. مهم هم نبود.. حس میکردم بازی خوردم .. من و خیلیای دیگه که سری اول با چه شور و هیجانی به سیدمون رای داده بودیم.. و سری سوم هم که...فقط یادمه روز نزدیک انتخـ ابات نزدیک بود یکی از جوگیرای هوادار رفسنجـــ انی رو جلوی پایتخت با ماشین له کنم !!! و باز هم شناسنامه مون با همون یه مهرش موند سر جاش.. و حالا...امسال هم قصد رای نداشتم.. چرا که هیچ کدوم از افراد داوطلب کسی نبودند که من بشون اعتقادی داشته باشم.. خوب این بابا و محمــــ ود جان که اصلا قابل تامل هم نبودن برام. میموندن سید جدید و مهدی خان.. ولی یکی از دوستان که ارادت خاصی بش دادم مطالبی مینوشت که مجبورم کرد اول به رای دادن فکر کنم و بعد هم دور از تعصب و تب سبز همه گیر که ورژنی از تب سال۷۶ هست بشینم سید و مهدی خان رو بذارم رو کفه ی ترازو و ببینم کدوم طرف میچربه.. خوب باید بگم با خوندن و خوندن و خوندن .. و تحقیق و این ور اون ور کردن فیلمها و لینک ها و سوابق در کمال تعجب منی که آخوند جماعت رو قبول ندارم دیدم کفه ی ترازوی مهدی خان حسابی میچربه... سید جدید نا امیدم کرد..سید جدید با حرفاش نشون داد یه نمونه ی مدرن از دکتر خودمونه.. سید جدید هنوزم حتی خیلی از مواضع خودشو مشخص نکرده.. سید جدید و تب سبزش منو یاد جوونی خودم تو اون اولین حضور خاتمی میندازه.. و همسرش .. این خانومی که الان همه به عنوان هنرمند روشنفکری که لیاقت بانوی اول کشور بودن رو داره ازش صحبت میکنن .. یادشون رفته این خانوم بسیجی چه داستانایی که پیاده نکرد. و الان اطرافم رو که نگاه میکنم فقط و فقط یه موج سبز میبینم.. یه همراهی مثل بقیه ی وقتایی که ملت با هم همراه میشن.. همین و بس.. مثل وقتی که نیم استرالیا رو بردیم و حتی غیر فوتبالیها هم تو خیابون میرقصیدن.. چرا که بهشون فرصت هیجان و شادی داده شده بود.. و من برای تغییر به کروبی رای میدهم .. هرچند که میان این موج سبز احاطه شده ام.. هرچند که بسیاری از دوستانم.. عزیزانم.. و عزیزترینم با من مخالفند...و در عین حال خوشحالم که با وجود این مخالفین... دوستان بی تعصبم مشغول بررسی این ترازو شدند و به نتایج دور از تعصب دست یافتند.. تلاشی برای برگردوندن نظر کسی ندارم...فقط میخوام تو این فرصت کوتاه بیشــتر ببینید..بازتر ببینید...بی تعصب تر ببینید... پ.ن. سرماخوردگی شدید توان بیشتر نوشتن رو برام نذاشته. هرچند توان هم داشتم مثل همیشه سعی میکردم کوتاه بنویسم و در عین حال مطلب رو برسونم..
دی ماه سال گذشته بود (۱۳۸۷ ) که گندم به من یه دوستشو معرفی کرد.. دوستی که تو دیار غربت بود و تازه بلاگشو راه انداخته بود..گفت هوای این دوست منو داشته باش.. و من نمیدونستم که این دوست عزیز گندم یه روز میشه خورشید خانوم عزیز دلم.. اوایل بخاطر قولی که به گندم دادم میرفتم بلاگش و سعی میکردم تو هر پستش دو سه تا کامنت شاد بذارم که دلش یه موقع تو اون غربت نگیره...من بودم و گندم اون موقع ها... یواش یواش حسم تغییر کرد.. دیدم چقدر این دختر دوست داشتنیه.. دیدم این منم که با عشق براش کامنت میذارم و عادت کردم بش.. خوب من یه کم تو تلفن زدن تنبلم کلا :: ) اما انقدر برام عزیز بود که اولین تلفن رو من شروع کنم و بعد ازون هر چی میشد ازون راه دور بم زنگ میزد تا خیالش راحت بشه...همیشه بهترین حس ها رو بم انتقال میده.. حالا تولد این خورشید خانوم خوش قلب و مهربون منه..از دوروز پیش دلم میخواست یه تبریک جون دار و درست حسابی بش بگم.. اما خوب.. یه وقتایی قلم یاری نمیکنه.. عزیز راه دورم.. افسانه خوش قلب و مهربونم... تولدت مبارک. بهترینا رو برات ارزو دارم.. و دلم میخواد همیشه شاد و سلامت باشی. پ.ن. عزیزم دلم میخواست این پست رو اولین دقایق ۸ خرداد برات اپ کنم.. منتها الان موردی ٫ پیش اومد که چند ساعت جلو افتاد..
واقعا چه ربطی به چیزهای دیگه داره؟؟ هیچ ربطی نداره. تو همین حالا باهوش تر .. صادق تر .. عاقل تر و جاه طلب تر از ۹۹/۹۹ درصد از کسانی هستی که در فراوانی.. سلامتی و هماهنگی زندگی میکنن. این طور نیست؟ خودت هم خوب میدونی ! مسئله این نیست که سعی بکنی بهتر باشی یا لیاقت چیزهای بیشتری رو داشته باشی مسئله اینه که بدونی و باور کنی که همین حالا هم بهتر از چیزی هستی که فکر می کنی و لیاقت چیزهای رو داری که تصورش رو میکنی. این نوشته ی بالا از کتاب "نامه هایی از هستی" (ارتباطی جدید با دوستی قدیمی) هستش. جالبه که کتاب رو تصادفا یه دوست قدیمی به من هدیه داده. امروز سه بار در سه زمان مختلف که نشستم و گرفتمش دستم این صفحه باز شد. خوب سه بار خوندمش و دیدم خیلی ساده و راحت یه مسدله ی همه گیر رو تحلیل کرده.و من میدونم و باور میکنم دو خط آخرش رو ( بازم اون رگ نارسیسیسم و ازخود متشکر بودنم زد بالا ::: ) ) خوشم اومد بذارمش اینجا .. شاید بدرد بقیه ی اونایی هم که بخوان بهتر باشن خورد ::: ) بعد نوشت: ازین ببعد رفیقمون اینـــجا !!! نگارش میفرمایند... Push push back upon it ..Make me believe you want it
فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد گروهی بر آنند که این مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی آغوش باز کن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد گاهی چقدر نوشتن سخت میشه.. وقتی دست و دلت و بیشتر دلت به نوشتن نمیره. از دوستانی که کامنتشون در پست قبل بی جواب موند عذر میخوام واقعا تو مود نوشتن جواب کامنتاش نیستم. ولی همشونو خوندم.. نظر هدیه و حامد و آست هم خیلی جالب بود. من هستم همین دور و بر زیر همین اسمون. فقط حس نت و نوشتن نیست. حالا نمیدونم یه ساعت.. یه روز.. یه هفته.. یه ماه..یه فصل .. یه سال...ولی مدتش که سر اومد دوباره مینویسم. شاد باشین همیشه و همه جا.
|
در باره ی من |