تبليغاتX
Only Coffee In Snow - یه شعر عنوانش بود از بس رفتم اومدم یادم رفت...

Only Coffee In Snow

همه چی از همه جا


هفته پیش رو یه جورایی درگیر مراسم ختم سوم و هفتم یکی از اقوام بودیم.
خوب یه چیزی که تو همه ی این مراسم هست این اعلامیه هاست....
من هیچ وقت گل دختری رو تو مراسم ختم نبرده بودم. چون معتقدم این همه لباس سیاه و روضه و مصیبت همچین برای روحیه لطیف بچه ها جالب نیست.
این سری مجبور بودم ببرمش هم گل دختری هم اقا عسلی رو . هردوش رو تا رفتیم با بچه ها انقدر مشغول بازی و خنده و حرف بودیم که اصلا نفهمیدیم اون سه ربع اجباری که اونجا بودیم چجور گذشت.
سری اول که رفتیم مراسم تو م س ج د ا ل ر ض ا میدون نیلوفر بود.. مهربان همسر تا رسیدیم گفت برفی جون حواست باشه هاااا تا دیدی اقا میخواد بیاد بالا منبر دست بچه ها رو بگیر بپر بیا پایین . منم یه اوکی دادم و رفتم.
اونجا هم که رفتیم ته سالن و گل دختری هم از تو تلویزین بزرگ سالن مردونه رو میدید و با خاندان پدریش هم خوش و بش میکرد که ییهو گفت برفی بدو فکر کنم وقتشه.
دیگه با دورو وریا خداحافظی کردیمو از م س ج د پریدیم بیرون و یه سرم رفتیم تا این مغازه فریدون که معروفه به فری ک ث ا ف ت . من نمیدونم چرا از همه ی غذافروشیهای اون خیابون اون شلوغتره. تا اینجاش پیش درآمد بود. اصل ماجرا فردا صبحش شروع شد که من داشتم میز صبحانه رو برای گل دخترم اماده میکردم.
دختری اومد و یه عکس پرسنلی هم تو دستش. گفتم این چیه؟؟؟؟
گفت برفی این عکسم خیلی قشنگه اینو اوردم بذاری یه کناری اگه من فوت کردم اینو بزنین رو اعلامیه فوتم. اخه عکس این اقاهه که دیشب ختمش بودیم تو اعلامیه خیلی بد بود .
اولش کلی خندیدم و بوسیدمش. عکسو گرفتم گفتم باشه نگران نباش . فرستادمش مدرسه.
ولی بعدش همش تو فکر حرفش بودم. چقدر این بچه ها نکته سنج و ریز بین هستند. عکسی که اصلا من ندیدم و به چشمم نیومده ببین چجوری فکر بچه رو مشغول کرده.
دیدم راست میگه چرا وقتی افراد مسن فوت میکنن بدترین عکسشون رو میزنن تو اعلامیه؟ خوب بابا نزنید!
چی میشه مثلا؟
یا یه عکس مال چند سال پیشش رو بزنید چه اشکال داره؟
من که با کل ماجرا مخالفم. یعنی چه معنی داره اخه این مراسم ختم که من بمیرم بذارنم تو خاک بعد سر خاک یه بابایی میاد با ادای صدای گریه مصیبت عاشورا میخونه همه هم به سوز صدای اون زار میزنن! اصلا یادشون میره این بابایی که مرده کی بود چی بود .همش واسه حسن و حسیین و زینب میشینن روضه میخونن.
بارها هم به مهربان همسر گفتم بارها یعنی هربار که از مراسمی برگشتیم که من اگه مردم فقط بذارینم تو تابوت و خاکم کنید این داستانا رو هم اجرا نکنین . اگرم خیلی دلتون خواست یکی وایسته حرف بزنه بگید این خانم این بود و اینچنین مرد. تموم شد رفت دیگه صغری کبری نچینید.
خلاصه اینم از داستان ختم رفتن ما در هفته ای که گذشت.


آقا من دلم یه خوشگذرونی خوب میخواد .
کیا پایه ی یه کافی شاپ رفتن در هفته ی آینده هستند؟؟؟؟؟؟؟
همش که نمیشه بازی دعوت کرد خوب یه بارم دعوت اینجوری


پ.ن هردم ازین باغ بری میرسد...وبلاگ م س ی ح هم فیلتر شد
                                                                             به دستور م ق ا م محترم ق ض ا ی ی!!!!!!!!



+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 16:40  توسط برفی  |